تبليغاتX
بازیچه دست زمان

ما کشتیمش.چندسال گذشت.هنوز باورنمیکنم حسین رفته باشه.آخه اون که کاری به کار کسی نداشت.تو تنهایی خودش,توی همون عالم کودکانش,سیر میکرد.تازه با شعرهاش آشنا شده بودم و از افکارش خوشم اومده بود که شنیدم به خواب رفته.چه مرداد شومی بود:

ما بدهكاريم
 به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
 معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
 و نگفتيم
 چونكه مرداد
 گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

زندگی در نظر او با ما فرق داشت:

 پس اين ها همه اسمش زندگي است
 دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
 و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست

مرگش هم متمایز بود.میدونست که در یک شب تابستونی مارو با این دنیای ....تنها میزاره:

و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
 و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
 با خود به هيچ كجا نبرد 

 هنوزم اگه باورت نشده که ما قدرشو ندونستیم باید بگم که جنازشو بعد 3روز تو خونش پیدا کردن.ما اونو کشتیم.از دست من و تو دق کرد.پس بیا حداقل سالی یکبار بیادش باشیم و واسش دعا کنیم....

شبي كه من و نازي با هم مرديم

نازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم
من : نازي بيا
نازي :‌ مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هست
كه فكر مي كنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟
من: نه مي خوام برات قسم بخورم كه او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمند
نگاه كن
نازي : يه سايه نشسته تو ساحل
 من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت كنه
نازي : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش كن
نازي : زنش مي گفت ذله شديم از دست درختا
 راه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
 نازي : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟
من : بوشو چيكار كنه پيرمرد ؟
 بايد كه بوي تازه چوب بده يا نه ؟
نازي : ديوونه ست؟.
من : شده ‚ مي گن تو جشن تولدش ديوونه شده
نازي : نازي !! چه حوصله اي دارند مردم
 من : كپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتند
نازي : خوشا به حالش كه ستاره ها را داره
 من : رفته دادگاه و شكايت كرده كه همه ستاره را دزديدند
نازي : اينو تو يكي از مجلات خوندي
 عاشقه؟
من : عاشق يه پيرزنه كه عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شه
نازي : واه
من سه تاشو شنيدم ! فاميلشه ؟
من : نه
يه سنگه كه لم داده و ظاهرا گريه مي كنه
نازي : ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خوراك چيكار مي كنن
 من : سرما مي خورن
 مادرش كتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه
 نازي : مادرش سايه يه درخته ؟
 من : نه يه آدمه كه هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنيدي ؟
 نازي : آره صداي باده !‌داره ما را ادادمه مي ده پنجره رو ببند
 و از سگ هايي برام بگو كه سياهند
 و در عمق شب ها فكر ميكنند و راز رنگ گل ها را مي دانند
من : آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
 و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
 با خود به هيچ كجا نبرد

 

 

دینگ دینگ توضیحی: متن بالا رو از مطالب قبلیم کش رفتم.

دینگ دینگ۱: هفته پیش یه سوالی ازم پرسیده شد که توش موندم. اینکه چرا وبلاگم مثل قدیما جذاب نیست؟

اولش جوابایی دادم که بیشتر بهونه بودن تا جواب. ولی سوال کننده خودش جوابم رو داد، اینکه مطالبم مثل سابق نیست. یاد روزایی افتادم که بقیه رو راهنمایی میکردم واسه وبلاگ نویسی. بهشون میگفتم که با دلشون بنویسن.

یادش بخیر هروقت دلم میگرفت یا خوشحال میشدم میومدم اینجا می نوشتم ولی حالا از روی عادته که… .

دینگ دینگ۲: اینم از لیست کتابها:حدیث نفس(حسن کامشاد)،بلندی های بادگیر(امیلی برونته)، زن داری وگرفتاری(ابوالقاسم حالت)،بیوتن(امیرخانی)، متن هایی برای هیچ(ساموئل بکت)، خدمتگزار تخت طاووس(خاطرات پرویز راجی، آخرین سفیرشاه در لندن)، نقد توطئه آیات شیطانی(سیدعطاءا… مهاجرانی)، اسطوره عصیان(در مورد چه گوارا)، سلمان پاک و نخستین شکوفه های معنویت در ایران(لوئی ماسینیون، ترجمه دکتر شریعتی)، قرائت های دینی(مهاجرانی) و چندتا کتاب دیگه که دست بچه هاست.

دینگ دینگ۳: احسان(یکی از همکارام) بهم میگه آهنگایی که گوش میدم به رفتارم نمیخوره. آخه تو ماشین معمولا فریدون فروغی گوش میدم.

 فقط همینقدر بدونین که تو اداره یه جا بند نمیشم. همش از این اتاق به اون اتاق. بقول بچه ها من نباشم اداره سوت کوره. توش موندن این همه انرژی رو از کجا میارم، خودمم موندم آخه خیلی کم غذا میخورم.

 این چندوقته زدم تو خط آهنگای کردی کردستان. بی نظیرن.

دینگ دینگ۴: بقول حیدر ماشین منو از وسایلی که پشت ماشینه میشه شناخت. از کتابها و لباسهایی که اون پشت بهم ریخته ن و معلوم نیست که کی باید برداشته شن.

دینگ دینگ۵: دیشب عروسی دوستم دعوت بودم ولی نرفتم. هرکار کردم نتونستم. دلم گرفته بود، وقتی شادیهای تو خیابون رو دیدم داغون شدم. رفتم خلوتگاه تنهاییام. واسه اونایی دعا کردم که حال رو روزشون معلوم نیست. امیدوارم به میمنت این عید آزاد بشن. عیدتون مبارک

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 8:33 توسط کیاکوچولو |