یه مثل قدیمی میگه دیر اومدن بهتر از نیومدنه.
خب در مورد منم همینطوره. خودتون بهتر میدونید که بادمجون بم آفت نداره(فقط یه کمی تنبلی داره...)
این روزا شدم سرقفلی شرکت نفت. روزی چندبار باید بیام شرکت. این مسافرا رو که میبینم یه جوری میشم. منی که تا یکسال پیش یه جا بند نمی شدم و شده بودم مارکوپولوی وطنی حالا آرزو به دل موندم یه روز برم مشهد چه برسه به مسافرت چند روزه.
مبینا و محمد سه شنبه شب رسیدن بجنورد. این دوتا آتیشپاره دیدن دارن. البته مبینا یه کمی ساکت تر شده ولی هنوزم لجبازیاشو داره. محمد رو هم که نمیشه ساکتش کرد. همش وسایل رو بازرسی میکنه و گاهی(اغلب) خرابشون میکنه....
دینگ دینگ۱: اسفند ماه پربرکتی بود
تولدا پشت سرهم...۱۹ تولد داداشی(کیو). ۲۱تولد رومینا و ۲۷ هم تولد فافا. شرمنده که نتونستم بیام اینجا و تبریک بگم.
دینگ دینگ۲: سال ۸۷ هم با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد(یعنی داره میشه). اول سال که اصفهان بودم و دوره کارآموزی. از اردیبهشت تا تیر بلاتکلیف و یه جورایی رو هوا. اواسط تیر وضعیتم مشخص شد و اومدم بجنورد. از اون به بعد هم اینجا موندگار شدم. دیگه اینکه بهمن ماشین گرفتم.
دینگ دینگ بهاری: امیدوارم سالی سرشار از شادی و نشاط داشته باشین و به یک درصد از آرزوهاتون برسین. خب تا صد سال دیگه زنده اید و هر سال یک درصد باید منطقی باشه![]()
سلام، سلام
خب بابا نزنید، فکر کنم عادت کردین به این دیر به دیر آپ کردنام.
باور کنین تو این مدت چندبار تصمیم گرفتم آپ کنم ولی خب خستگی کار از یه طرف، دوستای ناباب هم از طرف دیگه....
دینگ دینگ1: 22بهمن روزتولدم بود. ویشمستر مهربون زحمت کشید و یک آپ وبلاگشو به تولد من تخصیص داد. میتونید اینجا بخونیدش.
دینگ دینگ۲ : پنجشنبه سالگرد بابا بود. راستشو بخواین اصلا یادم نبود. یکی از همکارام تسلیت که گفت متوجه شدم. امروز یکی از بچه ها حرف جالبی زد. گفت امثال بابای من خوشبخت بودن که شهید شدن و این روزا رو ندیدن.اینم یه عکس از تشییع جنازه :

دینگ دینگ۳: مامانم قرار بود این هفته بیاد. منم مثل مرد اینبار خونه رو تمیز کردم تا کمتر گیر بده(فکرشو بکنید ساعت پنج صبح خونه رو جاروبرقی کشیدم و ظرفا رو شستم) از شرکت که زنگ زدم ببینم رسیده یا نه گفت برنامه ش منتفی شده و بیستم میاد.
اگه فکر می کنید خونه الان مثل دسته گل شده سخت در اشتباهید آخه دوباره برگشته به حالت اولش.