تبليغاتX
::::بنام عشق::::
logo design
عشق تنهایی مرگ
سلام
با تاخیر عید غدیرتون مبارک، مخصوصا سیدهاو سیده ها.
مامانم دو شنبه اومد. طبق معمول نیومده گیردادناش شروع شده. پسرخالم رفته بود فرودگاه دنبالش و برده بودش خونه خودشون. منم از دانشگاه رفتم اونجا. آخر شب که اومدیم خونه چشمتون روز بد نبینه(چه ربطی به شب داره؟!) شروع کرد به نصیحت که این چه وضعشه و... . ولی خداییش این دفعه بهتر از سری ها قبل بودا. فقط 4-5 جفت جوراب کثیف(که همشو یه گوشه انداخته بودم و اینور اونور ولو نبودن)و 2تا قابلمه کثیف و یه چندتایی استکان نشسته(فکر کنم 7تا)بودن. واسه همین یه ذره منو دعوا کرد...
دیگه اینکه روز عید جایی نرفتم و خونه موندم. دیروز هم یه سر رفتم بهداری. اوضاع دندونام حسابی داغونه و حالاحالاها باید باهاشون ور برم(ور برن) تا درست بشه.
امروز کشیک بودم و از ساعت 9صبح تا 4:3عصر شرکت بودم. الانم حسابی خسته شدم.
فردا شب هم که خیر سرمون شب یلداست باید برم شرکت. آخه آخر ماهه و باید حسابا رو ببندیم. اگه مشکلی نداشته باشه تا 10-10:30 طول میکشه، وای به حال اینکه حسابا مشکل داشته باشه.
البته این یه خوبی هم داره. آخه مامانم واسه فردا شب مهمون دعوت کرده که من با بعضیاشون مشکل دارم و ازشون خوشم نمیاد.
دینگ دینگ1: آخرین خبر از محمد دادا اینه که 2تا جاروبرقی سوزونده. وقتی داره با جاروبرقی بازی میکنه باید ببینیدش. همچشن باحال روی جاروبرقی میشینه وصداشو در میاره که.... .
دینگ دینگ2: خسته ام و حوصله تایپ ندارم. اگه چیزی به ذهنم رسید بعدا مینویسم.
2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 17:47  توسط کیاکوچولو  | 

سلام

عیدتون مبارک باشه.

 جمعه خواهرم و پسرخالم اومدن خونمون واسه اولویه خورون. قرار بود فقط واسه ناهار بیان ولی تا شب موندن و حسابی از من کار کشیدن.

خونه قبلی رو که فروختیم همه کتابامون(البته بیشترش واسه بابام بوده) رو تو جعبه ریختیم وآوردیم این خونه. تو پارکینگ این خونه یه اتاق داریم که به عنوان انباری ازش استفاده میکنیم(اون موقع ها که سرباز بودم تو همین اتاقه زندگی میکردم). کتابا رو گوشه این اتاقه گذاشته بودیم. خواهرم گیر داد که کتابارو بیاریم بالا تو کتابخانه بچینیم. هرکار کردم منصرفش کنم نشد که نشد. نتیجه ش هم این شد از ساعت ۲ تا ساعت ۷:۳۰-۸ شب مشغول بودیم.

ولی خوبیش این بود که منو یاد بچگی هام انداخت. آخه اون موقع ها بدون کتاب خوابم نمی برد واز اونجایی که خونمون پر بود از کتابای بابام که بیشترش سیاسی و اعتقادی بود مجبور بودم همونا رو بخونم. تک تک کتابا رو با حسرت نگاه میکردم و دوست داشتم همونجا بشینم و دوباره بخونمشون ولی گیر دوتا لجباز افتاده بودم که منو به کار وا می داشتن.

** یکی از کتابایی که کشف شد کتاب فرهنگ لغات شریعتی بود. یه مطلب جالب توش به چشمم خورد در مورد میوه ممنوعه. بعدا یادم بیارین واستون اینجا بنویسمش.

دینگ دینگ۱: شنبه صبح حالم خوب بود ولی نمیدونم بعد ناهار چه بلایی سرم اومد همه جای بدنم درد گرفت و لحظه به لحظه دردش بیشتر میشد. جوری که وقتی رسیدم خونه دیگه نمیتونستم رو پام بایستم. بخاری اتاق رو روشن کردم و دوتا پتو رو خودم انداختم و تا خود صبح خوابیدم.البته شب یه نیم ساعتی بیدار شدم. صبح که از خواب بیدار شدم حسابی عرق کرده بودم و حالم خوب شده بود.

دینگ دینگ۲: جاتون خالی امروز یه ماکارونی باحالی درست کردم تا ثابت بشه که من جز اولویه غذاهای دیگه هم بلدم. البته اولویه رو با هیچ چیزی عوض نمیکنم ولی تو غذاهایی که درست میکنم کوفته تبریزیم حرف نداره.

دینگ دینگ۳: یه شوهرعمه باحال دارم. هروقت میاد بجنورد میاد خونه ما. شوهر عمم خیلی وسواسیه و به تمیزی خیلی اهمیت میده. طفلی هروقت میاد خونمون کلی به من گیر میده که این چه وضعیه و... .

قبل رفتنش هم خونه رو مثل دسته گل میکنه و تهدید میکنه که دفعه بعد اینجوری نباشه ولی نمیدونه که سربازی هم نتونست منو آدم کنه چه برسه به اون.

دینگ دینگ۴: میخوام یه وبلاگ درست کنم و اونجا فقط از بابام بنویسم. از خاطراتی که بقیه در موردش تعریف میکنن.

دینگ دینگ۵: دوتا از دوستای وبلاگی تنبل که غیبتی طولانی داشتن دوباره شروع کردن به نوشتن. یکیشون میلاد عزیز با وبلاگ نقطه سرخط (اسم قبلی وبلاگش غروب آرزوهام بوده وحالا میخواد از سر خط شروع کنه) و دیگری هم فافاست نویسنده وبلاگ رویای بی انتها که یه زمانی مهربون بود و گهگداری اینجا هم مینوشت. بعضی ها هم که سرشون شلوغ شده و تنبلی میکنن(اشکان آقا شما رو میگم). میناخانم هم که احتمالا عهد بسته هروقت سیزده ساله شد بنویسه.

راستی فافا جمعه آزمون وکالت داشت. واسش دعا کنید تا قبول شه منم از طرفش قول میدم که واسه همتون حرم امام رضا دعا کنه.

2 نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:31  توسط کیاکوچولو  | 

به یاد ابولفضل...
ازت یاد گرفتم چگونه خودخواه نباشم، خشمم رو کنترل کنم و عصبانیت و خندیدنم دراختیار خودم باشه نه اعمال دیگران.

همیشه خونسردیت رو تو درگیری ها تحسین میکردم ویا آرامش آنی بعد عصبانیت هات.

تو به من گفتی چگونه بدون اینکه کسی رو وابسته به خودم کنم، بصورت غیرمستقیم وادارش کنم تا روی پای خودش بایسته و به کسی متکی نباشه.

اعتماد بهنفس گمشده ام رو به من برگردوندی. منی که تا مرز پوچی و دیوانگی رفته بودم. همیشه از خدا شاکرم که مارو با هم آشنا کرد. شاید دلیل اینکه تو آشناهامون با علی بیشتر صمیمی هستم تو باشی آخه اون دوست مشترکمون بود، یه جور رابط بین ما.

دلم تنگ شده واسه خنده هات، واسه اون وقتایی که تو کوه داد میزدی خدا... و فریادت تن آدم رو می لرزوند. همیشه پشتم به تو گرم بود. مثل یه داداش بزرگ راهنماییم میکردی. همیشه به یادتم...

** پریروز سالگردش بود.

دینگ دینگ۱: مطلب زیر رو چندسال پیش یه شب که دلم گرفته بود کنار مزارش نوشتم به یادش:

پرنده زيباست ولی مردنيست!!!!!

مرگ چيست؟چرا ما از مرگ می هراسيم؟شايدهم نمی ترسيم,چراکه اصلا به آن فکر نکرده ايم.مرگ در کنارمان است ,شايد بارها به ما اخطار داده است ولی ما ساده لوحانه به آن پشت کرده ايم,نپذيرفته ايم,نخواسته ايم که بپذيريم؛چرا؟!چرا دل کندن از رذايل و پستی های اين جهان سخت است؟چرا دل کندن از آدم ميرا سخت است؟ چرا حقيقت را باور نداريم؟آيا اگر به عشق حقيقی دست پيدا کنيم, باز هم مرگ ناخوشايند است؟ باز هم مرگ نيستی و فناست؟باز هم دل کندن از دنيا سخت است؟

نه چنين نيست!به قول شاعر:((نديدم از صدای سخن عشق خوشتر))؛آيا اين عشق, عشق ماديست؟عشق های جسمانيست؟نه! نه,اين عشق, عشق معنوی است, عشق به خداوند لايزال. نميدانم چرا دل های ما آنقدر سياه وتار شده است که نميخواهيم به صدای آن گوش فرا بدهيم, چرا شيطان آنقدر در ذهن و جسم ما رسوخ کرده است که جهالت بر دلمان چيره شده است؟جواب اين چراها را ميدانم و نمی دانم؛می دانم که نمی دانم.کمکم کنيد, به ياری من بشتابيد,مرا اين ورطه ی نادانی برهانيد؛مرگ را برای من ترجمه کنيد؛مرگی که نميدانم چيست؟کجاست و کی به سوی من می آید:به سوی اين حقير,اين پست خدا نشناس.....!!!

                                                  کيا-آذر ۸۱مشهد

دینگ دینگ۲: همین...

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 16:52  توسط کیاکوچولو  |