تبليغاتX
بازیچه دست زمان
سلام....

قبول! حق با شماست! می دونم هر دلیلی واسه غیبتم بیارم فقط یه جور توجیه و بهونه ست. پس چیزی در مورد دلایلم نمی گم و ابراز شرمندگی می کنم.

قبل از هرچیزی از ویشمستر مهربون تشکر می ئکنم بابت اینکه نمیزاره اینجا تار عنکبوت ببنده و یه بار دیگه منو شرمنده خودش کرد.

تو این مدتی که نبودم مبینا و مامان و باباش رفتن حج و برگشتن. محمد و مامانم هم اومدن بجنورد پیش من. از این محمد هرچی بگم کم گفتم. فسقلی روزبروز داره شیطون تر میشه. دلم واسش یه ذره شده. همه میگن کاراش  غذا خوردنش! مثل منه.(یعنی منم اینقدر شیکمو بودم؟!!!!!)

دینگ دینگ۱: این چندوقته همش عروسی دعوت بودیم. بعد مدت ها اقوام و آشناها رو دیدم و این خوب بود ولی مجبور بودم تا نصفه شب بیدار بمونم و صبح زودم برم شرکت، و این بد بود.

دینگ دینگ۲: خیلی وقته در مورد سیاست نظری نمی دم و حرفی نمی زنم ولی این یکی رو نمیتونم چیزی نگم. در مورد حرف های آقای مشایی همتون شنیدید و میدونید که چی به چیه.

این وسط یه سوال واسم پیش اومده. اگه این آقا معاون ویا حتی یکی از مدیران جزء دولت آقای خاتمی بود باز هم برخوردها همینجوری بود؟ آیا کفن پوش نمی شدند و فریاد وا اسلاما سر نمی دادند؟....

بیخیال. در مورد این دینگ دینگ نظر ندین.

دینگ دینگ۳: یکی از همکارام بچه دار شده. وقتی ازش پرسیدیم بچه ش چیه با ناراحتی و آروم گفت دختره. من که نمیفهمم چرا باید.....

دینگ دینگ۴: دیروز نیمه شعبان بود و طبق معمول محله ی خاله م اینا بودم. مراسمشون بدک نبود.

ولی بهترین مراسم نیمه ی شعبانی رو که دیدم توی روستای سیاوشونه. سیاوشون یکی از روستاهای آشتیانه. واقعا تو شب نیمه شعبان اونجا بی نظیر میشه. هرچقد تعریف کنم نمیتونم وصف زیباییشو بکنم، امیدوارم یه روز اونجا رو ببینید.

دینگ دینگ۵: تو این مدت کتابهای ((بت شکنی در عصر داریوش)) و ((مرد تکثیرشده)) اثر ((ژوزه ساراماگو)) رو خوندم و الانم مشغول خوندن ((سانتاماریا)) (مجموعه داستانهای کوتاه سیدمهدی شجاعی) هستم. البته آخراشه. پیشنهاد میکنم اگه فرصت کردین کتابای ژوزه ساراماگو (مخصوصا کتاب کوری) رو بخونید. پشیمون نمیشید.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 17:1 توسط کیاکوچولو |

عکس دریا  وبساط کباب کنار دریا رو گذاشتم  تا دل بعضی  ها آب بشه.. بلکه بیان شمال و  فیض ببرن از دریاش..... 

آخ که چه دریایی....   حال می کنه آدم....  تابستون دریا صفا داره... غیره تابستون دریا حال نمیده..

 شنیدن موج دریا به آدم آرامش میده... آدم بره  بشینه یه گوشه.. چشماشو ببنده... فقط گوش بده به صدای امواج... حال میده اساسی

 عجله نکنید.. هول نشین .. به همهتون یه سیخ کباب و یه سیخ گوجه میرسه.... اونی که داشت بساط کباب راه مینداخت.. شمرد آق کیا چن تا رفیق داره... البته یه سیخ گوجه که خیلی زیادهههه...  ولی مطمئنم به همه کباب و گوجه میرسه...

 

دینگ دینگ۱:  اینجوریا که پیداست.. سر  کیا خیلی شلوغه.... از یه طرف مواظبت از محمد دادا( بچه خواهر زاده)...... ازیه طرف  پذیرایی از مادر... دستپختش هم که حرف نداره.... کیا شنیدم سالاد اولویه ت حرف نداره... جوجه کبابم بلدی درس کنی!!!!!

دینگ دینگ۲: مطمئنا خدا خیلی منو دوس داشت که با یه سرعت افتض تونستم عکسا رو از تو پرشین در بیارم.... خلاصه اینکه از این بابت خوشحالم

دینگ دینگ۳: یادم رفت بگم خواندن اشعار "جبران خلیل جبران "هم در کنار دریا فاز میده .. مثه این جمله

آن که تنها در خوشی ها با دیگران شریک است

زود باشد که کلید یکی از دروازه های

                                                   هفت گانه بهشت را از دست بدهد!

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:6 توسط کیاکوچولو |