تبليغاتX
::::بنام عشق::::
logo design
بازیچه ی دست زمان
عشق...مرگ...تنهایی...
عکس
خب اینم چندتا عکس از دوره کارآموزی:

2 نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 6:19  توسط کیا کوچولو  | 

خداحافظ اصفهان
سلام......

بالاخره این دوره از زندگیم (دوره کارآموزی) هم تموم شد....

دیروز از تهران اومده بودن واسه تقسیم. اکثر بچه ها افتادن شهر خودشون، ولی ۱۶نفرمون(کلا ۷۳نفر بودیم) بلاتکلیف موندیم و گفتن بعدا تماس میگیرن تا جامون رو اعلام کنند.

نمیدونم چرا اینجوری شده ولی مطمئنم حکمتی تو این کار هستش که خود خدا میدونه.

امیدوارم جای بدی نیفتم. البته تا یکشنبه مشخص میشه که کجا باید خودمو معرفی کنم. اگه بتونم برم بجنورد خوبه وگرنه به احتمال زیا بندرعباس میفتم.

ولش!

خدا کریمه

دلم واسه بچه ها ی دوره تنگ میشه. ۳ماه با هم بودن...

واقعا بچه های خوبی بودن. با اینکه از نژادای مختلفی بودیم ولی... ترک و کرد و لر و عرب و... .

 

دینگ دینگ۱: دیشب ساعت ۱۱رسیدم تهران، فردا هم دارم میرم مشهد از اونجا هم بجنورد. واسم دعا کنید....

دینگ دینگ۲: واسه بعضیا دعا کنید تا تو کنکوری که امروز دادن قبول شن....

دینگ دینگ۳: چیزی واسه گفتن ندارم. اینم واسه تشکر. 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 17:20  توسط کیا کوچولو  | 

سلام.....

از آیدا معذرت میخوام ولی باید بگم این چیزیه که دارم با چشمای خودم میبینم.

قبول دارم که خیلی هاشون اصفهانی نیستن ولی خب.....

فکر نکنم به این زودیا خاطرات تلخ اینجا رو فراموش کنم.

۲شب پیش بچه های شهرک(ان شهرک مخصوص کارمندای شرکت نفته) با بچه های کارآموز دعواشون میشه، دعوای اولی ۴نفری گیر میدن به دوتا از بچه های ما ولیکتک میخورن واسه همینم دوباره ۱۰-۱۵ نفری میریزن و ۳ تا از بچه های دیگه رو با زنجیر و چاقو میزنن. وقتی میریم از بچه هامون دفاع کنیم حراست شهرک میاد و به ما توهین میکنه.

باورتون نمیشه تا ساعت ۲ تو کلانتری بودیم. هنوز اعصابم داغونه. پیش هرکی هم گلایه میکنیم یه جورایی ماست مالی میکنن و میخوان سروصدا رو بخوابونن. فقط اینرو میتونم بگم که اینجا به تموم معنا نامردی و غریب کشی رو اجرا میکنن.

البته ما هم بیکار ننشستیم و وقتی دیدیم همشون دارن پشت همو میگیرن از طریق های مختلف تهرانو در جریان گذاشتیم و اوضاع یه خورده به نفع ما شد. اینجا از همون اول فقط ما رو محکوم کردن در حالیکه... .

داریم روزشماری میکنیم که این ۱هفته هم تموم بشه و از اینجا بریم.


دینگ دینگ۱: این روزا کلاسامون بی سامانه و یه جورایی دیگه مارو بیخیال شدن و کسی کاری به کارمون نداره تا از تهران بیان وتقسیممون بکنن.

دینگ دینگ۲: نمیدونم شما چرا اشتباه برداشت کردین. البته تقصیر من بوده که منظورم رو خوب نفهموندم. من بهترین موقعیت واسم اینه که بجنورد بیفتم. تازه میفهمم بجنورد رو باید رو چشمام بکشم.

دینگ دینگ۳:

2 نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 16:12  توسط کیا کوچولو  | 

تولد سارا
سلام....

نمیدونم چی بگم....

این روزا حسابی ذهنم مشغوله. تا هفته قبل از همه بچه های دوره بی خیالتر بودم و برام مهم نبود که کجا بیفتم، یعنی اصلا به تقسیماتمون فکر نمیکردم، ولی هفته پیش یه خبری رو شنیدم که فکرمو درگیر خودش کرد.

یکی از کسانی که تو تهران با ما مصاحبه کرد کارمند پالایشگاه اصفهانه، باهاش که صحبت میکردم گفت ما به احتمال زیاد تو شهر خودمون بیفتیم و این یعنی اینکه احتمالا تو شرکت پخش فرآورده های نفتی بجنورد بیفتم...

هرکاری میکنم بهش فکر نکنم نمیتونم، یه جورایی دلهره دارم...

واسم دعا کنید.

دینگ دینگ۱: ویشمستر عزیز شرمنده که دیر تبریک میگم، ولی دیر گفتن بهتر از نگفتنه

تولدت مبارک

دینگ دینگ۲: وبلاگ ممول هم تعطیل شد. اونم بیخبر. درسته که از ما بریدی ولی هرجا که هستی دعامون پشت سرته. موفق باشی. خب بابا اخم نکن که.....

دینگ دینگ۳:...

2 نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 16:12  توسط کیا کوچولو  |