|
|
خداحافظ تهران |
|
|
سلام...
پریروز با قطار رفتیم مشهد(من و خواهرم). (پسرخاله م که دامادمون هست) اومد مشهد و رفتیم زیارت امام رضا(ع). جاتون خالی خیلی وقت بود که حرم نرفته بودم. خیلی سبک شدم. نهار خونه عمه م بودیم و بعدش هم حرکت بسوی بجنورد. توی مسیر حرکت (تهران-مشهد و مشهد-بجنورد) کتاب ((زندان زنان)) رو کامل خوندم. بهتون توصیه میکنم حتما بخونیدش. کتاب جالبیه و باعث میشه دیدتون در مورد خیلی چیزا عوض شه. راستشو بخواین منو یه جورایی برگردوند به گذشته. یه زمانی من وقتی چیزی رو نباید به کسی میگفتم طرف خودش رو هم که میکشت بازم ساکت میموندم و با دری وریام عاصیش میکردم، جوری که دوستام دیگه فهمیده بودن اگه چیزی رو ازم پرسیدن و همون اول جوابشون رو ندادم دیگه اصرار نکنن. ولی چندوقتیه اصلا نمیتونم حرفو تو دلم نگه دارم و به همه میگم. میخوام دوباره برگردم به حالت سابق. میدونم سخته ولی این کار باعث میشه طرفت بهت اطمینان کنه و حرفای دلشو بدون هراس بهت بگه. همونطوری که دوستای قبل خدمتم باهام اینجوری بودن. میخوام ((نه)) گفتن رو دوباره تمرین کنم. دینگ دینگ۱: اینم عکس دادا (محمد، دادا رو مبینا بهش میگه) که قولشو بهتون داده بودم:
دینگ دینگ۲: آخیش از دست هوای گرم تهران راحت شدم، البته مشهد هم همینجوری بود: گرم و جهنمی. ولی بجنورد هواش عالیه خنک با یه نسیم ملایم. دینگ دینگ۳: دیشب با خواهرم و پسرخاله م(دامادمون) و دخترخاله م(اونم خواهرمه شاید عزیزتر) و پسرداییم(همسر دخترخاله م) دینگ دینگ آخر: ای پرنده ای پرنده شوق پرواز در تو مرده شعر تلخ خستگي رو کی به ياد تو سپرده ای پرنده زير بارون راه برگشتن نداری شب رسیده مثله من تو خونه ای روشن نداری هر دو تا مون غصه داريم قصه ما گریه داره تونداری بال پرواز من ندارم راه چاره من گله آلاله بودم باد وحشی پرپرم کرد آتشی بودم تو صحرا عشق امد خاکسترم کرد چشمه بودم دردل خاک پاک و روشن مثل خورشید دل ميخواست رودخونه باشم آرزوم تو سينه خشکيد هردوتامون غصه داريم قصه ما گریه داره تونداری باله پرواز من ندارم راه چاره روزای خوب من چه تموم شد همه رفتن در دله خاک برام مونده يادگاری فقط اين چشمای نم ناک |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 11:4 توسط کیا کوچولو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام.... قبل از هرچیزی ازتون ممنونم که میایین اینجا و منو تنها نمیزارید. بالاخره انتظار به سر رسید و من اومدم تهران ولی مبینا نیست... رفته گنبد پیش مامان بزرگش. احتمالا تا آخر هفته بیاد. اینم از شانس ماست دیگه... راستی محمد اینقده بانمک شده. سعی میکنم عکسشو بعدا بزارم اینجا. اگه فرصت کنم میخوام یه تغییراتی تو وبلاگم بدم . یه خونه تکونی هم باید تو لیست دوستام بدم آخه خیلی ها وبلاگشون رو تعطیل کردن و یا... . همچنین دوستای جدیدی هم پیدا کردم که هنوزآدرس وبلاگشون رو تو وبلاگم نزاشتم. دیگه همین دیگه...بقیش واسه دینگ دینگام... دینگ دینگ1: بین مشهد و فاضل آباد(گرگان) دودلم. نمیدونم کدوم یکی رو برم... دینگ دینگ2: هیچی...فقط هوای اینجا خیلی گرفته ست. بجنورد هرچی بد باشه هواش عالیه. دینگ دینگ آخر: پارسال دوست امسال آشنا... |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت 5:35 توسط کیا کوچولو
|
|
||