|
|
دکتر شریعتی و دکتر چمران |
|
|
سلام...
نمیدونم از کجا شروع کنم یا از کی بگم... میخواستم این هفته به مناسبت سالگرد شهادت دکتر شریعتی و دکتر چمران و همچنین زادروز چه گوآرا بنویسم ولی یک ضد حالی خوردم که هنوزم شوکه ام. باورم نمیشه به همین راحتی دارم از دستش میدم. یک دوست خوب رو. کسی که هم واسه م دوست بود هم داداش. خیلی دیر با هم دوست شدیم و خیلی زود دارم از دستش میدم. نمیدونم چیکار کنم...لعنت به این... اگه میخواین بدونید چی شده یه سری به وبلاگش بزنید. لینکش تو لیست بهترین هاست(کلبه ی تنهایی). دیروز سالروز شهادت دکتر شریعتی بود و امروز سالگرد شهادت دکتر چمران. با نوشته های شریعتی از بچگی آشنا شدم. از زمانی که کتابخوانی شد بهترین تفریحم. اولین کتابی که ازش خوندم(پدر،مادر، ما متهمیم) سال چهارم ابتدایی بودم. چیزی ازش نمیفهمیدم ولی لحن نگارشش واسه م جالب بود و یه جورایی باعث شد تا من به نوشتن علاقه مند بشم. دلنوشته های چمران هم که همچون عقایدش عالیه منو مجذوب خودش کرده. اگه تا حالا متنی ازش نخوندید بهتره نیایش هاش رو با خدا بخونید. واقعا بی نظیرن... اینجا قسمت هایی از مرثیه دکتر علی شریعتی به قلم شهید چمران رو مینویسم:(حتما بخون...) (( ای علی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غمهای کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی. میخواستم که پردههای جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) میگذرد، بر تو نشان دهم و کینهها و حقهها و تهمتها و دسیسهبازیهای کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم. ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها میدیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم میکردم؛ اما هنگامی که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو همراز و همنشین شدم.
ای علی! همراه تو به حج میروم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو میشوم، اندامم میلرزد و خدا را از دریچه چشم تو میبینم و همراه روح بلند تو به پرواز در میآیم و با خدا به درجه وحدت میرسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو میروم، راه و رسم عشق بازی را میآموزم و به علی بزرگ آنقدر عشق میورزم که از سر تا به پا میسوزم....
راستی چقدر دلانگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان میدهی که صورت خاکآلود پدر بزرگوارش را با دستهای بسیار کوچکش نوازش میدهد و زیر بغل او را که بیهوش بر زمین افتاده است، میگیرد و بلند میکند! ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بیامانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنیناراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوانپارهای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» میکوبد و خون به راه میاندازد! من فریاد ضجهآسای ابوذر را از حلقوم تو میشنوم و در برق چشمانت، خشم او را میبینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را مییابم که ابوذر قهرمان، بر شنهای داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان میدهد ... . ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطانها و طاغوتها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانینمایان، با دشمنی غربزدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبهرو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی. دینگ دینگ۱: هفته ی دیگه دارم میرم تهران(اگه دوباره بهم نخوره). دلم واسه مبینا و محمد یه ذره شده... . دینگ دینگ۲: سکوت و دیگر هیچ... دینگ دینگ آخر: . |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 18:41 توسط کیا کوچولو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام....
نمی خواستم آپ کنم ولی خب از بیکاری اومدم یه سری به شماهابزنم... اینروزا همه جا سیاهه. اینجا حتی هواشم گرفته ست. الان داره بارون میاد پس زیاد وقتتون رو نمیگیرم.آخه دلم تنگ شده واسه بارون. واسه همه خاطرات گذشته. واسه تنهادویدن ها در ... . امروز سالگرد رحلت امام بود. نمیتونم چیزی در موردش بگم چراکه چیز زیادی ازش نمیدونم ولی در همین حدی که میدونم باورش دارم. و وقتی به یادش می افتم دلم میگیره و گوشه چشمام اشک جمع میشه. کاش...
دینگ دینگ۱: ازتون میخوام واسه یکی از دوستای وبلاگی دعا کنید تا خودشو پیدا کنه(شاید بهتره بگم خودشو باور کنه). خیلی به هم ریخته ست. اسمشو ننوشتم شاید دوست نداشته باشه... دینگ دینگ۲:سفر تهرانم فعلا که منتفی شد ولی اولای تیر میرم... دینگ دینگ آخر:. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 19:2 توسط کیا کوچولو
|
|
||