|
|
بابا... |
|
|
سلام نمیدونم از کجا شروع کنم؟ نمی دونم چه جوری بگم؟ پس فردا سالگرد فوتته(شاید بهتره بگم شهادت)... . خیلی کوچیک بودم که از دست دادمت(۳سالگی). جز یه چهره مبهم و خاطراتی گنگ چیزی تو ذهنم نمونده، ولی وقتی که در موردت صحبت میکنن انگار سالهای سال باهات زندگی کردم... بچه که بودم به دوستام حسودیم می شد. توی دلم نقشه ها کشیده بودم تا وقتی برگردی تورو به رخ همه بکشم و بگم که منم میتونم واژه ی ((بابا)) رو فریاد بزنم ولی حالا سالهاست که با این درد کنار اومدم و دسگه برام عادی شده هرچند هنوزم دلم چشم به راهه تا... . میدونم بچه ی خوبی واسه ت نبودم، میدونم اگه بیایی کلی گله ازم داری ولی هنوزم منتظرت هستم شاید که یکروز... . البته از حق نگذریم باید از مامان کلی تشکر کنم که بدون تو اینهمه برام زحمت کشیده. اون همیشه سعیش این بوده که هیچوقت نبودنتو حس نکنیم و برامون کم نزاشته. واسه ما بیشتر از اینکه مامان باشه بابا بوده، ولی من چی کردم؟ جز اینکه دلشو شکستم...نمیدونم چه جوری بهش بگم که دوستش دارم؟ نمیدونم چه جوری میشه زخماتشو جبران کرد... دینگ دینگ۱: فافای عزیز ازت ممنونم. هم واسه آپت و هم واسه هدیه ی تولدت. ولی اگه واقعا میخوای منو خوشحال کنی یه دستی به سر و روی وبلاگت بکش آخه کم کم داره... دینگ دینگ۲: زهرای نازنین (شبانه بیا به تب شعرم...)هم یه شعر گفته هدیه ای واسه تولدم که همینجا ازش تشکر میکنم. در مورد این دوست خوب پیشنهاد میکنم حتما شعراش رو بخونید حتما شما هم خوشتون میاد. دینگ دینگ۳: بیتا و احسان، مرجان، مرضیه،مهناز، سارا و میم، مریم، دختر افغان و خیلی های دیگه تولدمو تبریک گفتن که همینجا ازشون تشکر میکنم ... . دینگ دینگ4: میخوام یه کمی تو رفتارم با اطرافیانم تجدیدنظر کنم آخه یه جورایی به هرکی حال میدم ضدحال میزنه. دینگ دینگ یکی مونده به آخر:این دفعه دینگ دینگام یه خورده زیاد شد، خب این رو بزارین به حساب اینهمه مدتی که غایب بودم. دینگ دینگ آخر: ممنونم ازت که هنوزم تولدم یادته. میدونی چیه؟ با این همه ادعایی که دارم هنوز روز تولدتو ازت نپرسیدم...جالب نیست؟!واقعا... . دارم قاطی میکنم میخواستمت ببینم، امروز و فردا کردی تو عشقمو دور دیدی، یار دیگه پیدا کردی منو به غم نشوندی، خودت تماشا کردی تا اونجا که تونستی، حرفاتو حاشا کردی راستی به آ... بگو درسته نفرینش کردم و از حرفم برنگشتم ولی تولدش مبارک باشه. این دوسال چه زود گذشت... |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 17:38 توسط کیاکوچولو
|
|
||
|
|
به سرعت باد |
|
|
۲۵ غنچه زندگیت به گل نشست.غنچه های زندگیت گلستان باد.
یک سال گذشت به همین سرعت همین دیروز بود که کیا داشت خودشو برای سربازی آماده میکردو از همه بربچ خداحافظی کرد.قبلش میگفت اوووووووووه سربازی ۲سال طول میکشه ولی دیدی هم کچل شدی و هم ۱سالش گذشت درست مثل باد گذشت.در این مدت ۱سال گذشت اتفاقهای افتاد: ۱-از همه مهمتر اینکه کیا برای مدتی رفت برای مرخصی و ما رو تنها گذاشت که خدایا شکر زود برگشت. ۲-کیا شانس آورد (بهتره بگم:چون نیتش پاکه دورانه سربازیشو بجنورد افتاد) ۳-کیا دوباره دائی جووووووووووووووووووون شد. موارد دیگه ای که من یادم نیست یا اینکه نمیدونم. امسال تولدش خوش نیست ولی اومدم آپ کردم که بدونه گر چه نیست ولی....... مبارک **
مبارک .. مبارک ... تولدت مبارک ... مبارک ** مبارک .. مبارک ... تولدت مبارک |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:21 توسط کیاکوچولو
|
|
||
|
|
عاشورا |
|
|
اکثر کسانی که میان اینجا واسه خودشون دردهای بزرگی دارن که غیر قابل تحمله واسشون. میخوام امروز از کسانی بنویسم که درداشون سخت ترین دردهای عالم بوده و صبرشون بیشتر از هرکسی. میخوام از یه دختر بگم.دخترکی که کوبیده شدن در رو به مادرش دیده.فرو رفتن میخ به سینه ی مادر ,پرت شدن مادر به گوشه ای و سخت تر از آن سیلی سنگینی که یک نامرد بر گوش مادر زد.آنچنان سنگین که تا ساعت ها خون از آن میچکید.نمیدونم این مادر چند بار غسل داده شد.ولی هربار که ابوتراب غسلش داد دوباره خون از گوش هایش ریخت.سخته یه دختر دفن شبانه ی مادرش رو ببینه.نه؟! خیلی سخته باباتو با سر باندپیچی ببینی گوشه ای افتاده.بابایی که روبروی هر لشکری می ایستاد نتیجه ی جنگ معلوم بود.کسی که در خیبر آن قلعه ی دست نیافتنی را از جا برکند.حال اینجا افتاده و دخترش با نگاهی ملتمسانه از خدا شفای بابا رو میخواد.داداش هاش رو به نا حق شهید کردن و ... .سخت نیست در عرض یک روز تمام کسانی رو که پناهت بودن از دست بدی. کمه؟! باشه.از یکی دیگه میگم.از دختر ۳ساله ای که سر باباشو بریدن سر نیزه گذاشتن.به جرم تشنگی تیر به گلوی داداشیش نشست.داداش بزرگش رو جلو چشماش کشتن. آی تو که ادعا میکنی هیچکس اندازه ی تو غم نداشته بگو ببینم ۳سالگیت کجا بودی و چیکار میکردی؟با عروسکات بغل بابایی میرفتی پارک؟تو شهربازی شاد بودی؟رقیه ۳ساله رو زدن, رو زمین کشیدن, گوشواره ها رو از گوشش کشیدن و شبا مخروبه ای سرد و تاریک خوابگاهش شد. میخوام از ابوالفضل بگم.نمیدونم چرا هروقت اسمشو میشنوم یاد فریادش تو کربلا میفتم که داد زد ((یا أخا ادرک أخاک)) و اشکام گوشه ی چشمم جمع میشن. دلم میخواست بیشتر از اینا در موردشون بگم ولی خب به خاطر وقت کمی که دارم باید برم هرچند که شماها بهتر از من اینارو میدونید.مطلب بالایی رو از آرشیوم کپی کردم... دینگ دینگ۱: ما اگه شانس داشتیم ... .خیلی دوست داشتم واسه یه مدتی از این شهر برم ولی خب مثل اینکه رسم روزگار با ما سر لج داره. بعد اون بحثمون فکر میکردم به بدترین جای ممکنه تبعید بشم ولی سروانی که باهاش دعوا کردیم وقتی دیده همه سربازا رو دارن تقسیم میکنن گفته که من سربازمو به هیچکی نمیدم و اگه این بره منم میرم! هرچند هنوز چیزی معلوم نیست و فردا مشخص میشه که کی به کیه... دینگ دینگ۲: دو شبه که درست حسابی نخوابیدم. آماده باش صددرصد... دینگ دینگ آخر: سلام... اولا من غد نیستم تنها مشکلم اینه که از دورویی بدم میاد... ثانیا غد اونیه که خودشو میگیره... یه روز بیا ببینمت میخوام باهات حرف بزنم میخوام بگم دوستت دارم، از ته دل داد بزنم
میخوام بگم که زندگیم با بودن تو جون گرفت میخوام بگم که بعد تو کسی تو قلبم جا نگرفت
ازت میخوام که بگذری از همه گذشته هام تو این دیار بی کسی فقط تویی،موندی برام
هوای تو هنوزم به سرم هست ز عاشق بودن تو خبرم هست ... |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 19:27 توسط کیاکوچولو
|
|
||