|
|
شعر نازنین |
|
|
سلام
.... خدا نگهدار! دینگ دینگ۱:اصلا حوصله تایپ ندارم.آخه دستم تو گچه... دینگ دینگ۲:هفته ی پیش(۱۷آذر) اولین سالگرد دو تا از بهترین دوستام بود. بیتا و احسان... اگه خواستین بهشون تبریک بگید برید اینجا. دینگ دینگ۳ : فافا پیشاپیش فارغ التحصیلیتو تبریک میگم.(۱۶ آذر جشن فارغ التحصیلیش بود) دینگ دینگ آخر: این شعر رو یکی از قدیمی و بهترین دوستای وبلاگیم (نویسنده ی وبلاگ شبانه بیا به شب شعرم ...) گفته که یه جورایی حرف دل خودمه. باور نداری بخون: تو بودی که من یه عمر ارزوی داشتنت رو داشتم....
تو بودی که من بهت د ل دا د م و مهری ند ید م... تو بودی وهمیشه تو بودی توی قلب شیشه ایم تو حاصل چشم انتظاری های من بودی و خود ت ند ونستی ... تو رو من یه عمر دوست داشتم و تو نفهمیدی ... جلوی چشمای گریونم د ل به یکی دیگه سپردی و چشمای منو ند ید ی... لبهام بسته س وچشمای خیسم نشونه برای گفتن حرفی به تو... حالا توی رویاهام بهت میگم دوستت دارم و عمری منو با چشمات ند ید ی
شاعر: زهرا مثالی ... |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 17:17 توسط کیا کوچولو
|
|
||
|
|
به یاد ابوالفضل... |
|
|
سلام....
یادش بخیر.اولین باری که ابوالفضل رو دیدم با پسرخاله م بود. نمیدونم چرا احساس کردم که میتونه یک راهنمای خوبی واسم بشه.برای همین هم رابطمو با اون بیشتر کردم و کم کم یه جورایی الگوی من تو زندگیم شد. اخلاق خاصی داشت. خونگرم بود و مهربون در عین حال تندخو و خشن.... خیلی بهش وابسته بودم.البته بدون دلیل نبود. وقتی که خودم رو گم کرده بودم و تقریبا به پوچی رسیده بودم راهنمایی های اون منو به زندگی امیدوار کرد.اون بود که منو مجبور به نوشتن کرد و باعث شد تا به این باور برسم که منم میتونم بنویسم. مسئولیت نشریه رو به من سپرد و خیلی چیزهای دیگه. کم کم داریم به سالگرد پروازش می رسیم. هنوزم باورم نشده که اون رفته و دیگه برنمیگرده. هنوزم وقتی سر مزارش میرم تا عکسشو میبینم اشکام سرازیر میشه و خودمو گم میکنم. دلم یه ذره شده واسه فریادزدناش... ۱۳۸۰/۹/۱۰ انگار همین دیروز بود ....محمد زنگ زد و گفت: ـابوالفضل هم رفت. ـ کدوم ابوالفضل؟! ـ نداف... دیگه چیزی نفهمیدم. هرچی که دهنم اومد به خودم گفتم. آخه خیلی وقت بود که ندیده بودمش. نفهمیدم چه جوری خودمو از مشهد رسوندم بجنورد و ... . هنوزم دوستت دارم و ... دینگ دینگ ۱:مطلب زیر رو پارسال به یادش نوشتم: میخوام از کسی بگم که توی بدترین دوران عمرم منو نجات داد.توی روزهایی که از همه جا نا امید بودم دست منو گرفت و کشید بالا.هرچند خیلی کم باهاش بودم ولی تو این مدت کم چیزایی یاد گرفتم که با هیچ چیز عوضشون نمیکنم. ابوالفضل برای من مثل یک الگو بود.اگه اون نبود شاید من الان اینجا نبودم.بهم فهموند که دروغ بدترین چیز ممکنه.بهم یاد داد که حقیقتو تو نشری بنویسم حتی اگه فشار روی سرم باشه. خیلی ها منو مقصر میدونستن تو تعطیلی کانونی که ما بچه ها رو دور هم جمع کرده بود. ولی ابولفضل از من حمایت کرد و اونا رو قانع کرد که من ... . از سیاست و بازی های بچگانه اش متنفرم. سیاستی که غرور رو در من شکست و به جای شهامت ترس رو توی دلم کاشت. کاش میتونستم حرفامو بگم و بفهمید که من چی میگم.ولی خب نمیتونم... نه اینکه بترسم اما ... .ولش کنید.ازتون خواهش میکنم که واسه ابوالفضل دعا کنید.بعد ۳سال هنوز باورم نمیشه که رفته باشه.دلم واسه فریادات تنگ شده واسه دلداریات و واسه... .کاش الان اینجا بودی.دوباره از صفر شروع میکردیم.اینبار خودمون بچه ها.بدون کمک هیچ مقامی...دوستت دارم و تا آخر عمرم به یادتم.... دینگ دینگ۲:اگه این روزا خیلی کم به وبلاگتون سر میزنم شرمنده.آخه خیلی کم میام بیرون. دینگ دینگ۳: یکسری به وبلاگ فافا و همچنین رومینا بزنید.آخه من به جاشون آپ کردم. دینگ دینگ آخر: مثل همیشه.بازم منو دیدی و یک لبخند و دیگر هیچ.تا کی؟ نمیدونم حرفاتو باور کنم یا نگاهتو... در دل شب دعای من گریه ی بیصدای من بانگ خدا خدای من به خاطر تو بود و بس
پاکی لحظه های من گریه ی های و های من گوهر اشک های من به خاطر تو بود و بس
این همه بی پناهیم این همه سربراهیم این همه بی گناهیم غصه به جان خریدنم از همه کس بریدنم زخم زبون شنیدنم به خاطر تو بود و بس
رو به خدا نشسته ام، نخ را دخیل بسته ام سوز من و خدای من، اشک من و نیاز من به خاطر تو بود و بس به خاطر تو بود و بس به خاطر تو بود و بس... |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 12:22 توسط کیا کوچولو
|
|
||