تبليغاتX
::::بنام عشق::::
logo design
بازیچه ی دست زمان
عشق...مرگ...تنهایی...
میروم دیگر چون پرستوها...
هرکه عاشق شد جفا بسیار می باید کشید

بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید

من به مرگم راضیم اما نم آید اجل

بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید...

کلی با خودم کلنجار رفتم ولی دیدم دلیلی نداره که بیام اینجا و همه چیزو بگم و همچنین یکروزی برمیگردم ولی نه به این زودیا چراکه دیگه حوصله هیچکسی رو ندارم حتی... .

از دستم ناراحت نشین تقصیر شماها نیست.تقصیر خودمه. چندوقتیه دارم به گذشته فکر میکنم.به زمانی که ساعت ها مشغول کتابخونی بودم و ... .راستی آخرین کتابی که خوندم چی بود؟یادم نیست!

دوستای خوبی واسه هم بودیم ولی حیف که من نتونستم قدرتون رو بدونم. هیچوقت فراموشتون نمیکنم. هرازچندگاهی یه سری به وبلاگتون میزنم و یادی از گذشته میکنم.اگه کسی رو از خودم رنجوندم واقعا شرمنده م و امیدوارم که منو ببخشه مخصوصا الناز کوچولو که خیلی وقته بزرگ شده و با من قهر کرده.

همیشه به یادتون هستم و مدیون کسانی که تو این وبلاگ و همچنین زندگیم کمکم کردن.

بابت این خداحافظی از دوستای صمیمیم میخوام منو ببخشن و درکم کنن:

فافا،ممول،محمد،بیتا،فاطمه،زهرا(نازنین)،رومینا،آیدا،مهسا،مترسک،دیوونه،مرجان،مهناز و...

آخرین دینگ دینگم رو فقط واسه تو مینویسم تا بدونی هنوزم فراموشت نکردم.

دینگ دینگ آخر:...

از برت دامن کشان رفتم که رفتم ای نامهربان

ازمن آزرده دل کی دگربینی نشان،رفتم که رفتم

 

از من دیوانه بگذر،بگذر ای جانانه بگذر

هرچه بودی،هرچه بودم،بیخبر،رفتم که رفتم

 

شمع بزم دیگران شو،جام دست این و آن شو

هرچه بودی،هرچه بودم،بی وفا،رفتم که رفتم

 

بعد از این کن فراموشم که رفتم

دیگر از دست تو می نمینوشم که مستم

با دل دیر آشنا، گشتم از دامت رها

                بی وفا،بی وفا....رفتم که رفتم...

--------------------------------------------------

-------------------

---------------------------------------------------

منو دیدی روتو برگردوندی

باز دل عاشقمو سوزوندی

باچه شوقی اومدم به سوی تو

ولی چشمای منو گریوندی

 

نه حرفی نه پیامی،نه عشقی نه سلامی

دیگه خسته شده دل، شده فکر جدایی

 

نه اینطور با تو نشستن تیوی دنیا

نه اینجوری نشستن توی رویا

نه هرلحظه روزی صددفعه مردن

نه اشکی که بریزم واسه غم ها

 

دیگه بسه برام عشق،میخوام تنها بمونم

از این پس تو دنیا واسه دل خودم بخونم

2 نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 16:27  توسط کیا کوچولو  | 

سلام.

میخوام آخرین آپم رو بکنم و دیگه.....

کیا کوچولو هم به خاطره ها پیوست.خاطرات خوشی با همتون داشتم . روزهاییکه هیچوقت فراموششون نمیکنم ولی دیگه نمیخوام شمارو مجبور به حضور و خوندن اراجیفم کنم.

میرم تا بدست فراموشی سپرده شم.

تا کسی نگه که کیا کوچولو دلش گرفته یا ناز میکنه و ....

البته این آخرین آپم نیست بلکه تو اولین فرصت خیلی از ناگفته ها رو براتون میگم و میرم.دیگه برام مهم نیست کجا باشم و کی در موردم چی میگه.

دیگه نمیخوام................

2 نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 20:38  توسط کیا کوچولو  | 

فریدون فروغی مرد فریاد
این روزا همه چیز بهم ریخته...

واسم دعا کنید.خیلی به دعاتون احتیاج دارم.نمیدونم از کی و از چی بگم.ازخودم که... یا از اونی که این وضع رو برام ساخت.هیچکدومتون نمیشناسیدش پس زیاد کنجکاوی نکنید. در ضمن از بعضی هاتون توقع نداشتم ولی مرور زمان دوست و دشمن رو به آدم میشناسونه. البته همش تقصیر خودمه که ... .

ولش کنید.نمیدونم چرا دارم چرت میگم.

دوروز دیگه سالگرد پرواز فریدون فروغی خواننده ی ملی ایرانه که خیلی ها با صداو ترانه هاش آشنا هستن ولی اسمشو به خاطر نمیارن...

اصلا خوصله نوشتن رو ندارم.مطلب پارسالی رو اینجا کپی میکنم.فقط و فقط واسه اینکه یادش رو زنده نگه دارم و بهش بگم که اونقدرا هم بیمعرفت نیستم.

شرمنده که تکراریه:

                    *************************

مهم اینه که یادش را نگهداریم و نگزاریم که اسمش فراموش شود.هرچند به نظر من اگر هر روز هم در موردش بنویسم باز هم نتوانسته ام ارزش او را حفظ کنم.در مورد کسی صحبت میکنم که به نظرم کوچکترین لقبش خواننده ی ملی ایرانه.کسی که سیاوش قمیشی در سوگش گفت:

رفتی و آدمک ها رو جا گذاشتی

قانون جنگلو زیر پا گذاشتی...

خیلی سخت است.20سال در گوشه ای بنشینی و دم نزنی.خیلی سخت است که ببینی همه در حال زمزمه ی اشعار تو باشند ولی ندانند که کجایی و چه میکنی.از آن بدتر خودت اجازه ی خوندنشون رو نداشته باشی.مگر جز خواندن کار دیگری می توانست انجام بدهد؟ما با او چه کردیم؟!جز این که او را در وطن خویش به گوشه ی عزلت فرستادیم؟آاو با خود چه کرد؟هیچ!تموم غصه هاش رو تو دلش ریخت, و...دق کرد...

لحظه ای پاک و بزرگ

دل به دریا زد و رفت

با یه پرواز بلند

تن به صحرا زد و رفت...رفت...رفت...رفت...رفت...

فریادش با فریاد بقیه تفاوت داشت.از ته دل داد می زد.صدایش احساسات را گداخته میکرد.انسان را به تکاپو وا میداشت(و میدارد).

اما لحظه ای رسید, لحظه ی پریدن ورها شدن

میون بیم و امید

لحظه ای که پر گرفت, بغض دیوار رو شکست

نقش آسمون صبح میون چشمات نشست...

ولی ما قدرش را ندانستیم.ارزش او را نفهمیدیم.میتوانست براحتی برود و در آنسوی آبها بخواند, ولی او خود را به این خاک مدیون می دانست.او وابسته به این مردم بود و نمیتوانست دوری ایشان را تحمل کند:

   واسه رفتن دیگه دیره

   تن من اینجا اسیره

   خاک اینجا چه عزیزه

   عاشق قدیمی گیره

                 نفسم این خاکه

                 خون گرمم پاکه

براستی ما با او چه کردیم؟همان کردیم که کوفیان کردندد.تنهایش گذاشتیم...

   چرا وقتی که آدم تنها میشه

   غم و غصه اش قد یک دنیا میشه

   میره یک گوشه پنهون میشینه

   اونجا رو مثه یه زندون میبینه

آره.رفت و گوشه ی زندون دلش که تنها مانده بود نشست و ما را ترک کرد.هرچند که ما خیلی پیشتر از آن ناخواسته اورا طرد کرده بودیم.13 مهر سالروز رفتنش بود.4سال گذشتو ما هنوز نفهمیدیم که کی بود و چرا رفت؟

اشک دیگه امانم نمی دهد و در انتها شعر زیر را که در سال 73 گفته بود مینویسم.این شعر در لحظاتی سروده شد که ...:

((بگویید بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت

ولی آن را نشناخت

مهربان بود

ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت

ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود

ولی کس بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود

ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید

زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن))

2 نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 20:7  توسط کیا کوچولو  |