تبليغاتX
::::بنام عشق::::
logo design
بازیچه ی دست زمان
عشق...مرگ...تنهایی...
زیارت

نوشته شده به قلم ممول

سلام سلام.
من یه کمی دیر کردم و یه کمی کیا را از دست خودم ناراحت کردم. ولی باور کنید تقصیر از من نبود. دوتا علت داشت. یکی اینکه برای کیا نوشتن سخته. آخه من که توی وبلاگ خودم می نویسم خواننده هام را می شناسم. و اونها هم منو می شناسن. ولی اینجا نه من کسی را می شناسم و نه کسی منو. و علت دوم اینکه تو امتحانام بود. وقت فکر کردن و تایپ کردن نداشتم. در مورد موضوع با کیا به توافق رسیدیم که در مورد اولین باری که همدیگه را دیدیم بنویسم. پس بزنیم بریم دیگه ...
فکر می کنم آذرماه دو سال پیش بود که با خانواده رفتیم مشهد. اونجا صبح که میشد همه می رفتن زیارت و من هم یه کافی نتی یه جایی پیدا کرده بودم و وقتی حوصله ام سر می رفت می رفتم اونجا. تا یه بار کیا آن بود و قرار گذاشتیم که همدیگه را زیارت کنیم. قرارمون سر ظهر جلوی کتاب خونه داخل حرم بود. ( می دونید که سر ظهر وقت خیلی مقدسیه. اگر داستان های اساطیر را بخونید می بینید که برای تمامشون سر ظهر یه اتفاق خیلی مهمی افتاده. مثلا تاج گذاری اهورا مزدا سر ظهر بوده. در مورد کیا هم همین طور. یکی از مهمترین اتفاقا ت زندگی اش سر ظهر افتاده. در واقع نقطه عطف زندگیش) کیا گفت که من این طوریم و اون طوریم و یه پلیور کرم می پوشم که آستین هاش قهوه ایه. من هم گفتم منم یه پلیور سبز می پوشم.
وقتی آمدم از هتل برم بیرون دیدم هوا گرمه. پلیور احتیاجی نیست. از طرفی هم باید چادر می پوشیدم دیگه.
سر ظهر شد . تو حیاط حرم شلوغ و پلوغ . همه برای نماز جمع شده بودند. من هم نشسته بودم روی یه سکو جلوی کتاب خونه. کیا آمد. همون طوری که گفته بود لباس پوشیده بود. لاغر و نسبتا قد بلند. فوری شناختمش. ولی از اون جایی  من که اون طوری که گفته بودم لباس نپوشیده بودم  کیا نمی تونست منو بشناسه. منم ریلکس خونسرد نشسته بودم و تکون نمی خوردم. آدما هی میامدن و می رفتم و من هم چنان نشسته بودم. کیا هم همچنان منتظر بود و دخترا رو خیلی دقیق نگاه می کرد. من الان هر چی فکر می کنم نمی دونم چرا پا نمیشدم یه کاری بکنم. فقط نشسته بودم و نگاهش می کردم. پنج دقیقه ده دقیقه یک ربع بیست دقیقه. انقدر نگاهش کردم که خودش فهمید و آمد جلو. سلام تعارف کردیم و رفتیم بیرون حرم. یه کمی تو پاساژها گشتیم و کیا هی از مبینا تعریف کرد. هی از مبینا تعریف کرد. هی از مبینا تعریف کرد .
 درسته چند بار بعد از اون کیا را دیدم ولی الان هم هر وقت بهش فکر می کنم همون تصویر میاد تو ذهنم. یه پسر خوب لاغربا قد نسبتا بلند و پلیور کرم و قهوه ای. پسر خوبیه .نه؟ باور کنید پسر خوبیه. درسته لاغره ولی پسر خوبیه. درسته نسبتا قد بلنده ولی پسر خوبیه. درسته قبلا مو داشت و الان نداره ولی باور کنید پسر خوبیه !
الان دیگه مو نداره و من هم بدون مو هنوز ندیدمش ولی مطمئنا الان هم پسر خوبیه !
آخی نازی کچکلک !

2 نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 14:11  توسط کیا کوچولو  | 

شریعتی
باورش سخته ولی اولین کتابش رو سال چهارم ابتدایی خوندم:پدر, مادر, ما متهمیم! وقتی برداشت خودم و نظر معلممون رو در مورد این کتاب پرسیدم به من گفت که نباید این کتابا رو بخونم.همین حرف باعث تحریک حس کنجکاویم شد و منی که به جای کتاب داستان های کودکانه شبها کتابهای سیاسی و اعتقادی بابام رو میخوندم کتاب های شریعتی رو جدا کردم و شروع کردم به خوندنشون:ابوذر, فاطمه فاطمه است, کویر, هبوط,علی تنهاست, آری اینچنین بود برادر و.... .

شاید اونموقع چیزی ازشون سر در نمی آوردم ولی سبک و لحن نوشتنش منو شیفته ی خودش کرد. خیلی ها به بعضی حرفاش خرده میگیرند ولی به نظر من اگه توجهی به محیطی که اون در اونجا رشد کرده بکنیم باید قدرشو بدونیم.سال های رشد عقیده و مسلکش در اروا سری شده, جایی که دین و معرفت در دل مردمانش جایی نداره.

در مورد شهید بودن یا نبودنش هم بحث فراوان است و من خودمو تو جایگاهی نمیبینم که در موردش نظر بدم. ولی به نظر من اگه حتی شهید هم نباشه ارزشش از شهدا کمتر نیست.

در مورد رفتار و اخلاقیاتش هم اگه بخوام بگم خودش یه کتاب میشه.تنها به ذکر این نکته اکتفا میکنم که در تمامی سال های تدریسش هیچگاهتاخیر یا غیبت داشته و به همین نسبت از شاگردانش انتظار داشته که به موقع سر کلاس حاضر شوند.

دینگ دینگ۱:در مورد مطلب قبلی که خودم نوشتم باید بگم که بعضیاتون اشتباه کردید.اون نوشته رو به یاد دوست و برادر عزیزم ابوالفضل نوشتم.امیدوارم روحش همیشه شاد باشه.

دینگ دینگ۲:از ممول میخوام که هروقت امتحاناتت تموم شد به حرفت عمل کنی و در مورد اولین دیدارمون بنویسی.البته باید بگم من میخاستم همین کارو بکنم ولی دیدم مطلب بالا واجبتره....

دینگ دینگ۳:اینم یه شعر از دکتر شریعتی:

پوپكم

پوپك شيرين سخنم

اينچنين فارغ از اين شاخه به آن شاخه مپر

اينهمه قصه شوم از كس و ناكس مشنو

غافل از دام هوس

در بر هر كس و ناكس منشين

پوپكم

پوپك شيرين سخنم

تويي آن شبنم لغزنده گلبرگ اميد

من از آن دارم بيم

كاين لجنزار تو را پوپكم آلوده كند

اندرين دشت مخوف

كه تو آزاديش اي پوپك من

مي خواني

زير هر بوته گل

لب هر جويه آب

پشت هر كهنه فسونگر ديوار

كه كمين كرده تو را زير درختان كهن

پوپكم دامي هست

گرگ خونخواره بدكاره بد نامي هست

سالها پيش

دل من

كه به عشق دل تو ايمان داشت

اندرين مزرع آفت زده شوم حيات

شاخ اميدي كاشت

چشم به راه تو بودم

كه تو كي مي آيي

بر سر شاخه سر سبز اميد دل من

كه تو كي مي خواني

پوپكم

يادت هست

در دل آن شب افسانه اي مهتابي

كه بر آن شاخه پريدي

لحظه اي چند نشستي

نغمه اي چند سرودي

گفتم اين دشت سيه

خوابگه غولان است

همه رنگ است و ريا

همه فسون است و فريب

صيد هم چون تويي

اي پوپك خوش پروازم

مرغ خوش الحان خوش آوازم

بخدا آسان است

اينهمه برق كه روشنگر اين صحراست

پرتو مهري نيست

نور اميدي نيست

آتشين برق نگاهي ز كمينگاهيست

همه گرگ و همه ديو

در كمين تو زيبايي تو

پاكي و سادگي و رعنايي تو

مرو اي مرغك زيبا

كه به هر رهگذري

همه ديوند كمين كرده نبينند تو را

دور از دست وفا

پنهان از ديده عشق نفريبند تو را

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 10:46  توسط کیا کوچولو  |