تبليغاتX
بازیچه دست زمان
سلام.

قبل از هرچیز میلاد پیامبر رو تبریک میگم.
دوباره اومدم واسه خداحافظی. اینبار خودم هم نمیدونم که کی برمیگردم. فردا قراره خودمو معرفی کنم و تقسیممون کنن. اگه بجنورد بیفتم که هیچی ولی جاهای دیگه ... .
2ماه آموزشیم با همه سختی هاش چندتا مزیت داشت.یکیش بدست آوردن دوستان جدیدی چه توی پادگان و چه اینجا بود.
اول دینگ دینگا رو میگم بعد یکی از نوشته هایی که توی پاسگاه نوشتم رو مینویسم.
دینگ دینگ1:الناز خانم من عادت ندارم چیزی رو بهم میدن پس بدم.پس اگه خیلی دوست داری مطالبی که اینجا نوشتی پاک بشه خودت میتونی این کارو بکنی.میتونی سنگدلی رو از همینجا شروع کنی.میدونی دیروز به چی فکر میکردم؟به اینکه تو میخوای مثل همون دوستات بشی که یه زمانی ازشون متنفر بودی...
دینگ دینگ2:از دوستای خوبم میخوام یه سری به وبلاگ میلاد داداش که خیلی دوستش دارم بزنید.آخه اول راهه و به کمک شماها نیاز داره.
دینگ دینگ3:با دیدن نظرات شماها تو وبلاگم خیلی خوشحال میشم ولی یه چند وقتیه 2نفری که خیلی دوستشون دارم میان اینجا.همینقدر بگم که با دیدن اسمشون احساس غرور میکنم.
دینگ دینگ4:متن زیر رو توی پاسگاه کهورک نوشتم.پاسگاه نفرین شده ای بین زاهدان و بم لب جاده توی بروبیابون.تا با چشم خودتون نبینید نمیتونید تجسمش کنید.افتاب داغ به همراه طوفان شن.تنها چیزی که باعث میشد اونجا سخت نگذره سربازای بامعرفتش بود.احسان یداللهی(بچه ی شیراز و بهبهان), رضا گلدوی(مشهدی), میثم شعبانی(صومعه سرا), محمد خیری(اردبیل) و... .

روزها از پی هم میگذرند, گه تند و گهی کند.اینجا با گذشت هرروز همه خوشحال میشوند که یک روز دیگر رفت پی کارش و به کارت پایان خدمت نزدیکتر میشوند.ولی من نمیدانم چرا اینجوری نیستم! هرروز که میگذرد بیشتر به اشتباهاتم پی میبرم.با خود میگویم که یک روز دیگر هم از عمر من بیهوده گذشت. کاش میشد زمان به عقب باز میگشت ولی حیف... .
سعی خودم را میکنم و امیدوارم که خداوند مرا توی این راه یاری دهد تا بتوانم گذشته را جبران کنم.گذشته ای که به بطالت گذشت. دیگر نمیخواهم روزها را با بی خیالی بگذرانم. کاش کمی به خود اجازه میدادم تا به حرف های اطرافیانم فکر کنم ... .
                                             85/1/3  ساعت '15/15
                                                    پاسگاه کهورک

**ادامه ی متن رو بنا به دلایلی نمیشد نوشت.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 7:21 توسط کیاکوچولو |

سلام.
امروز خیلی حالم گرفته ست.
فکر کنم همتون با الناز آشنا شده باشید یا حداقل از افکارش باخبر باشید (از نوشته هاش). من وبلاگم رو به اون سپردم تا برام آپ کنه واسه اینکه کیای 4سال پیش رو توی اون میدیدم. حرفاش, تصمیماتش و کاراش ... .
خب بعد 4سال به این نتیجه رسیدم که خیلی از اون کارا اشتباه بوده و تاوان سنگینش رو هم دادم.یکی از او تصمیمات این بود که با همه سنگدل باشم و دیگر هیچ چیز واسم ارزشی نداشته باشه. تصمیمی که باعث شد خیلی از چیزهای با ارزشم را از دست بدهم.
حالا الناز میخواد اشتباه من رو تکرار کنه و از تصمیمش هم برنمیگرده.فکر نکنم دیگه بیاد اینجا ولی از شما میخوام که واسش دعا کنید... .
نمیدونم چرا اینا رو به شما میگم ولی خب چیکار کنم که خواهر کوچولومه و... .امیدوارم هرچه زودتر و قبل از اینکه دردی به دردهاش اضافه بشه از تصمیمش برگرده.

فکر نکنم بتونی از این بگدری...
دینگ دینگ1:تقریبا به همتون سر زدم و اگه کسی مونده که وبلاگش نیومد همینجا عذرخواهی میکنم.
دینگ دینگ2:... .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 8:13 توسط کیاکوچولو |

سلام.
بالاخره اين 2ماه به سر رسيد و دوباره با دري ورياتم برگشتم.
اميدوارم ديگه گذرم به سيستان بلوچستان نيفته. نه اينکه اونجا بهم سخت گذشته باشه ولي به نظر من خاکش نفرين شده ست.
تو نبود من بهتون بد که نگذشت؟ گذشت؟! خب اشکال نداره بزرگ ميشين فراموش ميکنيد. از همتون تشکر ميکنم که به اينجا سر ميزدين. موندم چه جوري جبران کنم.
الناز خانم هم توي نبود من هواي اينجارو داشت و منو نااميد نکرد. مطلب جالبي نوشت ولي حيف که ميخواد مارو از مطالبش محروم کنه(يک وبلاگش تعطيل شد و اون يکي هم معلق مونده)... .کاش اجازه داشتم و آدرس وبلاگ دوميشو اينجا واستون ميزاشتم تا بفهميد چرا من وبلاگم رو بهش سپردم.فقط ميتونم بگم که تقريبا حرفامون يکيه و يه جورايي مثل خودمه.اميدوارم اگه رفت آلمان احساسات شرقي (که کم نداره) رو کنار بزاره آخه عشق ووفا اونجا آدمو خرد ميکنه.مواظب خودت باش آبجي کوچولو. دوباره ازت تشکر ميکنم:هزاران سبد انار تقديم تو باد....
ميخواستم از مطالبي که اونجا نوشتم يکي رو بنويسم ولي خب حسش نيست.از امروز عصر منتظر حضورم تو وبلاگتون باشيد....
دينگ دينگ1:دعاهاتون گرفت و خدمتم افتاد خراسان شمالي. حالا برم اونجا ببينم کجا ميفتم.ممنونم از اونايي که واسم دعا کردن اوليشم مامانمه.
دينگ دينگ2:چيزي به دهنم نميرسه ولي شايد بعدا اضافه شد.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 6:43 توسط کیاکوچولو |

سلام.

قبل از هر حرفی سال نو رو تبریک میگم و امیدوارم تو این سال واسه کسی مشکلی پیش نیاد.

دلم واسه همتون تنگ شده بود.تقربا ۲ماهی میشه که از شماها دور بودم.خب کم کم داره تموم میشه.

امروز باید برگردم زاهدان آخه مرخصی ۳روزه گرفتم که ۱روزش توی راه بودم.به بعضیا سر زدم ولی وقت نشد به همتون سر بزنم.قول میدم هفته ی دیگه که اومدم بیام پیش همتون.

راستی از الناز تشکر میکنم که چراغ این خرابات رو روشن نگه داشت.مطلبش جالب بود.از شما هم تشکر میکنم که توی نبود منم به اینجا سر زدین.همیشه به شما دوستای خوبم افتخار میکنم.

چند روز دیگه که بیام بیشتر میمونم و کلی حرف دارم واستون.واسم دعا کنید که یه جای خوب بیفتم.

فعلا برم که کلی کار دارم.

....

این دفعه دینگ دینگی در کار نیست...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 6:33 توسط کیاکوچولو |