|
|
مبینای دایی |
|
|
سلام.
بعضی هاتون پرسیده بودین چرا اینقدر مبینا رو دوست دارم. مبینا تنها دختریه که به من دروغ نمیگه.تنها کسیه که دوست داشتنمو باور داره. با اینکه ۵سالشه برای من ارزشش از خیلی ها بیشتره. یه چیزی رو میخوام بگم.شب قبل از حرکتم از آشتیان یک سکه ی ((مبارک باد)) رو آورد به من داد و گفت :((دایی این سکه رو همیشه با خودت نگه دار.هروقت دلت واسم تنگ شد بهش نگاه کن.)) خب به نظر شما این فقط یه دختر کوچولوی ۵ ساله ست که هنوز چیزی از دنیا نفهمیده؟ دختری که شبا به یاد عزیزاش میخوابه و واسه دوریشون تنهایی گریه میکنه خیلی بیشتر از بعضیا میفهمه. بیشتر از کسایی که در ظاهر دوستم دارن ولی تو دلشون به حرفام میخندن. کسایی که بهم گفتن بهترینم براشون ولی... .روزی حرفامو فهمیدن که دیگه دیر شده بود. تو زندگیم به خیلی ها دل بستم ولی کمتر کسی پیدا شد تا اونقدری که من دوستشون دارم منو دوست داشته باشن. هرچند از این تعداد کم بعضیاشونو از دست دادم ولی خدا رو شکر میکنم که یه چندتاییشون دوروبرم هستن. به نظر من کسی که واقعا دوستم داشته باشه بهم دروغ نمیگه .پس هیچوقت به کسایی که به من دروغ گفتن و میگن اعتماد نمیکنم هرچند که در حقشون نامردی هم نمیکنم... دینگ دینگ:فعلا دینگ دینگ نداریم.اگه بعدا چیزی یادم اومد بهتون میگم.... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 16:3 توسط کیاکوچولو
|
|
||
|
|
عکسای مبینا... |
|
|
سلام.شرمنده که اینقدر دیر آپدیت میکنم. آخه اصلا حسش نیست. چند روزه که اومدم مشهد.عصرها میرم کافی نت دوستم و مثلا اونجا کار میکنم. آخه زیاد جلو چشم مامانم نباشم بهتره.دوست ندارم ناراحتیشو ببینم. کلی حرف داشتم براتون بگم ولی مثل اینکه فراموش کردم.یعنی دیشب به یک موضوعی پی بردم که منو به هم ریخت و نتونستن بخوابم. همش دارم به اون فکر میکنم... . شاید تو اون وبلاگم درددل کردم ولی اینجا دیگه خبری از غم نیست. تو اولین فرصت لینک عکسای مبینا رو واستون میزارم که احتمالا عصر باشه. آها! دیگه نتونستم طاقت بیارم و واسه مامانیم زنگ زدم.خیلی عوض شذه بود(البته پشت تلفن). شذه بود همون مامانی خوبی که اولا بود.خیلی خنده داره مامانی آدم از خودش کوچیکتر باشه نه؟! دیروز یه لحظه دیدمش ولی نشد باهاش حرف بزنم. خیلی ماهه و... . دیگه دیگه اینکه ... آها.با این پسره آرش هم دوباره قرار گذاشتم ولی مثل اینکه سر قرار نرفته بود.میگن میخوان بزور بنشوننش سر سفره عقد.دوره زمونه رو میبینین .گذشت اون دوره زمونی که دخترا رو مجبور میکردن با طرف ازدواج کنن. امیدوارم که واسه آرش این اتفاق نیفته.هرچند ازش خوشم نمیاد ولی ... . دینگ دینگ1:واسه س.... که خیلی دوستش دارم دعا کنید تا بتونه فراموشش کنه.نمیخوام غمتو ببینم پس ... . دینگ دینگ2: کسانی که لینک منو تو وبلاگشون گذاشتن ولی لینکشون اینجا نیست بگن تا درستش کنم.آخه هفته ی قبل قالبم به هم ریخت و لینک ها پاک شد. تا اونجایی که تونستم و یادم بود گذاشتمشون ولی شاید بعضی ها جا مونده باشه که همینجا ابراز شرمندگی میکنم و میگم که بگن تا درستش کنم.در ضمن هرکدومشون که آیدی منو add نکردن اینکارو بکنن تا هروقت آپ کردن به من خبر بدن. دینگ دینگ3:واسه یسنا دعا کنید تا حالش زودی خوب بشه. یسنا منتظر دری وریات هستیم پس مواظب خودت باش. دینگ دینگ4:اینم تقدیم به تو.هنوز دیر نشده.تو میتونی....جبرانش کن.منتظرم. دینگ دینگ5:بزودی لینک عکسای مبینا میاد اینجا... ................................. دینگ دینگ آخر: واسه دیدن عکسای مبینا برو اینجا.next رو بزنید میره عکس بعد.فقط چشمش نزنید... |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 9:24 توسط کیاکوچولو
|
|
||
|
|
آشتیان 3 |
|
|
چرا خانم ها مقدم ترند؟چرا هميشه خانم ها بايد جلوتر از آقايان راه بروند در حاليکه در گذشته برعکس بوده؟! اين حرفايي که اينجا ميزنم عقيده ي منه و شايد اشتباه.البته اگه دليلي منطقي بر اشتباه بودنش بگيد. به عقيده ي من اين برميگرده به عوض شدن خصلت هاي آدميان در گذشته و حال .زمان هاي قديم کمتر خيانت و نامردي بود.از پشت خنجر زدن امري غير عادي و نادر بود.به ندرت پيدا ميشد کسي دست به چنين کاري بزند.پس مردها از پشت سر خيالشان راحت بود و خانم هايشان عقب تر از ايشان در حرکت بودند.ولي حالا مردي و مردونگي جاي خود را به خيانت و ناجوانمردي و... داده اند.ديگر نميشود به کسي اعتماد کرد. در نتيجه خانم ها بنا بر طبيعتشون جلوتر از مردها حرکت ميکنند تا مورد حمايت قرار گيرند.قصد توهين ويا تضعيف ندارم اما بايد به اين حقيقت اشاره کنم که در مواقع خطر خانم ها به کسي احتياج دارند که پشتشان به او گرم باشد;همانگونه که مردها به کسي محتاجند که بتوانند در کنارش از همه ي غم ها آزاد شوند. هرچند در اين موارد استثناهايي نيز وجود دارند.يک نمونه اش کسي هست که من تا عمر دارم نميتونم حتي گوشه اي از زحماتش رو جبران کنم.کسي که واسه من هم مادر بوده هم پدر.پس همينجا ميگم مامان ميپرستمت... . مطلب بالا رو چندروز پيش نوشته بودم ولي بنا به دلايلي نتونستم آپش کنم. |
||
|
2
نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 19:20 توسط کیاکوچولو
|
|
||
|
|
آشتیان2 |
|
|
خب بالاخره يه فرصتي گيرم اومد تا بتونم آپ کنم.مبينا خوابه و من با خيال راحت اومدم اينجا.روزي يه بار ميام سر ميزنم ولي چون سرعت اينترنت اينجا خيلي پايينه نميتونم درست حسابي از خجالتتون در بيام.مشهد برم حتما جبران ميکنم. خيلي خوشحالم که دوستايي مثل شما دارم و اميدوارم که هيچوقت مجبور نشيد که اين محيطو ترک کنيد... . تولد روح ا... عيسي مسيح رو به تموم مسيحيان و همچنين مسلمانان تبريک ميگم. از بس حرفام زياده نميدونم کدومشو بگم براتون.قبل از هر چيز يه خبر بد.البته هنوز چيزي معلوم نيست ولي مديران ياهو و گوگل دارن به قطع ارائه ي خدمات به ايران فکر ميکنن.و جالبتر اينه که يکي از مسئولين آمريکا گفته که اينترنت جهاني نيست بلکه چيزي است متعلق به ما و به هرکسي اجازه ي استفاده از آن را نميدهيم(واقعا که...)!از من گفتن بود. نميدونم چرا احساس ميکنم که وبلاگم به زودي و به زور مسدود ميشه.ولي اگه همچين بلايي سرم اومد اصلا غصه نخوريد.فقط کافيه search کنيد ((کيا کوچولو)).هرچند بعضيا خوشحال ميشن که از شرم راحت ميشن ولي من ول من نيستم و برميگردم. ديگه اينکه...آها بهتره بريم سراغ دينگ دينگام: دينگ دينگ 1:فاطمه خانم خوشحالم که برگشتي .اميدوارم که آقا محمد ديگه مخالفت نکنن با وبلاگ نويسيتون. اين فاطمه خانم قبلنا يه وبلاگي داشت که خيلي بهتر از اينجا بود ولي بنت به دلايلي دل مارو شکست و تعطيلش کرد.اما الان برگشته پس هرکي دوست داره بهش سر بزنه بره اینجا. دينگ دينگ 2:آقاي خاتمي هم مثل اينکه وبلاگ نويس شده هرچند هنوز حضورش قطعي نشده ولي خب چندتا جوون ايروني وبلاگ ((مردي با عباي شکلاتي))رو بهشون هديه کرده اند.در موردش صحبت نکنم بهتره. دينگ دينگ 3:هرچند ديگه نميخوام بهش فکر کنم ولي جواب يکي از سئوالام(آدم ميتونه دوباره عاشق بشه يا نه؟)رو توي کتاب بريدا(پائولو کوئليو)پيدا کردم.شما هم بخونيدش .البته حد اقل 2بار.هرچند بهترين کتابش ((کيمياگر))ه ولي جواب اين سوال رو بايد از بريدا پرسيد. دينگ دينگ 4:اونايي که توي کلوب عضون ميتونن منو به اسم کيا کوچولو پيدا کنن و به ليست دوستاشون اضافه کنن.اينو واسه اين گفتم که اگه يه روز.... *************** نگاه كن كه غم درون ديده ام نگاه كن نگاه كن تو آمدي نشانده اي مرا كنون به زورقي مرا ببر مرا ببر اميد دلنواز من به راه پر ستاره مي كشاني ام نگاه كن نگاه كن كه من كجا رسيده ام كنون كه آمديم تا به اوجها مرا دگر رها مكن نگاه كن كه موم شب براه ما تو ميدمي و آفتاب مي شود |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 18:5 توسط کیاکوچولو
|
|
||
|
|
آشتیان1 |
|
|
سلام.من تازه رسيدم آشتيان.همه چيز يهو اتفاق افتاد.ديروز صبح در عرض چند ساعت بليط گرفتم ،بانک رفتم ،آرايشگاه رفتم و ... .ساعت 4 عصر حرکت کردم و 4:30 رسيدم تهران .از راه آهن رفتم ترمينال و بعدشم اومدم آشتيان. مبينا سرما خورده و مريضه.ولي اگه فکر ميکنيد از شيطونيهاش کم شده ؛ اشتباه ميکنيد.الان سوار دوچرخه اش شده و داره واسه خودش آواز ميخونه.هر دوري هم که ميزنه تا به من ميرسه ميگه:((دايي اين نَوِفَهمه))!منظورش عروسکشه. شب يلدا رو تو قطار سر کردنم عالمي داره ها.اونم با يه پيرمرد و پيرزن مهربون.اونقدر خوراکي بزور به من خوراندند که فکر کنم تا چند روز نتونم چيزي بخورم. ادامه مطلب... صبح مبینا اومد گیر داد نزاشت همه مطلب رو بنویسم ولی الان(ساعت 15:10)خوابه و ... . مورچه میخواد امشب واسه من شب یلدا بگیره.چون تو تولدش هم اینجا نبودم سفارش کیک داده تا یه جشن تولد دیگه هم واسش بگیریم.پس امشب خیلی بهمون خوش میگذره .جای همتون خیلی خالیه ولی اصلا غصه نخورید چون من به جای همتون میخورم!(احتمالا کارم به بیمارستان بکشه با پرخوری دیشبم). واسه دیدن عکس مبینا اینجا رو کلیک کن.بازم از این عکسا میزارم ... این عکسه باز نمیشد و درستش کردم.اگه قبلا نتونستی ببینی الان برو ببین... |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 15:38 توسط کیاکوچولو
|
|
||