تبليغاتX
::::بنام عشق::::
logo design
بازیچه ی دست زمان
عشق...مرگ...تنهایی...
عکس...
فقط ۲تا عکس میزارم که ببینید ونظرتونو در موردشون بگین....

دینگ دینگ:اگه عکسارو باز نکرد روش راست کلیک کنید بعد show picture رو بزنید.

۱:آخر و عاقبت... .ولی خب من که ...

قمار عشق

 

۲:همه اینجوری نیستن پس الکی بهش شک نکن!

خیانت

2 نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 23:39  توسط کیا کوچولو  | 

آرش

سین سلام. اومدم بگم دیگه همه چیز تموم شد. یعنی اینجا تموم شد. مثل بقیه مطالبی معمولی مینویسم و شاید نظراتی که... .

مطلب زیر رو یکسال پیش نوشتم ،البته تو وبلاگ قبلیم:

********************************

شب شدو باز دوباره, دل غم و غصه داره

از زمين و آسمون, غم واسه من ميباره

ای دل بسوز,بسوزی,ازبس که تيره روزی

تا کی به اين جماعت,چشم وفا بدوزي؟  (ايرج مهديان)

چرا؟چرا بايد دست ياری رابسوی کسانی دراز کنيم که حتی نميدانيم احساس را درک ميکنند يا نه!شايد همچو........تظاهر ميکنند.بيزارم, دلگيرم,متنفر از هرچه دورويی و دو رنگی.چرا بايد غمهای خودرا به کسی بگوييم که نه دردی کشيده و نه معنايش را فهميده.

چرا ما آدميان هميشه دنبال يکی بوده ايم که دردها,آلام و....خويش را باوی تقسيم نموده.چه رنج آور است اينکه دردها را تقسيم کنيم و شادی ها را پنهان.

چه ميشد اگر بشر اين دردهای خويش را پنهان می کرد ليک ديگران را در شاديهايش سهيم می دانست؟!

اما نه! اينگونه هم نميشود, چراکه انسان ها ظرفيت درد را ندارند; از غصه دق ميکنند و.... .

                                     کياـآبان۸۳مشهد

********************************

 

اما دیگه برام مهم نیست. چند روز پیش یکی از دوستام گفت:

-          چقدر واسه دوستای وبلاگیت عزیزی؟

-           نمیدونم ولی همشون برام ارزش دارن و نمیتونم بدون اونها باشم.

-           قبول ولی کدومشون این روزا فهمید که دلت گرفته؛ چندتاشون پرسیدن که دردت چیه؟

 چیزی نگفتم.فقط سکوت!!!!!!!

-          تو همیشه باید دردهاتو تو دلت بریزی ؛نه فقط دردهای خودت بلکه دردهای دیگران هم. تنها میتونی مایه ی آرامش بقیه باشی.ولی انتظار نداشته باش که بقیه هم مثل تو باشن و... .

شاید حق با اون باشه اما نه کاملا.آخه بودن کسانی که به من آرامش میدادن و...

 

اما دیگه همه چیز تموم شد.

مثل همیشه اینا رو ولش.

جاتون خالی دیشب با دوستام رفتیم سینما.فیلم ((آکواریوم)).هرچند چیزی از فیلم نفهمیدیم یعنی نزاشتن که بفهمیم.ولی فیلمش بدک نبود.ایرج قادری طبق معمول تِمِ ((فیلم فارسی)) رو توی فیلمش خفظ کرده.

بعد از فیلم هم رفتیم رستوران هوایی.محیط باحالی داشت. یه ماکت هواپیما که توش رستورانه. صندلی های هواپیما و ... .ولی پیتزاش سرد بود و ... .آخ که چقدر خندیدیم.

آها! یه موضوع رو میگم ولی فکر نکنید که همه پسرا اینجوریند.

یه پسری هست به اسم... که خودشو آرش معرفی کرده.این آقا آرش به یه دختری پیشنهاد ازدواج داده و دوستت دارم و از انجور چیزا. دختره هم از من خواست نظرمو در مورد آرش بگم.منم با آرش چت کردم و دیدم که پسر جالب و قابل اطمینانی نیست. واسه همینم باهاش قرار گذاشتم که دیشب بود. (فراموش کردم بگم که من خودمو مینا معرفی کرده بودم).به دختره هم محل قرار رو گفتم.خودم هم میخواستم برم که نشد یعنی با دوستام رفتیم سینما.آقا آرش 20 دقیقه منتظر من بوده و خبر نداشته دختره از اونور خیابون میدیدش. شب که آرش با دختره چت میکنه به دختره میگه که اون بهترینه و ... .اما...

هرچند که آرش گفته بود اگه سر قرار نرم آیدیمو پاک میکنه و دیگه جوابم رو نمیده ولی من هنوز باهاش کلی کار دارم.هنوز مونده تا وابستگی و ... .میخوام کاری کنم که خودش هم بفهمه که چه جور آدمیه.البته به این شرط که گذرش تو این وبلاگ نیفته.

گفته بودم دیگه از این کارا نمیکنم ولی نگفته بودم که واسه همه .آخه بعضیا ارزششون بیشتر از ایناست پیش ما.

 

دیگه اینکه قالب وبلاگم رو (عکس زمینه)رو عوض کردم.نظرتون رو در موردش بگین تا اگه بده عوضش کنم...

آها این رو هم فراموش کردم بگم که مبینا خانم واسه آینده ام برنامه ریزی کرده.چند شب پیش که باهاش تلفنی صحبت میکردم میگفت: دایی وقتی سربازیت تموم شد برو سر کار.همش پول در بیار همش بیا اینجا. دلم براش یه ذره شده.بعدا در موردش اینقدر مینویسم که همتون عاشقش بشید(ولی یه طرفه).

...

دینگ دینگ:فقط دوتا آدرس که فکر کنم بد نباشه ببینیدشون:روشون کلیک کن :

مرز بین دین و خرافه!
آیا عشق میمیره؟

با تشکر از پژواک عزیز که اینارو واسم فرستاده بود.

2 نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 12:6  توسط کیا کوچولو  | 

سقوط هواپیما....

اگه گذاشتن ما اینجا از غم ننویسیم. خواستم چیزی در این مورد ننویسم ولی دلم نیومد، یعنی ... .

فکر کنم همتون خبر سقوط هواپیما رو شنیده باشید. اگه نشنیدی یا میخوای بیشتر بدونی برواینجا.

یه عمر خبرهای حوادث و اتفاقات رو واسه به تصویر کشیدن و گفتن؛حالا کی میتونه این فاجعه رو بازگو کنه...

دلم گرفته ؛نه بخاطر خبرنگاران، عکاسان و گزارشگران داخل هواپیما؛ نه بخاطر ساکنین آپارتمان هایی که  با هواپیما برخورد کردن بلکه بخاطر تنفر از هواپیما. زمان بچگی هام عاشق خلبانی بودم ولی بعد ها که فهمیدم  بابام رو چه جوری از دست دادم از هواپیما متنفر شدم.همچنین  صحنه های بمباران تهران ،شب هایی که توی پناهگاه بودیم و ... غیر قابل فراموشن.

نمیدونم چرا این روزا اینجوری شدم.تازه میخواستم تو وبلاگ و نوشته هام تغییر بذم که این اتفاق افتاد. اگه یه مدتی نیومدم نگرون نشید آخه نمیتونم بنویسم.یعنی اینجا نمیشه...

دینگ دینگ۱:روز دانشجو رو تبریک میگم ولی از همتون خواهش میکنم یه یادی از همه کسایی که از دست دادیم بکنیم...

دینگ دینگ ۲:از ممول بابت حرفای پست قبلیم معذرت میخوام آخه از دستم ناراحت شده هرچند که هنوز سر حرفم هستم ولی خب دوست هم ندارم ناراحتش کنم...

دینگ دینگ ۳:دارم یه تغییراتی تو قالب وبلاگم میدم .البته این روزا حسش نیست ولی بزودی... .این کار رو واسه این میکنم که نگید نظراتون برام بی ارزشن چون من معتقدم که مطالب وبلاگ باید جذاب باشه نه قالبش.

ادامه متن:

خواستم این مطلب رو توی پست جدید بنویسم ولی دیدم همینجا بنویسم بهتره. این روزا همش اتفاقای بدی میفته. اون از سقوط هواپیما اینم از فوت منوچهر نوذری. میدونم میگی که پیر بوده یا پاش لب گور بوده ولی ما هم در حقش خوبی نکردیم.۵سال تو زندان بود ولی هیچکس خبری ازش نگرفت.یه زمانی واسه عشقی که به هنر داشت بازی میکرد ولی این اواخر واسه این که بتونه خرج بخور و نمیرش رو در بیاره این کار رو میکرد.مگه یه آدم پیر و مریض چقدر توان داره که...

روحش شاد....

2 نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 23:23  توسط کیا کوچولو  | 

آخرین غمنامه
سلام.اولش خواستم بیام درد دل کنم باهاتون (آخه این روزا یه جورایی شدم) ولی پشیمون شدم. یعنی حوصله ندارم که اطرافیانم هی بیان گیر بدن چی شده. من این وبلاگ رو فقط واسه این ساخته بودم که هروقت دلم گرفت بیام اینجا و غم هامو بریزم بیرون.ولی از وقتی که دوست و آشناهام آدرسشو گیر آوردن دیگه نمیتونم همه حرفامو بزنم. بعضی هاشون چون دوستم دارن و بعضی ها بخاطر حس کنجکاوی میان و گیر میدن که چه اتفاقی افتاده و... .ولی نمیدونن که من عادت ندارم در مورد غم و غصه هام به کسی چیزی بگم فقط مینویسمشون.

احتمالا یه وبلاگ دیگه می سازم ولی آدرسشو به کسی نمیدم و هر وقت که دلم گرفت میرم اونجا. تو این وبلاگ میشم همون کیا کوچولویی که بین دوستام هستم.یه آدم بی غم و غصه و همیشه شاد....

اول دینگ دینگامو مینویسم بعد آخرین مطلب غمگین این وبلاگ(امیدوارم):

دینگ دینگ۱:به ممول پیشنهاد میدم که اسم گروه داستان نویسی رو عوض کنه.پیشنهاد اولیه اش خوب بود. ولی در عمل... .ممول خانم بزار داستان به ترتیب نویسنده هاش پیش بره نه اینکه هرجا دیدی از روال مورد نظر شما خارج شد از حق وتو استفاده کنی و داستان رو طوری تغییر بدی که دوست داری. یک نصیحت کوچولو هم میکنم:لجبازی تا یه حدی خوبه.مطمئن باش اگه میتونستم دلیل کارم رو بهت میگفتم.

    *حق وتو رو حال کردی؟

دینگ دینگ۲:این روزا یه سوال برام پیش اومده که تو جوابش موندم.((میشه کسی دوبار عاشق بشه؟)) اگه تا ۳ماه قبل میپرسیدی میگفتم نه.ولی الان شک دارم.لطفا کمکم کنید...

 دینگ دینگ۳:شاید یه سر برم آشتیان.البته منظورم از یه سر ۲ یا ۳ هفته ست. 

دینگ دینگ ۵:این آخرین متنه غمگین من تو این وبلاگه.البته نمیخوام بنویسم فقط اشاره میکنم به اون.

میخوام از کسی بگم که توی بدترین دوران عمرم منو نجات داد.توی روزهایی که از همه جا نا امید بودم دست منو گرفت و کشید بالا.هرچند خیلی کم باهاش بودم ولی تو این مدت کم چیزایی یاد گرفتم که با هیچ چیز عوضشون نمیکنم. ابوالفضل برای من مثل یک الگو بود.اگه اون نبود شاید من الان اینجا نبودم.بهم فهموند که دروغ بدترین چیز ممکنه.بهم یاد  داد که حقیقتو تو نشری بنویسم حتی اگه فشار روی سرم باشه. خیلی ها منو مقصر میدونستن تو تعطیلی کانونی که ما بچه ها رو دور هم جمع کرده بود. ولی ابولفضل از من حمایت کرد و اونا رو قانع کرد که من ... .

از سیاست و بازی های بچگانه اش متنفرم. سیاستی که غرور رو در من شکست و به جای شهامت ترس رو توی دلم کاشت. کاش میتونستم حرفامو بگم و بفهمید که من چی میگم.ولی خب نمیتونم... نه اینکه بترسم اما ... .ولش کنید.ازتون خواهش میکنم که واسه ابوالفضل دعا کنید.بعد ۳سال هنوز باورم نمیشه که رفته باشه.دلم واسه فریادات تنگ شده واسه دلداریات و واسه... .کاش الان اینجا بودی.دوباره از صفر شروع میکردیم.اینبار خودمون بچه ها.بدون کمک هیچ مقامی...دوستت دارم و تا آخر عمرم به یادتم....

2 نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 17:7  توسط کیا کوچولو  | 

درخواست مخ زنی
قبل از هر حرفی یک بیت از شعر مینویسم.از یک یک دوست خوب.کاش اجازه میداد که بقیه شعراش رو هم مینوشتم...
   باران عشق می بارد در کوی کویر ما
              دالان محبت حفر کن درقلب وضمیر ما
امروز یک اتفاق جالب افتاد.توی کافی نت دوستم نشسته بودم و داشنم طبق معمول minesweeper (مین یاب)بازی میکردم که یکی از بچه ها اومد جلو و سلام کرد.پسره رو زیاد میدیدم ولی جوری نبود که باهاش دوست باشم.جوابشو دادم و گفتم که حرفشو بگه.
گفت ازم یه خواهش داره.گفتم بفرما امرتو بگو.
- اگه ممکنه به من چت کردنو یاد بدین.
- مگه یاد نداری؟(آخه همیشه تو کافی نته)
-چرا یاد دارم ولی نمیتونم مخ بزنم و تعریفتو از بچه ها زیاد شنیدم.
یه کم خندیدم و گفتم که اشتباه بهش آمار دادن.
نمی دونم چرا هرکی که میخواد مخ کسی رو بزنه یا اینکه تو چت مزاحم داره میاد سراغ من. خب چیکار کنم که طاقت ناراحتی بقیه رو ندارم و براشون انجام میدم. اما از امروز همین جا رسما اعلام میکنم که مخ زنی تعطیل.هر کی میخواد بره یاد بگیره. خسته شدم بس که دروغ گفتم. یه روز به عنوان دختر, یه روز بچه, یه روز... بابا بسه دیگه.
ولی بین خودمون باشه بعضی وقتا بعضی ها رو باید یه کم اذیت کرد تا حالشون گرفته بشه و دیگه بقیه رو اذیت نکنن یا به بقیه پیله نشن...
دیگه اینکه ممنونم از همدردیاتون بابت سربازی.به همه چیز شبیهه الا هم دردی .مخصوصا این ممول ویسنا دعا کنن که دستم بهشون نرسه...
دینگ دینگ1:بالاخره نوبت من رسید تا داستان رو ادامه بدم.هرچند که به خوبی نوشته های بقیه نمیرسه ولی خب بدک هم نیست.البته بیشتر سعی کردم که یه کم جمع و جورش کنم.آخه کم کم داشت شیر تو شیر میشد.اگه خواستی بخونی برو اینجا.

دینگ دینگ2:از همتون میخوام که بابت داستان امیر و سیما منو ببخشید.اصلا نمی خواستم که ناراحتتون کنم ولی خب اون داستانو بنا به درخواست یکی از دوستام نوشتم.ازم پرسیده بودین که حقیقته یا نه.باید بگم که اگه اسم ها رو عوض کنیم آره!حقیقته.حقیقتی که بارها و بارها برای ما و اطرافیانمون اتفاق افتاده.

2 نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 22:37  توسط کیا کوچولو  | 

سلام.بالاخره از مسافرت بر گشتم.قبل از هر چیز از دعا های همتون ممنونم آخه یکی یکی داره بر آورده میشن. بابای ممول حالش بهتر شده.جواب آزمایش های ..... منفی بود و... .

دیگه ... آها ! من از 18 بهمن دیگه نیستم.نه اینکه واسه همیشه نباشم ولی واسه 2ماه نیستم.آخه باید برم سربازی البته میبرنم .و این 2تا مشکل داره:

  1-دوری از شما هرچند موقتی

  2-تولدم (22/11)تو سربازیه

دیگه دیگه داستان پایین رو به خواهش یکی از دوستام نوشتم . دوست دارم نظرتون رو در موردش بگید.به نظر شما امیر چیکار میتونه بکنه؟

راستی شعرهای توی متن از ترانه خانمه. این ترانه کیه الان بهتون میگم.ترانه خواهر بیتاست.حالا بیتا کیه؟بیتا نویسنده ی وبلاگ ((عشق تمنای دو قلبه)) هستش که لطف کرد و شعرهای زیبای خواهرش که همون ترانه باشه رو تو وبلاگش گذاشت.منم از 2تاییشون اجازه گرفتم و از این شعرها استفاده کردم.

 

دینگ دینگ: یکی از برو بچ وبلاگی که خیلی بهش ارادت دارم رو دیدم ولی اصلا بهش نمیومد که اینجوری باشه.... 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 8:1  توسط کیا کوچولو  | 

امیر و سیما

سیما پشت تلفن می نالید.

- خسته شدم از دست همه پسرا.

- آخه چرا؟

- چون همتون نامردین.کم کم دارم به تو هم شک میکنم, شاید تو همثل بقیه باشی.اصلا کار ما اشتباه بود.ما...

- نه!نگو.این حرفا رو نزن سیما.ببینم دوباره چت شده که اینجوری حرف میزنی؟کسی بهت چیزی گفته؟

- هیچی امروز داشتم به خودمون فکر میکردم. ما به درد هم نمیخوریم.

- (با بغض)ولی تو که تا دیروز یه حرف دیگه ای میزدی.میگفتی بدون من میمیری, اگه...

- خب حالا میگم اشتباه کردم.دیگه نمیخوام باهات باشم.

- (گریه) یعنی دیگه همه چیز تموم شد؟

- آره (سرد)

- نکنه باز میخوای التماست کنم؟به پات بیفتم و بگم که...

- گفتم که نمیخوام دیگه بهت فکر کنم.

- نمیتونم باور کنم.

و امیر گوشی را قطع میکند.اشک هایش سرازیر میشود و به گوشه ای میخزد.

گوشی را بر میدارد تا دلیلش را بفهمد.شماره را میگیرد.در دل دعا میکند که تو این ۱ساعت نظر سیما عوض شده باشد و بگوید که همه ی صحبت هایش شوخی ای بیش نبوده. صدای بوق های پیاپی حاکی از این است که دختر با کس دیگری مشغول صحبت است.

دوباره و دوباره.تا 2ساعت تماس میگیرد و هربار با صدای بوقهای متوالی مواجه میشود.

تصمیم میگیرد به دوست صمیمیش زنگ بزند.کسی که همیشه مشاور و سنگ صبورش بوده.شماره ی  بهنام را میگیرد.انگار همه دنیا بر علیه او برخاسته اند چراکه شماره ی احسان نیز مشغول میباشد.

دگر هیچ پناهی برایش باقی نمانده جز دفتر خاطراتش. قلم را برمیدارد و سررشته ی افکارش را به دست دل میسپارد....

 

                               به نام آنکه عشق را در قلبم رویاند

شنبه   آبان سال 1384        ساعت1 بامداد

 

چرا سیما؟چرا با من اینگونه رفتار میکنی؟ منی  که دلم را با تموم متعلقاتش به تو هدیه کردیم.منی که لالایی شبهایم آوای بوسه هایت بود .چرا؟

     کلام تو شعر منه              صذای تو آهنگ ساز

    به شوق تو میخوام بشن    ترانه هام پر از نیاز 

چرا نخواستی کنارم بمونی؟

   من واسه تو تو واسه من    یه همصدا یه هم نفس

    میشد که با هم بمونیم        دوتایی حتی تو قفس

لعنت بر این بخت شوم که تموم سیاهی های زندگیم از آنست.

      لحظه هایم پرغم    فردای من نیز مبهم

      روز قشمت امید     سهم من بود در هم

 

      شعرهایم بی نفس    واژه هایم در قفس

      مثل روی ماسه ها    مینویسم چه عبث

.....

 

دیگر اشکهایش اجازه نداد تا همه ی دلتنگی هایش را بر روی کاغذ پیاده کند.آرام به خواب میرود و تا صبح لحظه لحظه های با هم بودنشان را مرور میکند.صبح به سراغ بهنام میرود.تمام ماجرا را برایش تعریف میکند.بهنام برخلاف  دفعات قبل اینبار با بیحوصلگی به حرف هایش گوش میدهد و در انتها فقط میگوید که فراموشش کن و اینکه اون لایق تو نبود.

روزها از پی هم میگذرند .امیر روز به روز بیشتر در تنهایی خویش فرو میرود چرا که بهنام  اورا ترک کرده و گاهی زنگی میزند و حالی میپرسد.دختر نیز جواب تلفن هایش را نمی دهد.

دفتر خاطراتش سیه گشته اند از رازو نیازهای شبانه اش.از شکوه هایش که با اشک های پاکی آراسته شده اند.

یک غروب پاییزی در حالیکه بارون میبارید امیر قدم زنان راه خانه را در پیش گرفته بود .او به فرار آدمیان از قطرات پاک باران نگاه میکرد و از خود می پرسید براستی اینان ارزش باران را نمی دانند؟

ناگهان چیزی دید که اورا در جایش میخکوب کرد. باورش نمی شد.سیما دست در دست بهنام به سمتش می آمدند.نمی دانست چه کند.برود یا بماند.بالاخره تصمیم گرفت که خود را از ذیذ ایشان مخفی کند تا شرمندگی را در چشمهایشان نبیند. ولی دیگر دیر شده بود.چشم سیما در چشم امیر قفل میشود. با لبخندی سرش را به سمت بهنام بر میگرداند. امیر نگاهی به بهنام می اندازد.اما سر بهنام پایین است و نمی شود چیزی را از چشمان او خواند.از هم میگذرند و اکنون تنها باران نیست که میبارد بلکه اشک های امیر نیز اورا همراهی میکند.

دست من برآسمان            چشم هايم نگران

من خودِتنهايی ام               گرچه پيش ديگران

لحظه هايم پُرِغم                فردای من نيزمبهم

روزِقسمتِ اميد                  سهمِ من بود درهم

شعرهايم بی نفس             واژه هايم  در قفس

مثل روی ماسه ها              می نويسم چه عبس

خنده هايم بی رنگ             خسته از اين دلِ تنگ

گورِ احساسِ لطيف              مُردم ازاين همه سنگ

سفرم بی خاطره                 يادهايم پاره پاره

نيست تويه آسمونم             حتی يه تک ستاره

خوابِ شيرينم حرام              زهرِ يارِ بی مرام

تلخيه قصه ی من                 غصه های ناتمام

دمِ شيرينِ دعا                     توکجايی ای خدا

می روم به ناکجا                  تا ندی مرا دوا

.............

2 نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 7:58  توسط کیا کوچولو  |