تبليغاتX
::::بنام عشق::::
logo design
عشق تنهایی مرگ
شعری از حميد مصدق

تو به من خنديدي

 و نمي دانستي

 من  به چه  دلهره  از باغچه همسايه

 سيب  را  دزديم

 باغبان  از پي من تند دويد

 سيب  را  دست  تو ديد

 غضب آلوده  به من كرد نگاه

سيب دندان زده  از دست تو  افتاد به خاك

 و تو  رفتي  و هنوز

 سالهاست  كه در گوش من  آرام  آرام

 خش خش گام  تو  تكرار كنان

 مي دهد آزارم

 و من انديشه كنان  غرق  اين  پندارم

 كه  چرا 

 خانه  كوچك  ما  سيب  نداشت

 //////////////////////////////////////////////////////////

حميد  مصدق  در سال   1318  در  شهرضا   از  شهرهاي  پيرامون   اصفهان   به  دنيا  آمد   آموزشهاي  دبستاني  و  دبيرستاني  را در  شهرضا  و  اصفهان  به  پايان  برد   در  سال  1338   به  تهران آمد و  رشته  بازرگاني موسسه  علوم اداري و بازرگاني  را  پايان  رسانيد  از  دانشكده  حقوق  تهران  ليسانس  خود  را گرفت    تا سال  1348  در  موسسه  تحقيقات  اقتصادي  به  عنوان  محقق  كار ميكرد

از  سال  1350 به  عضويت  هيات علمي  دانشگاه درآمد و  از  سال   1357 به كار  وكالت روي آورد

در  سال  1354   سفري  به  انگلستان  داشت 

در   1351  ازدواج كرد و دو فرزند  به  نامهاي  ترانه و  غزل  دارد

2 نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 19:13  توسط کیاکوچولو  | 

بازیچه ی دست زمان

سلام.بابت اینکه دیر آپ کردم شرمنده.آخه هم موضوع خاصی نداشتم که بگم هم اینکه حوصله تایپ کردن رو نداشتم.الانم خیلی خسته ام.آخه از صبح همش راه رفتم.فردا هم صبح زود باید بیدار شم و برم بجنورد.این اولین باره که از رفتن به اونجا خوشحال نمیشم (بنا به دلایلی که به وقتش بهتون میگم).

دیگه نمیدونم چی بگم.هی گیر میدین که چرا آپ نمیکنم.میترسم بیام اینجا دری وری بگم شما رو هم ناراحت کنم.آها اگه میخوای بدونی که چرا اسم وبلاگمو بازیچه ی دست زمان گذاشتم الان میگم:

کافیه این شعر رو که فریدون فروغی خونده و شرح حال منم هست بخونید:

شاعر:خانم لعبت والا
آهنگساز:تورج شعبانخانی
اجرا:1350برای فیلم آدمک به کارگردانی خسروهریتاش
چون سایه های بی امان
بازیچه ی دست زمان
دراین دنیا ماندم چنان
افسرده وحیران
سرگشته و نالان
چون آدمک زنجیر,بردست و پایم
از پنجه ی تقدیر من کی رهایم
ای که تو, دادی جانم
گوبه من, تا کی بمانم
آدمی چون آدمک
مخلوقی سرگردان
چون آدمک زنجیر,بردست و پایم
از پنجه ی تقدیر من کی رهایم.

قابل توجه((خانمی تنها)):من همینجا رسما معذرت میخوام بابت حرفی که زدم.ولی اگه تو سررسید سوخته ی منو میخوندی منظورمو میفهمیدیکلمه به کلمه ی متنت مثل دستنوشته های منه که برای ... مینوشتم.امیدوارم که منو ببخشی.......

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 21:39  توسط کیاکوچولو  | 

خفته در تنگنا

این مطلب را با چند روز تاخیر مینویسم.مهم اینه که یادش را نگهداریم و نگزاریم که اسمش فراموش شود.هرچند به نظر من اگر هر روز هم در موردش بنویسم باز هم نتوانسته ام ارزش او را حفظ کنم.در مورد کسی صحبت میکنم که به نظرم کوچکترین لقبش خواننده ی ملی ایرانه.کسی که سیاوش قمیشی در سوگش گفت:

رفتی و آدمک ها رو جا گذاشتی

قانون جنگلو زیر پا گذاشتی...

خیلی سخت است.20سال در گوشه ای بنشینی و دم نزنی.خیلی سخت است که ببینی همه در حال زمزمه ی اشعار تو باشند ولی ندانند که کجایی و چه میکنی.از آن بدتر خودت اجازه ی خوندنشون رو نداشته باشی.مگر جز خواندن کار دیگری می توانست انجام بدهد؟ما با او چه کردیم؟!جز این که او را در وطن خویش به گوشه ی عزلت فرستادیم؟آاو با خود چه کرد؟هیچ!تموم غصه هاش رو تو دلش ریخت, و...دق کرد...

لحظه ای پاک و بزرگ

دل به دریا زد و رفت

با یه پرواز بلند

تن به صحرا زد و رفت...رفت...رفت...رفت...رفت...

فریادش با فریاد بقیه تفاوت داشت.از ته دل داد می زد.صدایش احساسات را گداخته میکرد.انسان را به تکاپو وا میداشت(و میدارد).

اما لحظه ای رسید, لحظه ی پریدن ورها شدن

میون بیم و امید

لحظه ای که پر گرفت, بغض دیوار رو شکست

نقش آسمون صبح میون چشمات نشست...

ولی ما قدرش را ندانستیم.ارزش او را نفهمیدیم.میتوانست براحتی برود و در آنسوی آبها بخواند, ولی او خود را به این خاک مدیون می دانست.او وابسته به این مردم بود و نمیتوانست دوری ایشان را تحمل کند:

   واسه رفتن دیگه دیره

   تن من اینجا اسیره

   خاک اینجا چه عزیزه

   عاشق قدیمی گیره

                 نفسم این خاکه

                 خون گرمم پاکه

براستی ما با او چه کردیم؟همان کردیم که کوفیان کردندد.تنهایش گذاشتیم...

   چرا وقتی که آدم تنها میشه

   غم و غصه اش قد یک دنیا میشه

   میره یک گوشه پنهون میشینه

   اونجا رو مثه یه زندون میبینه

آره.رفت و گوشه ی زندون دلش که تنها مانده بود نشست و ما را ترک کرد.هرچند که ما خیلی پیشتر از آن ناخواسته اورا طرد کرده بودیم.13 مهر سالروز رفتنش بود.4سال گذشتو ما هنوز نفهمیدیم که کی بود و چرا رفت؟

اشک دیگه امانم نمی دهد و در انتها شعر زیر را که در سال 73 گفته بود مینویسم.این شعر در لحظاتی سروده شد که ...:

((بگویید بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت

ولی آن را نشناخت

مهربان بود

ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت

ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود

ولی کس بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود

ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید

زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن))

اتاق تنهاییش

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 18:55  توسط کیاکوچولو  | 

سلام.

در مورد نوشته ی قبلی باید بگم که نتونستم منظورمو بفهمونم.اون دختره کسی بود که بهش میگفتم مامانی.عاشقش نبودم ولی کمتر از عشق هم دوستش نداشتم, برام مثل یک خواهر بود, البته شاید باید بگم که واسش مثل داداش بودم.یک اخلاق جالبی که داشت این بود که کسی نمیتونست روی کارهاش تاثیر بزاره.ولی الان کاملا بازیچه ی یکی دیگه شده.بخاطر اون از محسن که همه چیزش بود گذشت.محسنی که می پرستیدش.اینا رو واسه این گفتم که فکر نکنید عاشقش بودم.عشق تو دل من دیگه جایی نداره.خیلی وقته که فقط دوست داشتنو تجربه کردم و به اینکار ادامه خواهم داد.در ضمن 90% دلم رو عشق ....پر کرده و بقیش رو گزاشتم واسه دوست داشتن.و فقط در یک حالت این 90% جایگزین میشه که بهتون نمیگم.

این روزا این دختره(ممول)هم داره منو دیوونه میکنه.یکی نیست بگه آخه دختر نونت کمه یا آبت که عاشق میشی.خیلی میترسم.نمیدونم چرا اینجوری شدم.همیشه وقتی میدیدم که دو نفر عاشق همدیگن واسشون دعا میکردم و خوشحال میشدم.ولی حالا.....

راستی از س..... هم ممنونم که دوباره باهام چت کرد(چشمک)!

2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 9:41  توسط کیاکوچولو  | 

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فکر میکردم بعد از 4ماه دلش برام تنگ شده.فکر میکردم با اومدنش مثل روزای اول دلتنگم میشه.فکر میکردم ... .ولی اشتباه میکردم.اون منو فقط واسه روزای غمگینش میخواست.وقتی دلش میگرفت من به حرفاش گوش میدادم تا سبک بشه.ولی حالا که من به یکی احتیاج دارم تا کمکم کنه ... .وقتی صداشو شنیدم خوشحال شدم ولی دیدم نه! این دیگه اون نیست که من مثل یک خواهر شایدم نزدیکتر از خواهر دوستش داشتم.کسی که ناراحتیش دیوونم میکرد و نمیخواستم سر به تن کسایی باشه که باعث ناراحتیش شده بودن باشه.

من هنوزم اون حس رو دارم ولی اون خیلی وقته که فراموشم کرده.خوشحالم که دیگه دلش نمیگیره و راحته.منم .... .دیگه برام مهم نیست که با کیه و چیکار میکنه.ولی امیدوارم که یکروز به اشتباهاتش پی ببره.من ازش ناراحت نیستم ولی اونی که همه چیزش بود چی؟بدجوری خردش کرد............

از اون لیست نوشته ی قبلی یکی رو کم کنید.نه اینکه دیگه برام بی اهمیت باشه ولی اون ارزشی که داشت رو از دست داده.دیگه نمیتونم بخودم بقبولونم که اون رو درک کنه.فکر نمیکردم یک روز اینجوری بشه.فکر میکردم تا اون زمانی که قرارمون بود رابطمون حفظ بشه نمیدونستم که اون منو فقط واسه خودش میخواست و احتمالا حالا (البته چند ماه پیش) که یکی دیگه رو پیدا کرده بیخیال من میشه.هنوزم دعای من پشت سرشه....

2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 9:46  توسط کیاکوچولو  | 

دری وری
دلم گرفته از اين شهر غريب.شهري که مردمانش همگي در پي خويشند و سر به توي خود دارند.
ولي تو با همه ي اينها تفاوت داشتي و از جنسشان نبودي .دوباره اومدم تو اين شهر نفرين شده.هرچند که يک شبانه روز بيشتر طول نميکشه.يعني بيشتر از اين نمي خواهم و نمي تونم که بمونم.
يه حسي دارم.حسي که فقط تو ميتوني درکش کني.حيف که ...! کاش ميشد فهميد که اين حس, اسمش چيه؟! تنفر؟ دلتنگي؟يا شايدم غم و غصه؟! ولي, نه!شايد اين حواس تو اين حس دخيل باشند ولي به تنهاي نمي تونن اونو تشکيل بدن.دوباره متنفر شدم از....... ولي بجاي اون وابستگيم به تو بيشتر شد, دلتنگم ولي ميدونم که برنميگردي(پس از رنج انتظار آسوده ام); ولي آخري رو نميتونم انکار کنم.يعني هر کسي که ماجراي تو رو ميدونه نميتونه بگه که ناراحت نشده.پس به من حق بده که بياد تو غمين نباشم.

 

راستي يه چيزي.اول از همه ميخوام يه اعتراف کنم, اونم اينه که از بين دخترايي که ميشناسمشون فقط چند نفر هستن که بخاطر خودشون برام ارزش دارن ودوستشون دارم.اگه گفتي چندتان؟الان ميگم:
اوليش تويي, البته اگه ميگم اولي يا دومي واسه اين نيست که بينتون تفاوت بزارم چون جز تو بقيه در يک سطح هستند, برتر از بقيه(البته به نظر من). يکيشون کسيه که از بچگي هميشه منو راهنمايي کرده و منو واسه خودم دوست داشته, بعدي مامانيمه(نخند!)جدي ميگم, فکر نکن 99 سالشه, همين روزا ميره تو 22سالگي.يکي ديگه مبيناست, تنها کسي که با ديدنش غم و غصه هام از بين ميره.يکي ديگه هم هست که خودش ميدونه برام خيلي ارزش داره ولي هيچوقت نخواست باورم کنه و منم نخواستم بهش تحميل بشم.
خب چندتا شدن؟آخ اين آخري رو فراموش کردم.همه کاراش مثل مبيناست.دختر ساده اي که هيچ بويي از خيانت و دروغ نبرده.اگه بخواد دروغ بگه چشماش اونو لو ميدن, نقاشيش زشت و زيباست, با مدادرنگي هايي که روز به روز به سرعت کوچيک ميشن(نه بخاطر نقاشي).مثل اون هنوز الف رو ياد نگرفته دوست داره که جمله بنويسه.خودش ميگه وقتي که اخم ميکنه ترسناک ميشه, ولي بايد بگم که جذابتر ميشه.يه راهنمايي ديگه, مثل مبينا سس قرمز رو خيلي دوست داره.فکر کنم که فهميدي کيه آخه تو هميشه تو نگاهمي و هرآنچه که ميبينم ميبيني.
داري به خودت ميگي که باز چه بلايي سرم اومده که دارم اين حرفارو ميزنم؟خب حوصله ام سر رفته, الان تو ايستگاه راه آهنم و منتظر فرار از اين خرابات.....

                                                                        کیا-۶مهر۸۴تهران

نکته:از دست من ناراحت نشین که شما رو نگفتم آخه همونطوری که گفتم از بین اشخاصی که میشناسم.... .من که هنوز کاملا نمیشناسمت

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 9:5  توسط کیاکوچولو  | 

يه روزي از همين روزا بهونه ي تورو دارم
      يه عالمه  نگفتني , هواي خوندنو  دارم
دلم خيلي گرفته.نميدونم چرا؟!يعني مي دونم ولي نميتونم بگم آخه مي ترسم اوني كه بيادم آورد اين مطلبو بخونه و ناراحت بشه.طفلك بي منظور پرسيد و من چيزي بهش نگفتم.هر چند ميدونم ناراحتش كردم اما اگه حقيقتو بهش ميگفتم بيشتر ناراحت ميشد;حقيقتي كه من خودم هنوز باهاش كنار نيومدم....
الان دارم سعيد گوش ميدم.آخ كه چقدر ناز ميخونه و حرفاي دلمو ميگه:
هركه عاشق شد جفا بسيار مي بايد كشيد
بهر يك گل منت از صد خارمي بايد كشيد

من به مرگم راضيم ,اما نمي آيد اجل
بخت بد بين كز اجل هم نازمي بايد كشيد
.

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 16:27  توسط کیاکوچولو  |