|
|
|
|
|
سلام.ببخشيد که يه کم دير شد.آخه دستم فعلا تو آتله و نميتونم زياد تايپ کنم(يکي نيست بگه قبلا چقدر تايپ ميکردم که حالا نتونم). امروز ميخوام در مورد داستان حقيقت دنيا صحبت کنم.نميدونم چرا همتون اشتباه برداشت کردين.من هيچ جاي اين قصه نگفتم که پسر عاشق دختر بوده.ولي اونو در حد يک عشق و شايدم بيشتر دوست داشت.اين دختر بود که با حرفاش ميگفت عاشقه.پس بايد بگم شرمنده همه اونايي که نظر دادن هستم.آخه پسر از حرفشون چيزي دستگيرش نشده.از مامان دخترها,کیومرث ,ممول, صبا, بيتا, رامين و... ميخوام دوباره نظر بدن.البته نظر خالي نه بلکه پسر رو راهنمايي کنن.دوباره تکرار ميکنم پسر عاشق نبوده فقط حرفاي دخترو باور داشت. واسه اينکه يک طرفه قضاوت نکنيم از دختر ميخوام که اگه خواست حرفاشو بگه برام mail کنه تا بدون کم و کاست تو وبلاگم بزارم. منتظرم..... |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 1:14 توسط کیا کوچولو
|
|
||
|
|
یادی از حسین پناهی |
|
|
ما کشتیمش.یک سال گذشت.هنوز باورنمیکنم حسین رفته باشه.آخه اون که کاری به کار کسی نداشت.تو تنهایی خودش,توی همون عالم کودکانش,سیر میکرد.تازه با شعرهاش آشنا شده بودم و از افکارش خوشم اومده بود که شنیدم به خواب رفته.چه مرداد شومی بود:
ما بدهكاريم زندگی در نظر او با ما فرق داشت: پس اين ها همه اسمش زندگي است مرگش هم متمایز بود.میدونست که در یک شب تابستونی مارو با این دنیای ....تنها میزاره: و اين چنين شد كه شبي كه من و نازي با هم مرديمنازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت 8:29 توسط کیا کوچولو
|
|
||
|
|
|
|
مطلب جدید نداریم.اگه میخوای نظر بدی در مورد قبلیه بگو. |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1384ساعت 10:3 توسط کیا کوچولو
|
|
||
|
|
حقیقت دنیا |
|
|
امروز میخوام واستون یک قصه بگم.قصه ای که حقیقت داره.شاید واسه خیلی از شماها اتفاق افتاده باشه.خواهش میکنم تا آخر بخونبعد پسر رو راهنمایی کن و بگو چیکار کنه. قصه از اینجا شروع شد: دختر از پشر پرسید:((اگه کسی عاشق یک نفر بشه چیکار باید بکنه؟)) پسر جواب داد:((خب میره به طرف میگه!)) _اگه بگه نه چی؟ _بقیه رو کار ندارم,ولی اگه کسی واقعا دوستم داشته باشه بهش نه نمیگم البته به یک شرط واونم ینه که با کس دیگه ای نباشم چون از خیانت متنفرم... همه چیز به ظاهر تموم میشه.بعد از دوماه دختر میاد پیش پسر و میگه:((حالا که با کسی نیستی ,بهم قول بده که همیشه باهام باشی.))پسر اولش قبول نمیکرد.میگفت یکبار انتخاب شده ودیگه نمیخواد انتخاب شه.اما بالاخره تسلیم شد و قبول کرد;تمام گذشته ها را فراموش کرد و فقط به دختر فکر کرد. تو این مدت دختر به پسر میگفت که جز تو کسی رو ندارم, بدون تو میمیرم ,تنهام نذار و..... . پسر حرفای دختر رو باور داشت واز خیلی چیزها گذشت.حلقه تو دستش کرد تا کسی نخواد اونو از دختر بگیره.ولی این خوشی دوامی نداشت.دختر کم کم رابطه اش رو کم کرد..مدتی غیبش میزدو بعدش دلایل واهی واسه غیبتش میاورد,اما پسر باور داشت. دو هفته قبل دختر به پسر گفت که باید فراموشش کنهوکلی دروغ به هم بافت.پسر نمیتونست باور کنه.شوکه شد.مریض شد.تموم بدنش سرد شدو... .به دختر اصرارکرد تا دلیل سردیشو بگه.دختر هم گفت.راست یا دروغ معلوم نیست.گفت:((عاشق کس دیگه ای بوده وهمه حرفاش دروغ.))اما پسر اینبار حرفشو باور نکرد,تنها یک چیزو باور داره اونم اینه که دختر یک نفر دیگه که موقعیت بهتری داره رو پیدا کرده.همین! پسر در اندیشه انتقام.چراکه کاملا خرد شده,شکسته و... .ولی دلش به اون اجازه این کار رو نمیده.فقط یک کارو میتونه انجام بده:((نفرین)).کاری که تا حالا نکرده ولی اینبار انگیزه ی زیادی واسه اینکار داره.هیچ چیز نمیتونه جلوشو بگیره حتی اشک.
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 7:48 توسط کیا کوچولو
|
|
||
|
|
بهانه (مادر) |
|
|
بي تو نه
بر مي گردم (حسین پناهی) |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 8:55 توسط کیا کوچولو
|
|
||