تبليغاتX
::::بنام عشق::::
logo design
عشق تنهایی مرگ
سلام.ببخشيد که يه کم دير شد.آخه دستم فعلا تو آتله و نميتونم زياد تايپ کنم(يکي نيست بگه قبلا چقدر تايپ ميکردم که حالا نتونم).
امروز ميخوام در مورد داستان حقيقت دنيا صحبت کنم.نميدونم چرا همتون اشتباه برداشت کردين.من هيچ جاي اين قصه نگفتم که پسر عاشق دختر بوده.ولي اونو در حد يک عشق و شايدم بيشتر دوست داشت.اين دختر بود که با حرفاش ميگفت عاشقه.پس بايد بگم شرمنده همه اونايي که نظر دادن هستم.آخه پسر از حرفشون چيزي دستگيرش نشده.از مامان دخترها,کیومرث ,ممول, صبا, بيتا, رامين و... ميخوام دوباره نظر بدن.البته نظر خالي نه بلکه پسر رو راهنمايي کنن.دوباره تکرار ميکنم پسر عاشق نبوده فقط حرفاي دخترو باور داشت.
واسه اينکه يک طرفه قضاوت نکنيم از دختر ميخوام که اگه خواست حرفاشو بگه برام mail کنه تا بدون کم و کاست تو وبلاگم بزارم.

منتظرم.....

2 نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 1:14  توسط کیاکوچولو  | 

یادی از حسین پناهی
ما کشتیمش.یک سال گذشت.هنوز باورنمیکنم حسین رفته باشه.آخه اون که کاری به کار کسی نداشت.تو تنهایی خودش,توی همون عالم کودکانش,سیر میکرد.تازه با شعرهاش آشنا شده بودم و از افکارش خوشم اومده بود که شنیدم به خواب رفته.چه مرداد شومی بود:

ما بدهكاريم
 به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
 معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
 و نگفتيم
 چونكه مرداد
 گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

زندگی در نظر او با ما فرق داشت:

 پس اين ها همه اسمش زندگي است
 دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
 و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست

مرگش هم متمایز بود.میدونست که در یک شب تابستونی مارو با این دنیای ....تنها میزاره:

و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
 و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
 با خود به هيچ كجا نبرد 

 هنوزم اگه باورت نشده که ما قدرشو ندونستیم باید بگم که جنازشو بعد 3روز تو خونش پیدا کردن.ما اونو کشتیم.از دست من و تو دق کرد.پس بیا حداقل سالی یکبار بادش باشیم و واسش دعا کنیم....

شبي كه من و نازي با هم مرديم

نازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم
من : نازي بيا
نازي :‌ مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هست
كه فكر مي كنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟
من: نه مي خوام برات قسم بخورم كه او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمند
نگاه كن
نازي : يه سايه نشسته تو ساحل
 من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت كنه
نازي : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش كن
نازي : زنش مي گفت ذله شديم از دست درختا
 راه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
 نازي : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟
من : بوشو چيكار كنه پيرمرد ؟
 بايد كه بوي تازه چوب بده يا نه ؟
نازي : ديوونه ست؟.
من : شده ‚ مي گن تو جشن تولدش ديوونه شده
نازي : نازي !! چه حوصله اي دارند مردم
 من : كپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتند
نازي : خوشا به حالش كه ستاره ها را داره
 من : رفته دادگاه و شكايت كرده كه همه ستاره را دزديدند
نازي : اينو تو يكي از مجلات خوندي
 عاشقه؟
من : عاشق يه پيرزنه كه عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شه
نازي : واه
من سه تاشو شنيدم ! فاميلشه ؟
من : نه
يه سنگه كه لم داده و ظاهرا گريه مي كنه
نازي : ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خوراك چيكار مي كنن
 من : سرما مي خورن
 مادرش كتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه
 نازي : مادرش سايه يه درخته ؟
 من : نه يه آدمه كه هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنيدي ؟
 نازي : آره صداي باده !‌داره ما را ادادمه مي ده پنجره رو ببند
 و از سگ هايي برام بگو كه سياهند
 و در عمق شب ها فكر ميكنند و راز رنگ گل ها را مي دانند
من : آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
 و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
 با خود به هيچ كجا نبرد

 


2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 8:29  توسط کیاکوچولو  | 

مطلب جدید نداریم.اگه میخوای نظر بدی در مورد قبلیه بگو.

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 10:3  توسط کیاکوچولو  | 

حقیقت دنیا

امروز میخوام واستون یک قصه بگم.قصه ای که حقیقت داره.شاید واسه خیلی از شماها اتفاق افتاده باشه.خواهش میکنم تا آخر بخونبعد پسر رو راهنمایی کن و بگو چیکار کنه.

قصه از اینجا شروع شد:

دختر از پشر پرسید:((اگه کسی عاشق یک نفر بشه چیکار باید بکنه؟))

پسر جواب داد:((خب میره به طرف میگه!))

_اگه بگه نه چی؟

_بقیه رو کار ندارم,ولی اگه کسی واقعا دوستم داشته باشه بهش نه نمیگم البته به یک شرط واونم ینه که با کس دیگه ای نباشم چون از خیانت متنفرم...

همه چیز به ظاهر تموم میشه.بعد از دوماه دختر میاد پیش پسر و میگه:((حالا که با کسی نیستی ,بهم قول بده که همیشه باهام باشی.))پسر اولش قبول نمیکرد.میگفت یکبار انتخاب شده ودیگه نمیخواد انتخاب شه.اما بالاخره تسلیم شد و قبول کرد;تمام گذشته ها را فراموش کرد و فقط به دختر فکر کرد.

تو این مدت دختر به پسر میگفت که جز تو کسی رو ندارم, بدون تو میمیرم ,تنهام نذار و..... .

پسر حرفای دختر رو باور داشت واز خیلی چیزها گذشت.حلقه تو دستش کرد تا کسی نخواد اونو از دختر بگیره.ولی این خوشی دوامی نداشت.دختر کم کم رابطه اش رو کم کرد..مدتی غیبش میزدو بعدش دلایل واهی واسه غیبتش میاورد,اما پسر باور داشت.

دو هفته قبل دختر به پسر گفت که باید فراموشش کنهوکلی دروغ به هم بافت.پسر نمیتونست باور کنه.شوکه شد.مریض شد.تموم بدنش سرد شدو... .به دختر اصرارکرد تا دلیل سردیشو بگه.دختر هم گفت.راست یا دروغ معلوم نیست.گفت:((عاشق کس دیگه ای بوده وهمه حرفاش دروغ.))اما پسر اینبار حرفشو باور نکرد,تنها یک چیزو باور داره اونم اینه که دختر یک نفر دیگه که موقعیت بهتری داره رو پیدا کرده.همین!

پسر در اندیشه انتقام.چراکه کاملا خرد شده,شکسته و... .ولی دلش به اون اجازه این کار رو نمیده.فقط یک کارو میتونه انجام بده:((نفرین)).کاری که تا حالا نکرده ولی اینبار انگیزه ی زیادی واسه اینکار داره.هیچ چیز نمیتونه جلوشو بگیره حتی اشک.

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 7:48  توسط کیاکوچولو  | 

بهانه (مادر)

 بي تو
 نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
 و عصر
عصر واليوم بود
 و فلسفه بود
 و ساندويچ دل وجگر

 نه

 بر مي گردم
 با چشمانم
كه تنها يادگار كودكي منند
 آيا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟

                                        (حسین پناهی)

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 8:55  توسط کیاکوچولو  |