(يغما گلرويی)
به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس ازتوگم شدوبه قصه پیوست
عشق,عشق,عشق,عشق,عشق,عشق,عشق,عشق........دوست دارم تا توان در دستانم است از عشق بنویسم شاید نفرین شوم, بسوزم,بمیرم و...! زیباست؟!
نه!دیوانه نشده ام,مجنون هم.به تو رسیدن دور از زشتیهای دنیا, پستیهای آدمیت و رذایل اطراف.پس زیباست.....
دریایی ازمصیبت پشت سرم گذاشتم
وقتی به تو رسیدم دیگه نفس نداشتم
من مرده بودم امادوباره جونم دادی
هم گریه من شدی عشقو نشونم دادی
دوباره جونم دادی ولی خودت چرا جون دادی؟چرا؟چرا رفتی؟مگه تنهایی خوبه؟یادمه گفته بودی بدی منو دوست نداری ;پس تنهایی خوبه که واسه من جا گذاشتی.
اماخودت نیستی که ببینی عین سرابه,مثل عذابه,وقتی که میخوام دیگه نیستی
نیستی که ببینی اشکام دیگه نمیتونن نریزن , بمونن , بسازن , نمیرن
نیستی که ببینی دیگه عشق, عشق نیست.یادت میاد:
گفتی :((خدا کنه عاشق نشیم))
گفتم:(( چرا؟))
گفتی:((آخر عشق تلخه, جداییه, تنهاییه, غم و غصه ست.))
گفتی:((اسم عشقو نگیریم نفرین میشیم))
ولی ما که اسمشو نگرفتیم, حداقل من نگرفتم.پس چرا رفتی؟چرا؟چرا این نحسی گریبانگیر تو شد, بدتر از تو من؟!
مگذا رکه یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد
این حقیقت است که ازدل برودهرآنکه ازدیده برود
ولی من هرکاری که میکنم نمیتونم تر رو فراموش کنم.تویی که تموم جونم بودی, تویی که عشقو به دلم هدیه دادی, ولی چه فایده که اون روزهای خوش بر نمیگردن.شاید هم روزی بتونم فراموشت کنم; عشقی دگر, یاری دگرو شاید باز هم تنهایی دگر.امیدوارم این بار تنهایی برای من نباشد.ولی با این همه دوستت دارم هرچند که دستم به تو نمیرسد, به خاکت هم....... .
کیا1384مشهد
زهی!خیال باطل.بشری که بتواند این نیکی را انجام دهد, انسان نیست, فراتر از آدمیت می باشد, فرشته است, از آن عالم سوی من شتافته, همچون مردمان سیاه دل این وادی از من روی بر نتافته.
من از سادگی و پاکی سالیان دور پای درسرای خیانت, نفرین و انتقام نهادم.کاش این پا می شکست, خرد میگشت و علیل. کاش آنکه مرا آمد مرا برهاند, خود اسیر نمی گشت. کاشکی او الان میبود و مرا همراهی میکرد نه آنکه ترکم کند.
کاش.............!؟
کياـ تابستان۸۳مشهد