كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم
كجا مي روي ؟
با تو هستم
اي رانده حتي از آينه
اي خسته حتي از خودت
كجاي اين همه رفتن
راهي به آرزوهاي آدمي يافتي ؟
كجاي اين همه نشستن
جايي براي ماندن ديدي ؟
سر به راه
رو به نمي داني تا كجا
چرا اتاقت را با خود مي بري ؟
چرا عكس هاي چند سالگي را به ماه نشان مي دهي ؟
خلوت كوچه ها را چرا به باد مي دهي ؟
يك لحظه در اين تا كجاي رفتن بمان
شايد آن كاغذ مچاله كه در باد مي دود
حرفي براي تو دارد
سطري نشاني راهي
خيالت من از اين همه فريب
كه در كتابخانه هاي دنيا به حرف مي آيند
و در روزنامه هاي تا غروب مي ميرند
چيزي نفهميده ام ؟
خيالت من از پنجره هاي باز خانه ي سالمندان
كه رو به از صبح توپ بازي
تا باي باي تيله ها و گلسر هاي رنگي حسرت مي كشند
چيزي نفهميده ام ؟
هنوز راهي از چشم هاي خيسم
رو به خاك بازي در باغ و
پله هاي شكسته ي روز دبستان
مي رود
هنوز بغضي ساده
رو به دفتري از امضاي بزرگ و يك بيست
كه جهان را به دل خالي ام مي بخشيد
مي شكند
حالا در اين بي كجايي پرشتاب
با كه اينقدر بلند حرف مي زني ؟
تمام چشم هاي شهري شده نگاهت مي كنند
كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم
شب شدو باز دوباره, دل غم و غصه داره
از زمين و آسمون, غم واسه من ميباره
ای دل بسوز,بسوزی,ازبس که تيره روزی
تا کی به اين جماعت,چشم وفا بدوزي؟ (ايرج مهديان)
چرا؟چرا بايد دست ياری رابسوی کسانی دراز کنيم که حتی نميدانيم احساس را درک ميکنند يا نه!شايد همچو........تظاهر ميکنند.بيزارم, دلگيرم,متنفر از هرچه دورويی و دو رنگی.چرا بايد غمهای خودرا به کسی بگوييم که نه دردی کشيده و نه معنايش را فهميده.
چرا ما آدميان هميشه دنبال يکی بوده ايم که دردها,آلام و....خويش را باوی تقسيم نموده.چه رنج آور است اينکه دردها را تقسيم کنيم و شادی ها را پنهان.
چه ميشد اگر بشر اين دردهای خويش را پنهان می کرد ليک ديگران را در شاديهايش سهيم می دانست؟!
اما نه! اينگونه هم نميشود, چراکه انسان ها ظرفيت درد را ندارند; از غصه دق ميکنند و.... .
.............
کياـ اسفند۸۳مشهد