در یاد من دگرچیزی نمانده ,جزآن سکوت بی پایان که از عشق فرهادبه یادگار مانده , چیزی نیست جزآن غصه های دردل خفته ,انباشته دردستان ونمودار در کوه, کوه بیستون ; جزظلم و شقاوت خسرو ,آن نامدار منفور;آن خودپرست نه خداپرست!
شیرین را چه میشود دراین زمان,هنگام فرقت یار؟ آیا میشود با جبروزور عشق را خریداری کرد؟آیا با پاک کردن یک گزینه ی عشق میتوان, گزینه ی دوم را مال خود کرد؟ اگر براستی چنین است نباید حال شیرین اینگونه شود ,حال فرهاد آنگونه..........
کیا1379بجنورد
داغ جانسوز من ازخنده ی خونین پیداست
ای بسا خنده که از گریه هم غم انگیزتر است(صیدی تهرانی)
یا رب چه چشمه ایست محبت که من از آن
یک قطره آب نوشیدم ودریا گریستم(واقف هندی)
لبم می خنددو دل در حصار سینه می گرید
ببین در برق چشمم آشکارا اشک پنهانی(مهدی سهیلی)
//////////////////////////////////\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\
خب ميای ميخونی يه نظروپيشنهادی هم بده
salam.emshab aslan hosele hich chizio nadaram.az inke fingilish minevisam ozrkhahy mikonam akhe hosele type farsi ro ham nadaram
vali che konam ke...... .farda masalan tavalodame vali ehtemalan tahnam.emsal avalin sale ke hishki nist ta tavalodam ro behem tabrik bege .yani khodas dige mano doost nadare?albate hagham dare akhe man kheili vaghte ke faramooshesh kardam. delam mikhad ke
ديشب جاي تو خالي
بر بسترم خدا فرود آمد
در آغوش او
راه خواب را پيمودم
تا تيغ زرين آفتاب
تورم پلك هاي گريه بارم را
به تكرار زندگي گشود
پس در پگاه
خدا را در آسمان روياي گريخته ام ديدم
كه لبخند مي زد
مرا با خود نبرده بود
(پونه ندايی)
پرنده زيباست ولی مردنيست!!!!!
مرگ چيست؟چرا ما از مرگ می هراسيم؟شايدهم نمی ترسيم,چراکه اصلا به آن فکر نکرده ايم.مرگ در کنارمان است ,شايد بارها به ما اخطار داده است ولی ما ساده لوحانه به آن شت کرده ايم,نذيرفته ايم,نخواسته ايم که بذيريم؛چرا؟!چرا دل کندن از رذايل و پستی های اين جهان سخت است؟چرا دل کندن از آدم ميرا سخت است؟ چرا حقيقت را باور نداريم؟آيا اگر به عشق حقيقی دست پيدا کنيم, باز هم مرگ ناخوشايند است؟ باز هم مرگ نيستی و فناست؟باز هم دل کندن از دنيا سخت است؟
نه چنين نيست!به قول شاعر:((نديدم از صدای سخن عشق خوشتر))؛آيا اين عشق, عشق ماديست؟عشق های جسمانيست؟نه! نه,اين عشق, عشق معنوی است, عشق به خداوند لايزال. نميدانم چرا دل های ما آنقدر سياه وتار شده است که نميخواهيم به صدای آن گوش فرا بدهيم, چرا شيطان آنقدر در ذهن و جسم ما رسوخ کرده است که جهالت بر دلمان چيره شده است؟جواب اين چراها را ميدانم و نمی دانم؛می دانم که نمی دانم.کمکم کنيد, به ياری من بشتابيد,مرا اين ورطه ی نادانی برهانيد؛مرگ را برای من ترجمه کنيد؛مرگی که نميدانم چيست؟کجاست و کی به سوی من می آید:به سوی اين حقير,اين پست خدا نشناس.....!!!
کيا-آذر ۸۱مشهد
زمستان فصل سردزندگي,فصل آمادگي زمين براي سختي های آدميان,فصل استراحت درختان و گياهان و...;فصل سفيدي و روشنی دلها;فصل گريز از تنهاييها;فصل شب نشينيهاو... .زمستان را دوست دارم,براي دي,بهمن و اسفندش.زمستان را دوست دارم براي شب يلدايش.
در زمستان درختان سفيد پوشند,خانه ها سفيدند, سنگفرش پياده روها مملو از برف,اما ما آدميان اينها را ميبينيم ودرکشان نمي کنيم.
آهاي اي کسي که برف ها را پارو ميکني, اي رهگذري که در زير پايت آن را لگد کوب ميکني,و اي روشن روي سيه دل,اي خورشيدي که برف ها را
آب ميکني, من از همه ي شما بيزارم.من از همه پستي ها وحسادت ها بيزارم,از همه ناپاکيها هم.
سفيدي برف بدون حکمت نيست,از پاکي آنست,همچنين از زيباييش.کاش!من, تو, ايشان وخيلي ها مانند برف پاک بوديم;اما برعکس برف,به
جاي آنکه از آسمان به زمين مي آمديم, از زمين به آسمان, به اوج مي رسيديم, به عزيزامون.
کيا-۱۰دی۸۲