تبليغاتX
::::بنام عشق::::
logo design
بازیچه ی دست زمان
عشق...مرگ...تنهایی...
آرامگاه معین
اگه گفتی اینجا کجاست؟

خب یه دونه حدس بزن... همونجوری نرو سراغ عکسای بعدی

 

 

  یه روز گرم تابستان تصمیم گرفتم برم آرامگاه معین و چن تا عکس بگیرم.... همه دیگه استاد معین معروف میشناسید دیگه... سنبل شهر ماست.... ... معروفترین  اثرش  همون فرهنگ فارسی معروف به فرهنگ معین... یه عالمه کتاب و مقالهو اثاری که هنوز به چاپ نرسیده داره...  خیلی زیاد بود که دیگه اینجا نمی شد نوشت

 ویکی پدیا در مورد وفاتش اینطور مینویسه

"محمد معین در  پس از بازگشت از ترکیه، در دفتر گروه زبان و ادبیات فارسی دچار بیهوشی۹ آذر ۱۳۴۵ موقت شد. او را به بیمارستان آریا تهران منتقل شد و در آنجا بستری گردید. گفته می‌شود که در اثر اشتباه پزشک بیمارستان به بیهوشی عمیق(اقماء) چندساله فرو رفت. آشنایان وی را جهت بهبود بیماری در تاریخ ۱۴ مرداد ۱۳۴۶ به کانادا منتقل کردند. ولی چون بهبودی در وضعیت دکتر مشاهده نشد، وی را در تاریخ ۱۵ آبان ۱۳۴۶ به ایران بازگرداندند و در بیمارستان فیروز بستری کردند.ایشان در روز  در همان بیمارستان درگذشت"

                                                                                        روحش شاد

دینگ دینگ۱) آرمگاه معین بر خیابونه... ینی  وقتی می خوای از رشت بری لاهیجان... ازجلوی آرمگاش رد میشی ....یادتون نره

دینگ دینگ۲)   چن خط بهت جا میدم  توش بنویسی که  در چه حالی .... چی کار می کنی ... خلاصه این چن روز که از تابستون گذشت چی کارا کردی

.................................................................................................................

..................................................................................................................

بسه!!

یه نیم خط دیگه هم میدم خیرشو ببینی

......................................................

دینگ دینگ۳)ممنون که تحمل کردیدی دوستان

 

                                                                                                          امضاء :لنگه کفش

 دینگ دینگ اضافه: این پست رو ویشمستر مهربون لطف کردن و واسم نوشتن. دوباره شرمنده شدم.

2 نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 13:52  توسط کیا کوچولو  | 

سلام

دیروز سالگرد شهادت دکتر شریعتی بود و فردا هم سالگرد شهادت دکتر چمران.

به همین بهونه گفتم بیام آپ کنم ولی دل و دماغی نمونده واسه مطلب نوشتن.

دو تیکه از جملات دکتر شریعتی رو مینویسم:

حضرت علی می فرماید: دوره ای می رسد که اسلام پوستینش را چپه تنش میکند. چقدر تعبیر علمی و دقیق و ادبی و درستی است ، برای اینکه پوستین لبای مخصوصی است و بر خلاف لباس هایی که پشت و رویشان خیلی با هم اختلاف ندارد ، پوستین پشت و رویش متضاد با هم است ،رویش بهترین رنگ را از نظر زمان و سبک و سلیقه زمان خودش دارد و بهترین هنرمندان رویش نقش صنعت و هنر به خرج دادند و با الیاف و با نخهای ابریشمی و خوش رنگ رویش نقش به کار بردند و زیبا و جذابش کردند که هر چشمی را به خودش می گیرد در صورتی که پشتش "لو لو خور خوره"ست و بچه ها را با آن می ترسانند. بنابراین اسلام پوستینش را چپه تنش می کند، یعنی اسلام را چنان وارونه اش می کنند که هر چشمی و هر منطقی و هر فکری و هر نسلی تا چشمش برای اولین بار به آن می افتد ،از آن فرار می کند

------------------------------------

او (علی) حاكمی بود كه بر پهنه های بزرگی در آفريقا حكم می راند اما زندان سياسی نداشت، حتی يك زندانی سياسی و قتل سياسی. و طلحه و زبير قدرتمندترين شخصیت های با نفوذ و خطرناكی كه در رژيم او توطئه كرده بودند، هنگامی كه آمدند و بر خروج از قلمرو حكومتش اجازه خواستند، و می دانست كه به يك توطئه خطرناك می روند، اما اجازه داد ، زيرا نمی خواست اين سنت را برای قداره بندان و قلدران به جای گذارد كه به خاطر سياست، آزادی انسان را پامال كند.

 

دینگ دینگ۱: مطالب سالهای پیش رو میتونید اینجا بخونید:

http://kia311.blogfa.com/post-70.aspx

http://kia311.blogfa.com/post-99.aspx

http://kia311.blogfa.com/post-120.aspx 

2 نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 12:37  توسط کیا کوچولو  | 

سلام.....

یه عالمه تایپ کردم ولی همش پرید. بعد شما گیر بدین که چرا دیر به دیر آپ می کنم، وقتی خود بلاگفا هم مارو نمی پذیره اصرار واسه چیه...

از یکشنبه تا عصر دیروز مشهد بودم. از طرف شرکت رفتیم کلاس. بد نبود. حرم هم واسه همه دوستام دعا کردم و از طرفشون دورکعت نماز زیارت خوندم.(شاید بهتر باشه بگم از طرفتون)

دیروز عصری که رسیدم یه دوش گرفتم بعدش رفتم خیابون. واسه اولین بار سروکله م تو ستادای انتخاباتی پیدا شد(ستاد کروبی). باحال بود. شوروحال بچه ها رو که دیدم یاد روزایی افتادم که واسه خاتمی تبلیغ میکردیم. یاد قدیما. یاد اون شب لعنتی و درگیری با بعضیا...

هنوزم هروقت یاد اون روزا میفتم تنم میلرزه...

خیلی ها انتخاب خودشون رو کردن و خیلی ها هم هنوز دودل هستن. من یکی که به کروبی را میدم بدلایل زیر:

برنامه مدون و روشن، عملگرا بودن، احیاکننده حزب گرایی، اعتقاد به کارگروهی نه فردگرایی و خیلی چیزای دیگه.

کروبی=کرباسچی،باقی،عباس عبدی،محمدقوچانی،عبدالکریم سروش،نجفی،ابطحی،مهاجرانی و خیلی های دیگه. اینا کسایی نیستن که تو رودرواسی قرار بگیرن یا حمایت بی دلیل بکنن. خب فکر میکنم اینا بیشتر از بقیه بتونن ما رو به آرمانشهرمون نزدیک تر کنن.

در مورد خاتمی هم باید بگم به نظر من تو یه معذوریت اخلاقی قرار گرفت و از موسوی حمایت کرد.

خاتمی یه حرفی زد که یا من یا موسوی و توش موند. اگه این آقا نیومده بود و خاتمی کنار نمی کشید نتیجه رای گیری از همین حالا مشخص بود.

دیگه اینکه اولین نفری که خاتمی رو سال۷۶ پیشنهاد داد کروبی بود. اونم وقتی که خیلی از همین به اصطلاح اصلاح طلبان میخواستن که خود کروبی بیاد وگرنه از ری شهری حمایت کنن و میگفتن خاتمی ناشناخته ست.

دینگ دینگ۱: بارزترین شعار خاتمی این بود:((زنده باد مخالف من)). حالا نمیدونم چرا طرفداراش این کارا رو میکنن. چرا بدترین توهین ها و فحاشی ها رو به طرفدارای احمدی نژاد میکنن؟ اینایی که میگن کاندیداشون مرد ادبه... قبول دارم که اونا هم همین رفتارو دارن. ولی طرفدارای هر کاندیدا باید به کاندیدای خودشون نگاه کنن نه به رقیب.

دینگ دینگ۲: اینم از آپ. اگه این روزا آپ نمی کردم واسه این بود که خیلی چیزارو نمیتونم بگم.

شرمنده سرم درد میکنه. شاید فردا چیزای دیگه گذاشتم.

این آپ رو زیادی جدی نگیرین.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 19:10  توسط کیا کوچولو  | 

دینگ دینگ۱: خیلی دوست داشتم نمایشگاه کتاب برم ولی خب مثل اینکه قسمت نبود.

دینگ دینگ۲: حس هیچ کاری نیست.

دینگ دینگ۳: یادش بخیر. یه بار با یکی از دوستای مجازی چت میکردم میگفت که خوشبخت ترین دختر بجنورده. چون کار و ماشین داره. همینجا واسش دعا کردم و آرزو کردم که خوشبختیاش بیشتر بشه 

حالا به لطف خدا به جایی رسیدم که منم میتونم بگم خوشبختم. چون کار و زمین و ماشین دارم. هرچند اینا دلیل خوشبختی نیست. خوشبختی من واسه داشتن مامان مهربونیه که با اینکه ازم دوره ولی هرشب زنگ میزنه و بهم یادآوری میکنه که صبح ها حتما شیر بخورم. کنارش چندتا کار دیگه مثل آب دادن باغچه ها و مرتب بودن خونه رو گوشزد میکنه. ولی کو گوش شنوا....

دینگ دینگ: این روزا طبیعت واقعا زیباست. جمعه ها بعد شرکت میرم دنبال بچه ها میزنیم بیرون شهر. وضع هوا هم مهم نیست. بارونی باشه قشنگتر هم میشه.

اینم  دوتا عکس از این گردشهای دوستانه.

باباامان

2 نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 18:21  توسط کیا کوچولو  | 

سلام

دیگه کار از بهونه گرفتن و دلیل های الکی گذشته.

ببینم کسی میدونه چرا من اینقده تو آپ کردن تنبلی میکنم؟!

دینگ دینگ1: بیست وسوم تا بیست و ششم ازطرف شرکت فرستادنم کلاس مشهد. جاتون خالی بود. با اینکه هوا همش برفی و بارونی بود ولی فاز داد. دوستای قدیمی دور هم جمع شده بودیم خونه وحید. بهداد اصلا عوض نشده بود. یحیی عاقلتر شده بود و وحید هم....

دینگ دینگ2: مامان چهارشنبه رفت تهران. دوباره تنهایی ها شروع شد و صدالبته سالاد اولویه. خیلی وقت بود نتونسته بودم درست کنم. بعد چندوقت حال داد.

دینگ دینگ3: پنجشنبه صبح قرار بود با بچه های شرکت بریم کوه. ساعت 4:30 صبح حاضر شدم که برم. ولی ازخونه که اومدم بیرون دیدم هوا ابریه و سرده. منم که دنبال بهونه بودم نرم(آخه قرار بود صبحانه کله پاچه خورون باشه و منم خوشم نمیاد ازش) برگشتم و خوابیدم. طفلیا همشون سرما خوردن.

دینگ دینگ4: به رئیسمون گفتم یکی رو پیدا کنه تا جام بزاره. آخه میخوام واسه نمایشگاه کتاب برم تهران. دعا کنید درست شه کارم.

دینگ دینگ5: پنجشنبه عصر همایش طرفداران میرحسین موسوی بود. به اصرار یکی از بچه ها رفتم. خوب بود. بچه های قدیمی رو دیدم ولی جای ابوالفضل خالی بود. دورانی رو که واسه خاتمی تبلیغ میکردیم دوباره واسم تداعی شد. یک گروهی بودیم که همه رومون حساب میکردن. ولی حالا هرکدوممون یه گوشه ای افتادیم.

حالا که بحث موسوی شد باید بگم بین موسوی و کروبی دودلم. یعنی بیشتر نظرم روی کروبیه. آخه تیم قوی وکارآمدی رو دور خودش جمع کرده. درسته که بیشتر طرفدارای خاتمی نظرشون روی موسوی مثبته ولی آس هاشون مثل ابطحی،مهاجرانی ومحمدعلی نجفی(تنظیم کننده برنامه های اقتصادی برای ستاد خاتمی) اومدن تیم کروبی(خب تیمن دیگه. مگه سیاست بازی نیست؟). به سادگی نمیشه از روی اسمهای کرباسچی،عباس عبدی،علی معلم و... گذشت.

دینگ دینگ6: هرچی از این سیاست فرار میکنم دوباره کشیده میشم طرفش.

2 نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 9:32  توسط کیا کوچولو  | 

سلام.

باور کنین از پنجم عید هر روز تصمیم میگیرم آپ کنم ولی هربار یه اتفاقی میفته. یکی دوبار هم چندخط نوشتم باز پشیمون شدم. تو ایام تعطیلات اینقده سرمون شلوغ بود که وقتی واسه اینجا نمیموند. روزی دوبار میومدم شرکت. البته این یه خوبی هم داشت. امسال فقط جاهایی رو که دوست داشتم مهمونی رفتم و از اونایی که خوشم نمیومد خونشون نرفتم. بهونه م هم جور بود.

خسته شدم از این ریاکاری های ایرونیا. پشت سر همدیگه کلی حرف میزنن وقتی بهم میرسن چنان قربون صدقه هم میرن که انگار عاشق همن.

کاش میشد فقط کسایی رو تو خونه راه داد که روراستن. مهمونامون یا با چشم خریدار نگاه میکردن یا با دید سرزنش بار. بیخیال. اینارو گفتم که دست پیش رو بگیرم تا پس نیفتم.

دینگ دینگ۱: خواهرم اینا(اینا=مبیناومحمد و دامادمون) تا هفتم اینجا بودن. کلی فاز داد. مبینا که دیگه واسه خودش خانمی شده(با همون لجبازی های همیشگیش). محمد هم که روزبروز شیطون تر از دیروز. از الان دلم واسه معلماش میسوزه.

دینگ دینگ۲: عید امسال خیلی بد بود واسه همکارام. یه روز مونده به عید برادر خانم یکیشون فوت کرد. روز دوم عید پدرخانم یکیشون. روز نهم خواهرزاده یکی دیگه و روزدوازدهم هم برادر رئیسمون امیدوارم مثلی که میگه ((سالی که نکوست از بهارش پیداست)) واسه امسال صدق نکنه.

دینگ دینگ۳: دیروز تو روزنامه خراسان عکس های علی دایی از جوونیش تا حالا رو گذاشته بودن. ناخواسته ((معصومیت از دست رفته)) تو ذهنم اومد. عکسای جوونیش یه معصومیتی داشت که دیگه دیده نمیشه. نمیدونم چرا ما عاشق مظلوم پروری هستیم. وقتی اون بالا بود همه ازش عیب میگرفتن و میکوبیدنش. حالا که آوردنش پایین همه واسش دل میسوزونن. البته تقصیر خودشه. روزی که مربی تیم ملی کردنش صفایی فراهانی بهش گفت فقط میخوان خرابش کنن ولی کو گوش شنوا.

دینگ دینگ۴: اینم چند تا عکس

۱.پارک بش قارداش بجنورد.

بش قارداش

۲. مبیناومحمد یک دقیقه بعد سال تحویل

۳.روستای چناران بجنورد:

حیدر

دینگ دینگ۵: دیروز تولد نرگس نویسنده وبلاگ ((خط خطی))بود که همینجا تبریک میگم.سه شنبه هم تولد سارای مهربون نویسنده((ویشمستر)).زود باشین برین بهشون تبریک بگین دیگه.  دیگه اینکه دوباره میتونیم از شعرای تنها شاعر شبها زهرا مثالی لذت ببریم البته توی وبلاگ((شبانه بیا به شب شعرم)). یه وبلاگ نویس قدیمی با وبلاگ جدیدش هم به جمعمون اضافه شده با وبلاگ((دختر رویاها)).

 دینگ دینگ۵: ممنونم از همتون که تو این مدت به ایجا سر زدین و تنهام نزاشتین.

2 نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 8:7  توسط کیا کوچولو  | 

سلام سلام....

یه مثل قدیمی میگه دیر اومدن بهتر از نیومدنه.

خب در مورد منم همینطوره. خودتون بهتر میدونید که بادمجون بم آفت نداره(فقط یه کمی تنبلی داره...)

این روزا شدم سرقفلی شرکت نفت. روزی چندبار باید بیام شرکت. این مسافرا رو که میبینم یه جوری میشم. منی که تا یکسال پیش یه جا بند نمی شدم و شده بودم مارکوپولوی وطنی حالا آرزو به دل موندم یه روز برم مشهد چه برسه به مسافرت چند روزه.

مبینا و محمد سه شنبه شب رسیدن بجنورد. این دوتا آتیشپاره دیدن دارن. البته مبینا یه کمی ساکت تر شده ولی هنوزم لجبازیاشو داره. محمد رو هم که نمیشه ساکتش کرد. همش وسایل رو بازرسی میکنه و گاهی(اغلب) خرابشون میکنه....

دینگ دینگ۱: اسفند ماه پربرکتی بود تولدا پشت سرهم...۱۹ تولد داداشی(کیو). ۲۱تولد رومینا و ۲۷ هم تولد فافا. شرمنده که نتونستم بیام اینجا و تبریک بگم.

دینگ دینگ۲: سال ۸۷ هم با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد(یعنی داره میشه). اول سال که اصفهان بودم و دوره کارآموزی. از اردیبهشت تا تیر بلاتکلیف و یه جورایی رو هوا. اواسط تیر وضعیتم مشخص شد و اومدم بجنورد. از اون به بعد هم اینجا موندگار شدم. دیگه اینکه بهمن ماشین گرفتم.

دینگ دینگ بهاری: امیدوارم سالی سرشار از شادی و نشاط داشته باشین و به یک درصد از آرزوهاتون برسین. خب تا صد سال دیگه زنده اید و هر سال یک درصد باید منطقی باشه

2 نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 7:34  توسط کیا کوچولو  | 

سلام، سلام

خب بابا نزنید، فکر کنم عادت کردین به این دیر به دیر آپ کردنام.

باور کنین تو این مدت چندبار تصمیم گرفتم آپ کنم ولی خب خستگی کار از یه طرف، دوستای ناباب هم از طرف دیگه....

دینگ دینگ1: 22بهمن روزتولدم بود. ویشمستر مهربون زحمت کشید و یک آپ وبلاگشو به تولد من تخصیص داد. میتونید اینجا بخونیدش.

دینگ دینگ۲ : پنجشنبه سالگرد بابا بود. راستشو بخواین اصلا یادم نبود. یکی از همکارام تسلیت که گفت متوجه شدم. امروز یکی از بچه ها حرف جالبی زد. گفت امثال بابای من خوشبخت بودن که شهید شدن و این روزا رو ندیدن.اینم یه عکس از تشییع جنازه :

دینگ دینگ۳: مامانم قرار بود این هفته بیاد. منم مثل مرد اینبار خونه رو تمیز کردم تا کمتر گیر بده(فکرشو بکنید ساعت پنج صبح خونه رو جاروبرقی کشیدم و ظرفا رو شستم) از شرکت که زنگ زدم ببینم رسیده یا نه گفت برنامه ش منتفی شده و بیستم میاد.

اگه فکر می کنید خونه الان مثل دسته گل شده سخت در اشتباهید آخه دوباره برگشته به حالت اولش.

2 نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 20:33  توسط کیا کوچولو  | 

سلام شرمنده که دیر به دیر میام اینجا. اگه بگم حس نوشتن ندارم و یا اینکه سرم شلوغه شاید باور نکنید و بگین که بهونه میارم.

دینگ دینگ۱: از طرف شرکت واسمون کلاس زبان گذاشتن. کلاس باحالیه. دلم بحال استاده میسوزه. با یه عده کارمند که بیشترشون سنشون بالاست باید سروکله بزنه.

دینگ دینگ۲: پریروز از شرکت که برگشتم دیدم آشپزخونه رو آب برداشته. آبگرمکن سوراخ شده بود و... . منم از بس خسته بودم آب رو از شیرفلکه ش قطع کردم و خوابیدم.

دینگ دینگ۳: دلم تنگ شده واسه کتاب خوندن. این چند وقته واسه خواب هم وقت کم میارم چه برسه به کتاب خوندن و یا فیلم دیدن. فیلم ده فرمان رو چندروز طول کشید تا دیدم. امروز داستانک ((آب زندگی)) نوشته صادق هدایت رو خوندم.

دینگ دینگ جوابیه: آقای بق بقو اگه خودتو معرفی کنی شاید راحت تر بتونم جوابتو بدم. اولا که درمورد خدمت سربازیم باید بگم دوتا داداشم معاف شدن و من رفتم. در رابطه با سوءاستفاده هم باید بگم اگه میخواستم این کار رو بکنم الان اینجا نبودم. با موقعیتی که دارم و جایگاهی که بابام داشته خیلی راحت میتونستم بهتر از اینجاها باشم و وضعم بهتر از این باشه ولی نخواستم و نمیخوام که اینجوری باشم. مثل بعضی ها هم ذهن خودمو واسه چیزای کوچیک مشغول نمیکنم. تو اصفهان روزی که واسه تقسیممون اومدن از اینکه بچه ها شهر خودشون افتادن خوشحال شدم و همچنین واسه یکی از بچه ها ناراحت. که خوشبختانه اونم بعد یکهفته مشکلش درست شد و تبریز موندگار شد. میدونم باورت نمیشه چون ذهنت رو از چیزای پوچ پر کردی ولی بیشتر از خودم واسه اون دعا کردم. اگه میخواستم از موقعیتم استفاده کنم یکماه بلاتکلیف نمی موندم و براحتی با نامه وزیرویا از اون بالاترش میتونستم هرجایی که میخوام برم.

دینگ دینگ اضافه: امروز بعد چندوقت الویه درست کردم.....

 

2 نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 9:1  توسط کیا کوچولو  | 

هفت پند مولانا........

 

در بخشیدن خطای دیگران مانند شب باش

****

در فروتنی مانند زمین باش

****

در مهر ودوستی  مانند خورشید باش

****

هنگام غضب مانند کوه باش

****

در سخاوت و کمک به دیگران مانند رود باش

****

در هماهنگی و کنار آمدن با دیگران مانند دریا باش

****

خودت باش همانگونه که مینمایی


دینگ دینگ۱) سرویس گشتیم تا عکسها را در این وبلاگ بگذاریم..... والا نمی دونم چرا؟؟؟.... ینی میدونم چرا... سرعتم پایین بود.... اگه  عکسا وا نمیشه ...  یا هر مشکل دیگه .. تو کامنتا بگید

دینگ دینگ۲) اون سری از دوستان وبلاگی که سخت مشغول  درس خوندن وامتحان دادن هستن...اول یه خسته نباشید گنده بهشون میگم.... دوم اینکه ایشالاه همه امتحاناتتون رو خوب بدید

دینگ دینگ۳)  امیدوارم که پست جدید تکراری نباشه(ای خدایا نباشه.. ای خدایا نباشه)

                                                                                       امضاء: لنگه کفش :دی



دینگ دینگ: باز هم شرمندمون کردی. واقعا دستت درد نکنه. امیدوارم به همه آرزوهات برسی.

این روزا اینقده سرم شلوغه که دیگه مخم کار نمیکنه. دیشب تا ساعت ۱۱:۳۰ شرکت بودیم. الانم چشام قرمزه قرمزه و تو خواب و بیداریم. خدا امروز رو بخیر بگذرونه. 

                                                                    

2 نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 1:24  توسط کیا کوچولو  | 

پیام عاشورا
سلام.

متن زیر رو به مناسبت دهه محرم گذاشتم.گوشه ای از سخنرانی استاد شهید دکتر علی شریعتی هست که در تاریخ ۶/۱۲/۱۳۵۰ در حسینیه ارشاد ارائه کردند. میدونم یه کمی طولانیه ولی خواهش میکنم تا آخرش بخونید. پشیمون نمیشید. شاید دیدتون نسبت به خیلی چیزها عوض شه و درک کنید که چقدر از مسیر حقیقت پرتیم.



((شهادت))
خواهران، برادران!
اكنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن‌ را داشتند كه ـ وقتي نمي‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي‌شرمان مانديم، صدها سال است كه مانده‌ايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ مي‌گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.
امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند. در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاريخ ما، تشيع، عزيزترين گوهرهايي كه بشريت آفريده است، حيات بخش ترين ماده‌هايي كه به تاريخ، حيات و تپش و تكان مي‌دهد، و خدايي ترين درسهايي كه به انسان مي‌آموزد كه مي‌تواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و ميراث همه اين سرمايه‌هاي عزيز الهي به دست ما پليدان زبون و ذليل افتاده است.
ما وارث عزيزترين امانت‌هايي هستيم كه با جهادها و شهادت‌ها و با ارزش‌هاي بزرگ انساني، در تاريخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اينهمه هستيم، و ما مسؤول آن هستيم كه امتي بسازيم از خويش، تا براي بشريت نمونه باشيم. «وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا» خطاب به ماست. ما مسئول اين هستيم كه با اين ميراث عزيز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ايمانمان و كتابمان، امتي نمونه بسازيم تا براي مردم جهان شاهد باشيم و شهيد باشيم و پيامبر(ص) براي ما نمونه و شهيد باشد.
رسالتي به اين سنگيني، رسالت حيات و زندگي و حركت بخشيدن به بشريت، بر عهده ماست، كه زندگي روزمره‌مان را عاجزيم!
خدايا! اين چه حكمت است؟ و ما كه در پليدي و منجلاب زندگي روزمره جانوريمان غرقيم، بايد سوگوار و عزادار مردان و زنان و كودكاني باشيم كه در كربلا براي هميشه، شهادتشان و حضورشان را در تاريخ و در پيشگاه خدا و در پيشگاه آزادي به ثبت رسانده‌اند. خدايا اين باز چه مظلوميتي بر خاندان حسين؟
اكنون شهيدان كارشان را به پايان رسانده‌اند. و ما شب شام غريبان مي‌گرييم، و پايانش را اعلام مي‌كنيم و مي‌بينيم چگونه در جامعه گريستن بر حسين (ع)، و عشق به حسين (ع)، با يزيد همدست و همداستانيم؟ او كه مي‌خواست اين داستان به پايان برسد. اكنون شهيدان كارشان را به پايان برده‌اند و خاموش رفته‌اند، همه‌شان، هر كدامشان، نقش خويش را خوب بازي كرده‌اند. معلم، مؤذن، پير، جوان، بزرگ، كوچك، زن، خدمتكار، آقا، اشرافي و كودك، هر كدام به نمايندگي و به‌عنوان نمونه و درسي به همه كودكان و به همه پيران و به همه زنان، و به همه بزرگان و به همه كوچكان! مردني به اين زيبايي و با اينهمه حيات را انتخاب كرده‌اند.
اينها دو كار كردند، اين شهيدان امروز دو كار كردند، از كودك حسين (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاري قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خويشاوند يا بيگانه، و تا آن مرد اشرافي و بزرگ و باحيثيت در جامعه خود و تا آن مرد عاري از همه فخرهاي اجتماعي، همه برادرانه در برابر شهادت ايستادند تا به همه مردان، زنان، كودكان و همه پيران و جوانان هميشه تاريخ بياموزند كه بايد چگونه زندگي كنند ـ اگر مي‌توانند ـ و چگونه بميرند ـ اگر نمي‌توانند.
اين شهيدان كار ديگري نيز كردند: شهادت دادند با خون خويش ـ نه با كلمه ـ شهادت دادند، در محكمه تاريخ انسان. هر كدام به نمايندگي صنف خودشان. شهادت دادند كه در نظام واحد حاكم بر تاريخ بشري ـ نظامي كه سياست را و اقتصاد را و مذهب را و هنر را، و فلسفه و انديشه را و احساس را و اخلاق را و بشريت را همه را ابزار دست مي‌كند تا انسان‌ها را قرباني مطامع خود كند و از همه چيز پايگاهي براي حكومت ظلم و جور و جنايت بسازد ـ همه گروه‌هاي مردم و همه ارزش‌هاي انساني محكوم شده است.
يك حاكم است بر همه تاريخ، يك ظالم است كه بر تاريخ حكومت مي‌كند، يك جلاد است كه شهيد مي‌كند و در طول تاريخ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شده‌اند، و زنان بسياري در زير تازيانه‌هاي اين جلاد حاكم بر تاريخ، خاموش شده‌اند، و به قيمت خونهاي بسيار، آخور آباد كرده‌اند و گرسنگي‌ها و بردگي‌ها و قتل عام‌هاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.
و اكنون حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه تاريخ، در كنار فرات شهادت بدهد:
شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاريخ.
شهادت بدهد به نفع محكومان اين جلاد حاكم بر تاريخ.
شهادت بدهد كه چگونه اين جلاد ضحاك، مغز جوانان را در طول تاريخ مي‌خورده است.با علي اكبر (ع) شهادت بدهد!
و شهادت بدهد كه در نظام جنايت‌ و در نظامهاي جنايت چگونه قهرمانان مي‌مردند. با خودش شهادت بدهد!
و شهادت بدهد كه در نظام حاكم بر تاريخ چگونه زنان يا اسارت را بايد انتخاب مي‌كردند و ملعبه حرمسراها مي‌بودند يا اگر آزاد بايد مي‌ماندند بايد قافله‌دار اسيران باشند و بازمانده شهيدان، با زينبش!
و شهادت بدهد كه در نظام ظلم و جور و جنايت، جلاد جائر بر كودكان شيرخوار تاريخ نيز رحم نمي‌كرده است. با كودك شيرخوارش!
و حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه جنايت تاريخ به‌ سود كساني كه هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع مي‌مردند، شهادت بدهد. اكنون محكمه پايان يافته است و شهادت حسين (ع) و همه عزيزانش و همه هستي‌اش با بهترين امكاني كه در اختيار جز خدا هست، رسالت عظيم الهي‌اش را انجام داده است.
دوستان!
در اين تشيعي كه، اكنون به اين شكل كه مي‌بينيم درآمده است و هر كس بخواهد از آن تشيع راستين جوشان بيدار كننده، سخن بگويد، پيش از دشمن، به دست دوست قربانيش مي‌كنند، درسهاي بزرگ و پيامهاي بزرگ، و غنيمت‌هاي بسيار و ارزش‌هاي بزرگ و خدايي و سرمايه‌هاي عزيز و روح‌هاي حيات بخش به جامعه و ملت و نژاد و تاريخ نهفته است. يكي از بهترين و حيات‌بخش‌ترين سرمايه‌هايي كه در تاريخ تشيع وجود دارد، شهادت است. ما از وقتي كه، به‌گفته جلال «سنت شهادت را فراموش كرده‌ايم، و به مقبره‌داري شهيدان پرداخته‌ايم، مرگ سياه را ناچار گردن نهاده‌ايم» و از هنگامي كه به جاي شيعه علي (ع) بودن و از هنگامي كه به‌جاي شيعه حسين (ع) بودن و شيعه زينب (س) بودن، يعني «پيرو شهيدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهيدان شده‌اند و بس، در عزاي هميشگي مانده‌ايم! چه هوشيارانه دگرگون كرده‌اند پيام حسين (ع) را و ياران بزرگ و عزيز و جاويدش را، پيامي كه خطاب به همه انسانهاست.
اين كه حسين (ع) فرياد مي‌زند ـ پس از اين كه همه عزيزانش را در خون مي‌بيند و جز دشمن و كينه توز و غارتگر در برابرش نمي‌بيند ـ فرياد مي‌زند كه «آيا كسي هست كه مرا ياري كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ينصرني؟» مگر نمي داند كه كسي نيست كه او را ياري كند و انتقام گيرد؟ اين سؤال، ‌سؤال از تاريخ فرداي بشري است و اين پرسش از آينده است و از همه ماست. و اين سؤال انتظار حسين (ع) را از عاشقانش بيان مي‌كند و دعوت شهادت او را به همه كساني كه براي شهيدان حرمت و عظمت قايلند اعلام مي‌نمايد.
اما اين دعوت را، اين انتظار ياري از او را، اين پيام حسين (ع) را ـ كه «شيعه مي‌خواهد» و در هر عصري و هر نسلي، شيعه مي‌طلبد ما خاموش كرديم به اين عنوان كه به مردم گفتيم كه حسين (ع) اشك مي‌خواهد. ضجه مي‌خواهد و دگر هيچ، پيام ديگري ندارد. مرده است و عزادار مي‌خواهد، نه شاهد شهيد حاضر در همه جا و همه وقت و «پيرو».
آري، اين چنين به ما گفته‌اند و مي‌گويند! هر انقلابي دو چهره دارد: چهره اول: ‌خون، چهره دوم: پيام.
و شهيد يعني حاضر، كساني كه مرگ سرخ را به دست خويش به عنوان نشان دادن عشق خويش به حقيقتي كه دارد مي‌ميرد و به عنوان تنها سلاح براي جهاد در راه ارزشهاي بزرگي كه دارد مسخ مي‌شود انتخاب مي‌كنند، شهيدند حي و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پيشگاه خدا كه در پيشگاه خلق نيز و در هر عصري و قرني و هر زمان و زميني. و آنها كه تن به هر ذلتي مي‌دهند تا زنده بمانند، مرده‌هاي خاموش و پليد تاريخند، و ببينيد كه آيا كساني كه سخاوتمندانه با حسين (ع) به قتلگاه خويش آمده‌اند و مرگ خويش را انتخاب كرده‌اند، در حالي كه صدها گريزگاه آبرومندانه براي ماندنشان بود، و صدها توجيه شرعي و ديني براي زنده ماندنشان بود، توجيه و تاويل نكرده‌اند و مرده‌اند، اينها زنده هستند؟ آيا آنها كه براي ماندشان تن به ذلت و پستي رها كردن حسين (ع) و تحمل كردن يزيد دادند؟ كدام هنوز زنده‌اند؟ هركس زنده بودن را فقط در يك لش متحرك نمي‌بيند، زنده بودن و شاهد بودن حسين (ع) را با همه وجودش مي‌بيند، حس مي‌كند و مرگ كساني را كه به ذلت‌ها تن داده‌اند، تا زنده بمانند، مي‌بيند.
آنها نشان دادند، شهيد نشان مي‌دهد و مي‌آموزد و پيام مي‌دهد كه در برابر ظلم و ستم، اي كساني كه مي‌پنداريد: «نتوانستن از جهاد معاف مي‌كند»، و اي كساني كه مي‌گوييد: «پيروزي بر خصم هنگامي تحقق دارد كه بر خصم غلبه شود»، نه! شهيد انساني است كه در عصر نتوانستن و غلبه نيافتن، با مرگ خويش بر دشمن پيروز مي‌شود و اگر دشمنش را نمي‌كشد، رسوا مي‌كند.
و شهيد قلب تاريخ است، هم‌چنان‌كه قلب به رگهاي خشك اندام، خون، حيات و زندگي مي‌دهد. جامعه‌اي كه رو به مردن مي‌رود، جامعه‌اي كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش از دست داده‌اند و جامعه‌اي كه به مرگ تدريجي گرفتار است، جامعه‌اي كه تسليم را تمكين كرده است، جامعه‌اي كه احساس مسؤوليت را از ياد برده است، و جامعه‌اي كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است، شهيد همچون قلبي، به اندام‌هاي خشك مرده بي‌رمق اين جامعه، خون خويش را مي‌رساند و بزرگ‌ترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل،‌ ايمان جديد به خويشتن را مي‌بخشد.شهيد حاضر است و هميشه جاويد. كي غايب است؟
حسين (ع) يك درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است و آن نيمه‌تمام گذاشتن حج و به سوي شهادت رفتن است. حجي كه همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش براي احياي اين سنت، جهاد كردند. اين حج را نيمه‌تمام مي‌گذارد و شهادت را انتخاب مي‌كند، مراسم حج را به پايان نمي‌برد تا به همه حج‌گزاران تاريخ، نمازگزاران تاريخ، مؤمنان به سنت ابراهيم، بياموزد كه اگر امامت نباشد، اگر رهبري نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسين (ع) نباشد و اگر يزيد باشد، چرخيدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوي است. در آن لحظه كه حسين (ع) حج را نيمه‌تمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد، كساني كه به طواف، هم‌چنان در غيبت حسين، ادامه دادند، مساوي هستند با كساني كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاويه در طواف بودند، زيرا شهيد كه حاضر نيست در همه صحنه‌هاي حق و باطل، در همه جهادهاي ميان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد، مي‌خواهد با حضورش اين پيام را به همه انسان‌ها بدهد كه وقتي در صحنه نيستي، وقتي از صحنه حق و باطل زمان خويش غايبي، هركجا كه خواهي باش! وقتي در صحنه حق و باطل نيستي، وقتي كه شاهد عصر خودت و شهيد حق و باطل جامعه‌ات نيستي، هركجا كه مي‌خواهي باشد، چه به نماز ايستاده باشي، چه به شراب نشسته باشي، هر دو يكي است.
شهادت «حضور در صحنه حق و باطل هميشه تاريخ» است. و غيبت؟! آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند و از حضور و شركت و شهادت غايب شدند، اينها همه با هم برابرند، هرسه يكي‌اند:
چه آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند تا ابزار دست يزيد باشد و مزدور او، و چه آنهايي كه در هواي بهشت، به كنج خلوت عبادت خزيدند و با فراغت و امنيت، حسين (ع) را تنها گذاشتند و از درد سر حق و باطل كنار كشيدند و در گوشه محراب‌ها و زاويه خانه‌ها به عبادت خدا پرداختند و چه آنهايي كه مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زيرا در آن‌جا كه حسين(ع) حضور دارد ـ و در هر قرني و عصري حسين (ع) حضور دارد ـ هركس كه در صحنه او نيست، هركجا كه هست، يكي است، مؤمن و كافر، جاني و زاهد، يكي است. اين است معنا اين اصل تشيع كه قبول هر عملي يعني ارزش هر عملي به امامت و به رهبري و به ولايت بستگي دارد! اگر او نباشد، همه چيز بي‌معناست و مي‌بينيم كه هست.و اكنون حسين حضور خودش را در همه عصرها و در برابر همه نسل‌ها، در همه جنگ‌ها و در همه جهادها، در همه صحنه‌هاي زمين و زمان اعلام كرده است، در كربلا مرده است تا در همه نسل‌ها و عصرها بعثت كند. و تو، و من، ما بايد بر مصيبت خويش بگرييم كه حضور نداريم.
آري، هر انقلابي دو چهره دارد؛ خون و پيام! رسالت نخستين را حسين(ع) و يارانش امروز گزاردند، رسالت خون را، رسالت دوم، رسالت پيام است. پيام شهادت را به گوش دنيا رساندن است. زبان گوياي خونهاي جوشان و تن‌هاي خاموش، در ميان مردگان متحرك بودن است. رسالت پيام از امروز عصر آغاز مي‌شود. اين رسالت بر دوش‌هاي ظريف يك زن، «زينب» (س)! ـ زني كه مردانگي در ركاب او جوانمردي آموخته است! ـ و رسالت زينب (س) دشوارتر و سنگين‌تر از رسالت برادرش.
آنهايي كه گستاخي آن را دارند كه مرگ خويش را انتخاب كنند، تنها به يك انتخاب بزرگ دست زده‌اند، اما كار آنها كه از آن پس زنده مي‌مانند دشوار است و سنگين. و زينب مانده است، كاروان اسيران در پي‌اش، وصف‌هاي دشمن، تا افق، در پيش راهش، و رسالت رساندن پيام برادر بر دوشش، وارد شهر مي‌شود، از صحنه برمي‌گردد، آن باغهاي سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پيراهنش بوي گلهاي سرخ به مشام مي‌رسد، وارد شهر جنايت، پايتخت قدرت، پايتخت ستم و جلادي شده است، آرام، پيروز، سراپا افتخار، بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فرياد مي‌زند: «سپاس خداوند را كه اين همه كرامت و اين همه عزت به خاندان ما عطا كرد: افتخار نبوت، افتخار شهادت...»
زينب رسالت رساندن پيام شهيدان زنده اما خاموش را به دوش گرفته است، زيرا پس از شهيدان او به جا مانده است و اوست كه بايد زبان كساني باشد كه به تيغ جلادان زبانشان برده است. اگر يك خون پيام نداشته باشد، در تاريخ گنگ مي‌ماند و اگر يك خون پيام خويش را به همه نسل‌ها نگذارد، جلاد، شهيد را در حصار يك عصر و يك زمان محبوس كرده است. اگر زينب پيام كربلا را به تاريخ باز نگويد، كربلا در تاريخ مي‌ماند، و كساني كه به اين پيام نيازمندند از آن محروم مي‌مانند، و كساني كه با خون خويش، با همه نسل‌ها سخن مي‌گويند، سخنشان را كسي نمي‌شنود. اين است كه رسالت زينب سنگين و دشوار است. رسالت زينب پيامي است به همه انسان‌ها، به همه كساني كه بر مرگ حسين(ع) مي‌گريند و به همه كساني كه در آستانه حسين سر به خضوع و ايمان فرود آورده‌اند، و به همه كساني كه پيام حسين(ع) را كه «زندگي هيچ نيست جز عقيده و جهاد» معترفند؛ پيام زينب به آنهاست كه:
«اي همه! اي هركه با اين خاندان پيوند و پيمانداري، و اي هركس كه به پيام محمد مؤمني، خود بينديش، انتخاب كن! در هر عصري و در هر نسلي و در هر سرزميني كه آمده‌اي، پيام شهيدان كربلا را بشنو، بشنو كه گفته‌اند: كساني مي‌توانند خوب زندگي كنند كه مي‌توانند خوب بميرند. بگو اي همه كساني كه به پيام توحيد، به پيام قرآن، و به راه علي (ع) و خاندان او معتقديد، خاندان ما پيامشان به شما، اي همه كساني كه پس از ما مي‌آييد، اين است كه اين خانداني است كه هم هنر خوب مردن را، زيرا هركس آن‌چنان مي‌ميرد كه زندگي مي‌كند. و پيام اوست به همه بشريت كه اگر دين داريد، «دين» و اگر نداريد «حريت» ـ آزادگي بشر ـ مسؤوليتي بر دوش شما نهاده است كه به عنوان يك انسان ديندار، يا انسان آزاده، شاهد زمان خود و شهيد حق و باطلي كه در عصر خود درگير است، باشيد كه شهيدان ما ناظرند، آگاهند، زنده‌اند و هميشه حاضرند و نمونه عمل‌اند و الگوي‌اند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان‌اند.»
و شهيد، يعني به همه اين معاني.
هر انقلابي دو چهره دارد: خون و پيام
و هركسي اگر مسؤوليت پذيرفتن حق را انتخاب كرده است و هر كسي كه مي‌داند مسؤوليت شيعه بودن يعني چه، مسؤوليت آزاده انسان بودن يعني چه، بايد بداند كه در نبرد هميشه تاريخ و هميشه زمان و همه جاي زمين ـ كه همه صحنه‌ها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ بايد انتخاب كنند: يا خون را، يا پيام را، يا حسين بودن يا زينب بودن را، يا آن‌چنان مردن را، يا اين‌چنين ماندن را. اگر نمي‌خواهد از صحنه غايب باشد. عذر مي‌خواهم، در هر حال وقت گذشته است و ديگر فرصت نيست و حرف بسيار است و چگونه مي‌شود با يك جلسه، از چنين معجزه‌اي كه حسين در تاريخ بشر ساخته است و زينب پرداخته است، سخن گفت؟ آن‌چه مي‌خواستم بگويم حديث مفصلي است كه در اين مجمل مي‌گويم به عنوان رسالت زينب، «پس از شهادت» كه:
«آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند، و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدي‌اند»!...

2 نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 7:39  توسط کیا کوچولو  | 

سلام....

من خوبم و امیدوارم شماها هم خوب باشید.

البته مریضا هم خوب بشن تا مجبور نشن دست به کشت و کشتار حیوونا بزنن به اسم قربونی

این روزا سرم حسابی شلوغه. یه برنامه جدید دادن واسه سیستم فروشمون که فقط رو سیستم خودمون نصبه و باید واسه صدور حواله ها خودمون باشیم.

واسه همینم از این به بعد روزهای تعطیل هم باید بیام شرکت(جایگاهها رو که نمیشه خوابوند).

این هفته هم یه سفر اجباری میرم تهران. احتمالا پنج روزی اونجا باشم. چندوقتی میشه که یه سفر درست حسابی نرفتم. آخرای ماه هم مشهد واسمون کلاس گذاشتن و این یعنی حذف ترم.

دینگ دینگ: امروز سالگرد مرتضی حدادپوره. از دوستای دوران سربازیمه. پارسال تو تصادف فوت شد.

مرتضی حدادپور

2 نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 10:10  توسط کیا کوچولو  | 

سلام
با تاخیر عید غدیرتون مبارک، مخصوصا سیدهاو سیده ها.
مامانم دو شنبه اومد. طبق معمول نیومده گیردادناش شروع شده. پسرخالم رفته بود فرودگاه دنبالش و برده بودش خونه خودشون. منم از دانشگاه رفتم اونجا. آخر شب که اومدیم خونه چشمتون روز بد نبینه(چه ربطی به شب داره؟!) شروع کرد به نصیحت که این چه وضعشه و... . ولی خداییش این دفعه بهتر از سری ها قبل بودا. فقط 4-5 جفت جوراب کثیف(که همشو یه گوشه انداخته بودم و اینور اونور ولو نبودن)و 2تا قابلمه کثیف و یه چندتایی استکان نشسته(فکر کنم 7تا)بودن. واسه همین یه ذره منو دعوا کرد...
دیگه اینکه روز عید جایی نرفتم و خونه موندم. دیروز هم یه سر رفتم بهداری. اوضاع دندونام حسابی داغونه و حالاحالاها باید باهاشون ور برم(ور برن) تا درست بشه.
امروز کشیک بودم و از ساعت 9صبح تا 4:3عصر شرکت بودم. الانم حسابی خسته شدم.
فردا شب هم که خیر سرمون شب یلداست باید برم شرکت. آخه آخر ماهه و باید حسابا رو ببندیم. اگه مشکلی نداشته باشه تا 10-10:30 طول میکشه، وای به حال اینکه حسابا مشکل داشته باشه.
البته این یه خوبی هم داره. آخه مامانم واسه فردا شب مهمون دعوت کرده که من با بعضیاشون مشکل دارم و ازشون خوشم نمیاد.
دینگ دینگ1: آخرین خبر از محمد دادا اینه که 2تا جاروبرقی سوزونده. وقتی داره با جاروبرقی بازی میکنه باید ببینیدش. همچشن باحال روی جاروبرقی میشینه وصداشو در میاره که.... .
دینگ دینگ2: خسته ام و حوصله تایپ ندارم. اگه چیزی به ذهنم رسید بعدا مینویسم.
2 نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 17:47  توسط کیا کوچولو  | 

سلام

عیدتون مبارک باشه.

 جمعه خواهرم و پسرخالم اومدن خونمون واسه اولویه خورون. قرار بود فقط واسه ناهار بیان ولی تا شب موندن و حسابی از من کار کشیدن.

خونه قبلی رو که فروختیم همه کتابامون(البته بیشترش واسه بابام بوده) رو تو جعبه ریختیم وآوردیم این خونه. تو پارکینگ این خونه یه اتاق داریم که به عنوان انباری ازش استفاده میکنیم(اون موقع ها که سرباز بودم تو همین اتاقه زندگی میکردم). کتابا رو گوشه این اتاقه گذاشته بودیم. خواهرم گیر داد که کتابارو بیاریم بالا تو کتابخانه بچینیم. هرکار کردم منصرفش کنم نشد که نشد. نتیجه ش هم این شد از ساعت ۲ تا ساعت ۷:۳۰-۸ شب مشغول بودیم.

ولی خوبیش این بود که منو یاد بچگی هام انداخت. آخه اون موقع ها بدون کتاب خوابم نمی برد واز اونجایی که خونمون پر بود از کتابای بابام که بیشترش سیاسی و اعتقادی بود مجبور بودم همونا رو بخونم. تک تک کتابا رو با حسرت نگاه میکردم و دوست داشتم همونجا بشینم و دوباره بخونمشون ولی گیر دوتا لجباز افتاده بودم که منو به کار وا می داشتن.

** یکی از کتابایی که کشف شد کتاب فرهنگ لغات شریعتی بود. یه مطلب جالب توش به چشمم خورد در مورد میوه ممنوعه. بعدا یادم بیارین واستون اینجا بنویسمش.

دینگ دینگ۱: شنبه صبح حالم خوب بود ولی نمیدونم بعد ناهار چه بلایی سرم اومد همه جای بدنم درد گرفت و لحظه به لحظه دردش بیشتر میشد. جوری که وقتی رسیدم خونه دیگه نمیتونستم رو پام بایستم. بخاری اتاق رو روشن کردم و دوتا پتو رو خودم انداختم و تا خود صبح خوابیدم.البته شب یه نیم ساعتی بیدار شدم. صبح که از خواب بیدار شدم حسابی عرق کرده بودم و حالم خوب شده بود.

دینگ دینگ۲: جاتون خالی امروز یه ماکارونی باحالی درست کردم تا ثابت بشه که من جز اولویه غذاهای دیگه هم بلدم. البته اولویه رو با هیچ چیزی عوض نمیکنم ولی تو غذاهایی که درست میکنم کوفته تبریزیم حرف نداره.

دینگ دینگ۳: یه شوهرعمه باحال دارم. هروقت میاد بجنورد میاد خونه ما. شوهر عمم خیلی وسواسیه و به تمیزی خیلی اهمیت میده. طفلی هروقت میاد خونمون کلی به من گیر میده که این چه وضعیه و... .

قبل رفتنش هم خونه رو مثل دسته گل میکنه و تهدید میکنه که دفعه بعد اینجوری نباشه ولی نمیدونه که سربازی هم نتونست منو آدم کنه چه برسه به اون.

دینگ دینگ۴: میخوام یه وبلاگ درست کنم و اونجا فقط از بابام بنویسم. از خاطراتی که بقیه در موردش تعریف میکنن.

دینگ دینگ۵: دوتا از دوستای وبلاگی تنبل که غیبتی طولانی داشتن دوباره شروع کردن به نوشتن. یکیشون میلاد عزیز با وبلاگ نقطه سرخط (اسم قبلی وبلاگش غروب آرزوهام بوده وحالا میخواد از سر خط شروع کنه) و دیگری هم فافاست نویسنده وبلاگ رویای بی انتها که یه زمانی مهربون بود و گهگداری اینجا هم مینوشت. بعضی ها هم که سرشون شلوغ شده و تنبلی میکنن(اشکان آقا شما رو میگم). میناخانم هم که احتمالا عهد بسته هروقت سیزده ساله شد بنویسه.

راستی فافا جمعه آزمون وکالت داشت. واسش دعا کنید تا قبول شه منم از طرفش قول میدم که واسه همتون حرم امام رضا دعا کنه.

2 نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 22:31  توسط کیا کوچولو  | 

به یاد ابولفضل...
ازت یاد گرفتم چگونه خودخواه نباشم، خشمم رو کنترل کنم و عصبانیت و خندیدنم دراختیار خودم باشه نه اعمال دیگران.

همیشه خونسردیت رو تو درگیری ها تحسین میکردم ویا آرامش آنی بعد عصبانیت هات.

تو به من گفتی چگونه بدون اینکه کسی رو وابسته به خودم کنم، بصورت غیرمستقیم وادارش کنم تا روی پای خودش بایسته و به کسی متکی نباشه.

اعتماد بهنفس گمشده ام رو به من برگردوندی. منی که تا مرز پوچی و دیوانگی رفته بودم. همیشه از خدا شاکرم که مارو با هم آشنا کرد. شاید دلیل اینکه تو آشناهامون با علی بیشتر صمیمی هستم تو باشی آخه اون دوست مشترکمون بود، یه جور رابط بین ما.

دلم تنگ شده واسه خنده هات، واسه اون وقتایی که تو کوه داد میزدی خدا... و فریادت تن آدم رو می لرزوند. همیشه پشتم به تو گرم بود. مثل یه داداش بزرگ راهنماییم میکردی. همیشه به یادتم...

** پریروز سالگردش بود.

دینگ دینگ۱: مطلب زیر رو چندسال پیش یه شب که دلم گرفته بود کنار مزارش نوشتم به یادش:

پرنده زيباست ولی مردنيست!!!!!

مرگ چيست؟چرا ما از مرگ می هراسيم؟شايدهم نمی ترسيم,چراکه اصلا به آن فکر نکرده ايم.مرگ در کنارمان است ,شايد بارها به ما اخطار داده است ولی ما ساده لوحانه به آن پشت کرده ايم,نپذيرفته ايم,نخواسته ايم که بپذيريم؛چرا؟!چرا دل کندن از رذايل و پستی های اين جهان سخت است؟چرا دل کندن از آدم ميرا سخت است؟ چرا حقيقت را باور نداريم؟آيا اگر به عشق حقيقی دست پيدا کنيم, باز هم مرگ ناخوشايند است؟ باز هم مرگ نيستی و فناست؟باز هم دل کندن از دنيا سخت است؟

نه چنين نيست!به قول شاعر:((نديدم از صدای سخن عشق خوشتر))؛آيا اين عشق, عشق ماديست؟عشق های جسمانيست؟نه! نه,اين عشق, عشق معنوی است, عشق به خداوند لايزال. نميدانم چرا دل های ما آنقدر سياه وتار شده است که نميخواهيم به صدای آن گوش فرا بدهيم, چرا شيطان آنقدر در ذهن و جسم ما رسوخ کرده است که جهالت بر دلمان چيره شده است؟جواب اين چراها را ميدانم و نمی دانم؛می دانم که نمی دانم.کمکم کنيد, به ياری من بشتابيد,مرا اين ورطه ی نادانی برهانيد؛مرگ را برای من ترجمه کنيد؛مرگی که نميدانم چيست؟کجاست و کی به سوی من می آید:به سوی اين حقير,اين پست خدا نشناس.....!!!

                                                  کيا-آذر ۸۱مشهد

دینگ دینگ۲: همین...

2 نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 16:52  توسط کیا کوچولو  |