تبليغاتX
بازیچه دست زمان
سالی
نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه
سالی
نوروز
بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.
سالی
نوروز
همراه به درکوبی مردانی
سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
نام ِ ممنوع‌اش را
وتاقچه گناه
دیگربار
با احساس ِ کتاب‌های ممنوع
تقدیس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته
به ناگاه
فراز خواهدشد
دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد
لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد
وبهار
درمعبری از غریو
تاشهر
خسته
پیش باز خواهدشد
سالی
آری
بی گاهان
نوروز
چنین آغاز خواهدشد
                                بهمن 1356
                          احمد شاملو
دینگ دینگ توضیحی: دو سالی است که چنین شده ایم
دینگ دینگ۱: ۸فروردین عروسی یحیی است. میرم مشهد.
+ نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 8:42 توسط کیاکوچولو |

اول از مشهد بگم.  جاتون خالی بود. از حرم بگیر تا وحید و خانمش و خرید و... .

جمعه قبل هم که تولدم بودو...

 با الهام نازنینم

--------------------------------------------------------------------------

دیگه اینکه امروز سالگرد بابامه. بابایی که ازش هرچی بگم کم گفتم. همینقدر بگم اینقدر خوب بودش که مامانم هرموقع درباره ش حرف میزنه اشکاش درمیاد. مردی که خیلی ها تو این شهر بهش افتخار میکنن و یه جوری اون رو از خودشون میدونن. کسی که با کارگری شروع کرد و به نمایندگی مجلس رسید. کسی که سادگی رو سرلوحه زندگیش کرده بود. تشیع جنازه ش تو شهرمون بی نظیر بود. اما شهادتش مظلومانه بود. هنوزم مشکوکم به قربانی شدنش. نکات مبهم زیادی تو شهادتش هست. این همه مراسم به مناسبت های مختلف میگیرن، ولی دریغ از یک مراسم خشک و خالی واسه اینا. 10-12 نماینده مجلس، شهید محلاتی، چندتن از سران سپاه و ارتش و خلبانی که بارها تا بغداد رفته وتاسیسات مهمشون رو موشک باران کرده . اینارو با یه هواپیمای مسافربری به جبهه فرستادن با عقل جور در نمیاد. یه چیز دیگه ای هم که هستش اینه که یه بار رفتن اهواز بهشون اجازه فرود ندادن و گفتن که هوا خرابه برگشتن تا تو یه شهر دیگه بشینن باز دوباره گفتن که میشه تو اهواز نشست. تو همین رفت و برگشت جنگنده های عراقی از راه رسیدن و هواپیماشون رو زدن. دیگه اینکه یکی از بزرگای کشور از پای هواپیما برگشته.  دلم پره از دست خیلی ها

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 22:33 توسط کیاکوچولو |

سلام

این روزا هم خوبم هم بد

گاهی وقتا اینجوری میشم

چند ساعت شاد چند ساعت پکر و تو فکر. ولی هرچی باشه  هنوزم هستم و نفس میکشم.

خواننده های قدیمی وبلاگم  احتمالا یحیی رو یادشون بیاد. بهترین دوستی که مشهد داشتم. حالا دوباره بهم رسیدیم. انتقالیشو از بیرجند گرفته اومده بجنورد.

هفته قبل وقتی زنگ زد و گفت که بجنورده اصلا باورم نمیشد. به یاد قدیما تا آخر شب قدم زدیم و رفتیم پیتزا خوردیم. تو بچه ها از همه بیشتر با هم بودیم(شاید واسه اینکه خونه هامون بهم نزدیک بود). هرچی از خوبیاش بگم کم گفتم. خوشحالم که اینجاست.

دیگه اینکه خوندن یک کتابی رو تازه  تموم کردم که به نظرم یکی از بهترین کتاباییه که خوندم. کتابی که اگه شمام بخونید مطئنا با من هم عقیده میشین. کتاب ((لحظه های انقلاب)) نوشته ((محمود گلابدره ای)) چاپ 1358. خوبیش اینه که بدون حب و بغضی نوشته شده و جزئیات کامل صحنه ها توصیف شده.  محمود گلابدره ای یک رمان نویس بوده که یه مدتی هم تو حزب توده بوده و جدا شده. تو این کتاب خاطرات خودشه از شرکت تو راهپیمایی های مردم از آبان57 تا 23بهمن. چنان با جزئیات وقایع رو به رشته تحریر درآورده که قابل توصیف نیست. همینقدر بگم اگه این کتاب رو بخونید براحتی میتونید حس و حال مردمی رو بفهمید که تو راهپیمایی ها شرکت کردن و تلویزیون نشون میده بفهمید. و میتونید تفاوت جوونای اون موقع و حالا رو درک کنید.

الانم دارم کتاب ((مرگ شریعتی))،(بازخوانی پرونده مرگ دکتر شریعتی به همراه اسناد) رو میخونم. جالبه.

دینگ دینگ1:هفته دیگه قراره از طرف شرکت واسه کلاس برم مشهد. بعد یه مدت کار دیوونه کننده خیلی مفیده . استراحت و زیارت و... .

دینگ دینگ2:...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 23:12 توسط کیاکوچولو |

 

سلام. مثل همیشه سلامی با تاخیر و غیبت

نمیدونم این روزا کی میخواد تموم شه...

از شبی که یارانه ها آزاد شد نه خواب خوبی دارم نه زندگی آرومی.

فکرشو بکن یکشنبه  27/9 ساعت 2ظهر رفتیم جایگاههای رازوجرگلان(منطقه مرزی خراسان شمالی) ساعت 10 شب رسیدم خونه. یه کمی با محمد و مبینا بازی کردم(آخه صبح دوشنبه برمیگشتن آشتیان) .هنوز خوابم نبرده بود که زنگ زدن و احضار شدیم. دوباره ساعت 12شب راه افتادیم سمت رازوجرگلان. صبح ساعت 8:30 رسیدیم بجنورد و مستقیم رفتیم شرکت. حالا فکرشو بکن اوضاع شرکت رو. تلفن پشت تلفن. ارباب رجوع ها هم که ماشالا یورش آورده بودن. نرخ ها هنوز مشخص نبود. نمیدونستیم چیکار باید بکنیم. از یه طرف بی خوابی از طرف دیگه مشتری هایی که نگران سرمایه شون بودن. تا چندروز هرلحظه منتظر یه خبر جدید بودیم عینهو بورس قیمت ها نوسان داشت.  از روز 1/10 به بعد هم که باید واسه تک تک مشتریا توضیح بدیم که بهای فرآورده های نفتی واسه بخش های مختلف چنده. از مرغداری ها بگیر تا کوره ها، شرکت های صنعتی و راهسازی و پیمانکاری...

این روزا سردردای شدیدی دارم که خواهرم میگه عصبیه. نمیدونم اینا با چه عقلی همچین کاری رو کردن. کاش این مشاورای رییس جمهور یه روز می نشستن پای حرفای این مردم. کاش گریه گلخانه داری رو میدیدن که محصولش داشت از سرما یخ می زد. نفتگاز 165ریال کجا 1500و 3500ریال کجا؟ نفت کوره 94.5ریال کجا 2000ریالی کجا؟!واسه ما مردم عادی خیلی تفاوتش محسوس نیست ولی واسه کوره داری که در ماه 170هزار لیتر سوخت مصرف میکنه چی؟ تموم کوره های منطقه تعطیل شدن، خیلی از شرکت ها و کارخانه ها کار رو تعطیل کردن. نمیدونم چی میخواد بشه. فقط امیدوارم! هرچه زودتر درست شه...

دینگ دینگ1: نمیدونم اگه الهام نبود این روزا وضعم چی میشد... ممنونم گلم.

دینگ دینگ2: تو این 2-3 هفته فرصت نشده زیاد وارد سیاست و اخبار بشم ولی این چندروزه حسابی گیر دادن به فیم ((دموکراسی تو روز روشن)). اگه ندیدین حتما ببینینش. نمیدونم چرا حقایق رو توهین به شهیدان میدونن. کم نداشتیم و نداریم کسانی که عنوان دارن ولی ارزش اون عنوان رو ندارن. نمیدونم چرا بعضی ها کاسه داغ تر از آش شدن. من به عنوان کسی که باباش شهید شده از فیلم ناراحت نشدم بلکه درکش کردم. حقیقت فیلم واسه خیلی ها تلخه. خیلی ها رو میبینیم که از شهیدا استفاده ابزاری می کنن یا خودشون رو متولی حرمتشون میدونن در حالیکه یه وقتی پشتشون رو خالی کردن. یه زمانی که هنوز اسم شهید اینقده برش نداشت اصلا نمیدونستن خونواده این شهیدا چیکار میکنن، آره همون موقع هایی که خیلی ها بدون چشمداشت و واسه رضای خدا به این خانواده ها کمک میکردن و حالا یا یه گوشه ای غریبانه افتادن یا بهشون انگ کافر، آشوب طلب، خائن و بی وطن زدن. خیلی کم داریم مسئولینی که با مردم روراست باشن. این نیز بگذرد.

 دینگ دینگ3: کتاب((در ماگادان کسی پیر نمی شود)) رو تازه تموم کردم. کتاب خوبی بود. خاطرات یک ایرانیه که تحت تاثیر تبلیغات حزب توده به شوروی پناه میبره ولی تمام آرزوها و امیدهاش نقش بر آب میشن. سالهای زندان وتبعید در کشور غریب از اون یه آدم خودساخته میسازه تا درس بخونه و دکتر بشه. به نظر من زندگی این آدم ارزش این رو داره که ازش فیلم و سریال بسازن.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 20:50 توسط کیاکوچولو |

دینگ دینگ۱: ۲آذر تولد الهام بود. کسی که هنوز نشناختمش تولدت رو دوباره تبریک میگم.

دینگ دینگ۲: دیروز سالگرد ابوالفضل بود...

دینگ دینگ۳: ۱۷آذر هم سالروز ازدواج دوتا دوست قدیمیه. احسان وبیتا. پیشاپیش تبریک میگم.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 9:50 توسط کیاکوچولو |

... و اكنون، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌اي. اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيبايي‌ات؟ و .... من چه مي‌دانم؟ اين را بايد خود بداني و خدايت. من فقط مي‌توانم نشاني‌هايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي‌كند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگي‌اش نمي‌گذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويل‌هاي مصلحت‌جويانه و ... به فرار مي‌كشاند و عشق به او كور و كرت مي‌كند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد يا يك شيئي، يا حالت، يا يك وضع، و يا حتي يك نقطه ضعف! تو خود آن را هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه: ذبح گوسفند به جاي اسماعيل، قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند، قصابي
 
اي حاج، اكنون به كجا ميروي؟ به خانه؟ به زندگي؟ دنيا؟ رفتن از حج، آنچنان كه آمده بودي؟ هرگز. اي كه نقش ابراهيم را در اين صحنه ايفا كردي! هنرمند خوب در شخصيتي كه نقش او را بازي مي‌كند حل مي‌شود و اگر خوب بازي كرده باشد، كار صحنه پايان مي‌گيرد و كار او پايان نمي‌گيرد. هنرمنداني بوده‌اند كه از نقشي كه ايفا كرده‌اند ديگر بيرون نيامده‌اند و بر آن مرده‌اند. و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي، نه به بازي كه به عبادت، به عشق، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن، خانه مردم را ترك مكن و دوباره پا در گليم خويش مكش. اي كه در مقام ابراهيم ايستاده‌اي و بر پاي ابراهيم به پا خاسته‌اي و به دست خداي ابراهيم دست بيعت داده‌اي، و به سرزمين ايمان و بر فرش خدا به مهماني پا نهاده‌اي و در گرداب عشق فرو رفتي و خود را در خلق طائف نفي كردي و در كوهستان‌هاي حيرت و آتش به جستجوي آب تلاش كردي و آنگاه از مكه، يكسره در عرفات هبوط كردي و از آنجا، منزل به منزل به سوي خدا رجعت كردي و با «آگاهي» (در پرتو روشني آ‏فتاب عرفات)، و «خودآگاهي» (به روشني پاك شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختي، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز مني گذشتي و سرزمين عشق و ايمان را از حكومت ابليس‌ها رها كردي، و در پايان كار گوسفندي را ذبح كردي! ابراهيم‌وار زندگي كن و در عصر خويش معمار كعبه ايمان باش، قوم خويش را به حركت‌آر، جهت بخش، به حج‌خوان، به طواف آر . و تو ! اي هم پيمان با خدا، اي همگام با ابراهيم اي كه از طواف مي‌آيي و كار حج را با طواف نساء به پايان آورده‌اي و در جاي معمار كعبه ،باني مدينه حرم و مسجدالحرام ايستاده‌اي و روي در روي هم‌پيمان خويش (خدا) داري، سرزمين خويش را منطقه حرم كن، كه در مسجدالحرامي، عصر خويش را زمان حرام كن، كه در زمان حرامي، و زمين را مسجد‌الحرام كن، كه در مسجدالحرامي، كه: زمين مسجد خداوند است و مي‌بيني‌كه : نيست!

                                                      "دکترشریعتی"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 10:46 توسط کیاکوچولو |

تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد
ای‌ کاش‌ کسی‌ از تو خبر داشته‌ باشد
آن‌ باد که‌ آغشته‌ به‌ بوی‌ نفس‌ توست‌
از کوچه‌ ما کاش‌ گذر داشته‌ باشد
آن‌ روز که‌ می‌بستی‌ بار سفرت‌ را
گفتی‌ به‌ پدر هر که‌ هنر داشته‌ باشد
باید برود هرچه‌ شود گو بشو و باش‌
بگذار که‌ این‌ جاده‌ خطر داشته‌ باشد
گفتی: نتوان‌ ماند از این‌ بیش، یزیدی‌ است‌
هر کس‌ که‌ در این‌ معرکه‌ سر داشته‌ باشد
باید بپرد هر که‌ در این‌ پهنه‌ عقاب‌ است‌
حتی‌ نه‌ اگر بال‌ و نه‌ پر داشته‌ باشد
کوه‌ است‌ دل‌ مرد، ولی‌ کوه، نه‌ هر کوه‌
آن‌ کوه‌ که‌ آتش‌ به‌ جگر داشته‌ باشد
کوهی‌ که‌ بنوشد، بمکد، شیرهِ‌ خورشید
کوهی‌ که‌ ستاره، که‌ سحر داشته‌ باشد
آن‌ کوه‌ که‌ سرشارترین‌ چشمهِ‌ شفاف‌
در دامنه، در کتف‌ و کمر داشته‌ باشد
آن‌ کوه‌ که‌ یاقوت، که‌ یاقوت‌ شهادت‌
در سینهِ‌ لبریز گهر داشته‌ باشد
کوهی‌ که‌ جوابت‌ بدهد هر چه‌ بگویی‌
کوهی‌ که‌ در آن‌ نعره‌ اثر داشته‌ باشد
کوهی‌ که‌ عبا باشدش‌ از شعشعهِ‌ نور
عمامه‌ای‌ از ابر به‌ سر داشته‌ باشد
این‌ تاک‌ که‌ با خون‌ شهیدان‌ شده‌ سیراب‌
تا چند در آغوش‌، تبر داشته‌ باشد
دردا اگر از خوشهِ‌ این‌ شاخهِ‌ سرشار
بیگانه‌ ثمر چیده‌ و بر داشته‌ باشد
عشق‌ است‌ بلای‌ من‌ و من‌ عاشق‌ عشقم‌
این‌ نیست‌ بلایی‌ که‌ سپر داشته‌ باشد
رفتی‌ و من‌ آن‌ روز نبودم، دل‌ من‌ هم‌
تا با تو سر سیر و سفر داشته‌ باشد
برگرد سفر طول‌ کشید ای‌ نفس‌ سبز
تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد

دینگ دینگ: این ترانه رو از آلبوم ((ساعت ۲۵)) رضا یزدانی انتخاب کردم ولی شاعرش نمیدونم کی هست.

+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 7:36 توسط کیاکوچولو |

نمی دونم چرا ، ولی از بچگی از ترانه های اعتراضی و انقلابی لذت می بردم. با فریادهای حبیب آرامش می گرفتم، با نعره های پاواروتی  زندگی میکردم. اما معنی اعتراض رو وقتی فهمیدم که صدای فریدون فروغی رو شنیدم

پروانه ی من، پروانه ی من

بی تو چه کنم؟ مستانه ی من

آوای تو شد، هم نغمه ی من

ای لاله ی من، بردی دل من

تا سالها فکر می کردم که وی در قید حیات نیست و افسوس می خوردم از کم بودن ترانه هایش. روز به روز علاقه م بیشتر می شد به خواننده ای که به عقیده خیلی ها خواننده ملی ایرانه.

چه سخت بود وقتی فهمیدم فریدون هم رفت. مثل خیلی از سرمایه های ملی که بعد رفتنشون افسوس می خوریم و  بر سرمون می زنیم.

لحظه ای پاک و بزرگ، دل به دریا زد و رفت

با یه پرواز بلند، تن به صحرا زد و رفت

و اینک این ماییم در حسرت گذشته ها، در ندیدن داشته ها... فریدون دق کرد، فرهاد رفت، مازیار هم، و این آخری محمد نوری(ستاره بی افول تا لحظه مرگ).

**ازميان خواننده های نسل جدید رضا یزدانی رو خیلی دوست دارم. صبح ها با صدای ایرج مهدیان بیدار میشم، البته چند دقیقه ایم شاهین نجفی رو می شنوم تا فراموش نکنم در چه وضعی هستیم. شبها هم با تنبور سید خلیل عالی نژاد به خواب میرم. این بوده زندگی من تو این چندوقتی که نبودم.

فريدون فروغي

دينگ دينگ۱: ممنونم ازت بابت اين چندوقت

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 7:10 توسط کیاکوچولو |

 

   " جاده  به سوی خوشبختی وجود نداره خوشبختی ،خودِ  همین  جاده است "

 

 

دینگ دینگ)

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 10:5 توسط کیاکوچولو |

نیم ساعت پیش ،

خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت

و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،

آواز که خواند تازه فهمیدم ،

پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !

 

                                                          حسین پناهی



 

طاعات  و عبادات قبول....

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 18:5 توسط کیاکوچولو |